summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 داستاني از مابل کاپلان 

یکی بود یکی نبود. خرگوش جوانی زندگی می کرد که خیلی غمگین بود.

او دو گوش داشت.

دو چشم داشت.

دماغ و دهان داشت. چهار دست و پای زیبا داشت. پوست او سفید و پنبه ای و نرم بود، اما دمی نداشت.

خرگوش جوان از مادرش پرسید:" دم من کجاست؟!"

مادرش گفت :" نمی دانم! حتما وقتی کوچک بودی آن را گم کرده ای."

خرگوش کوچولوی بیچاره هر روز غمگین و غمگین تر می شد.

یک روز از مادرش پرسید:" آیا فکر می کنی یک روز، دم دیگری پیدا کنم؟"

مادرش گفت :" شاید! اگر یک روز دم دیگری پیدا کردی من آن را روی پشتت می دوزم."

خرگوش کوچولو به دنبال پیدا کردن یک دم راه افتاد. همه جا را گشت. بین علف ها را نگاه کرد. زیر سنگ ها را دید. او حتی لا به لای زباله هایی که پشت دیوار ریخته بود، نگاه کرد.

یک روز خرگوش کوچولو یک برگ سبز و نرم پیدا کرد. برگ خیلی زیبا بود. او برگ را به خانه برد.

خرگوش کوچولو از مادرش پرسید:" این برگ می تواند یک دم باشد؟!"

مادرش گفت :" نه، متاسفانه! این برگ خشک می شود و می افتد." خرگوش کوچولو برگ را دور انداخت و به دنبال پیدا کردن دم دیگری به راه افتاد.

روز بعد او یک پر پیدا کرد.

از مادرش پرسید :" این می تواند یک دم باشد؟!"

مادرش گفت :" بگذار ببینم."

مادر خرگوش کوچولو پر را روی پشت او امتحان کرد.

خرگوش کوچولو برای قدم زدن به بیرون از خانه رفت تا دم جدیدش را امتحان کند. دم جدید مثل پوستش سفید و نرم و پنبه ای بود. خرگوش کوچولو شروع کرد به آواز خواندن. او خوشحال بود و از داشتن دم جدیدش لذت می برد که پرنده ای روی پرچین نشست و صدایش کرد:

" آهای! هی! فکر می کنی کی هستی؟! یک خرگوش پرنده؟!" و بلند بلند خندید :" ها ها ها!" و از پرچین افتاد پایین.

خرگوش کوچولو به خانه دوید و خودش را در آینه نگاه کرد.

" من این دم را دوست ندارم. خیلی مسخره است. همه به من می خندند." و پر اش را روی تاقچه گذاشت و با خودش گفت :" باید یک چیز دیگر پیدا کنم."

روز بعد او به پارک رفت.

او در پارک یک دختر کوچولو را دید. دخترکوچولو چیزی روی کلاهش داشت. گرد بود و سفید و نرم. درست مثل یک... یک دم خرگوش.

خرگوش کوچولو گفت:" دختر کوچولو! این چیز زیبا روی کلاهت چیست؟!"

دختر کوچولو گفت :" منگوله!"

خرگوش کوچولو با تعجب گفت :" آهان! فکر کردم دم یک خرگوش است. من دارم دنبال دم ام می گردم که وقتی خیلی کوچک بودم آن را گم کردم."

دختر کوچولو گفت :" خرگوش کوچولوی بیچاره بدون دم! منگوله من می تواند برای تو باشد!"

خرگوش کوچولو با خوشحالی گفت :" و پر من می تواند برای تو باشد تا بچسبانی روی کلاهت!"

خرگوش کوچولو جست و خیز کنان به خانه رفت و پر را از روی تاقچه برداشت و به دختر کوچولو داد. دختر کوچولو هم منگوله اش را داد به خرگوش.

خرگوش کوچولو با سرعت دوباره جست و خیز کنان به خانه برگشت و به مادرش گفت که یک دم پیدا کرده است. مادر خرگوش کوچولو منگوله را به پشت او دوخت و خرگوش کوچولو از این به بعد یک دم داشت.