summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 داستاني از مارگو فالیس

جغد گفت :" به آن دختر نگاه کن. او هر روز صبح با مادرش به صندوق پست می آید. اما او امروز تنهاست و یک نامه در دستش دارد تا پست کند. من می گویم او نمی تواند این کار را انجام دهد چون قدش خیلی کوتاه است."

گنجشک گفت:" من می گویم می تواند. او به اندازه کافی بزرگ است. مامان او خیلی وقت پیش باید بهش اجازه می داد تا این کار را خودش تنهایی انجام بدهد."

_ من می گویم نمی تواند.

_ می تواند.

جغد گفت :" اگر بتواند خودش انجام بدهد، من پرواز می کنم و برایت یک کرم بزرگ پیدا می کنم تا بخوری." و بال هایش را به هم زد.

گنجشک گفت:" اگر نتواند انجام دهد، من پرواز می کنم و برایت یک مار پیدا می کنم. من می دانم که تو چقدر مار دوست داری. اما من می گویم او می تواند." و نخودی خندید و دمش را بالا و پایین تکان داد.

جغد با بالش به گنجشک زد و گفت :" دارد می آید. او همیشه آنجاست. یعنی می تواند این کار را انجام دهد؟"

دختر کوچولو به سمت صندوق پست دوید. روی پنجه ی پاهایش ایستاد و نامه را داخل صندوق پست انداخت.

گنجشک بال هایش را به هم زد و گفت :" من بردم! من بردم! می دانستم او می تواند. می دانستم. می دانستم. ها ها ها ها."

جغد اخم کرد و گفت:" فکر می کنم باید پرواز کنم و برای تو یک کرم بزرگ پیدا کنم."

گنجشک به جغد که در حال پرواز بود نگاه کرد و گفت :" درست است. مطمئن شو که کرم هم بزرگ باشد. هه هه هه. من می دانستم که دختر کوچولو می تواند." گنجشک به پایین نگاه کرد و دید دختر کوچولو دارد می دود :" می دانستم که می توانی." و سپس نشست کنار جغد که بزرگترین کرم را شکار کرده بود.

بعد از آن پسر کوچولویی همراه پدرش به سرعت از مقابل آنها گذشتند.

_ اوه، نگاه کن! بابا دارد به پسرش دوچرخه سواری یاد می دهد. شرط می بندم که پسرک از دوچرخه می افتد.

گنجشک همین طور که کرم می خورد گفت:" شرط می بندم او نمی افتد."

جغد گفت :" می بینیم حالا." و به گنجشک نگاه کرد که به کرم نوک می زد.

گنجشک گفت :" مهم نیست. من که قرار نیست برای تو مار بگیرم، چون همیشه من درست گفته ام."