summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 چاپ شده در ماهنامه پوپک

دو قورباغه تمام عمرشان در یک روستا زندگی می کردند و دوست داشتند بروند شهری را که ده مایل دورتر بود ببیند.

آنها درباره این موضوع زمان زیادی با هم حرف زدند و سرانجام تصمیم گرفتند که بروند تا شهر را ببینند.

روز گرمی بود، و آن ها خیلی زود احساس خستگی کردند. آنها مسافت کمی را به این طرف و آن طرف پریده بودند.

_ ما باید نزدیک شهر شده باشیم. می توانی شهر را ببینی؟

قورباغه ی دیگری گفت:" نه! اما اگر روی پشتت سوار شوم می توانم شهر را ببینم."

بنابراین قورباغه ی کوچک تر سوار قورباغه ی بزرگ تر شد تا شهر را ببیند.

حالا قورباغه وقتی سرش را بلند کرد، تنها می توانست چیزهایی را ببیند که پشت سر گذاشته بود، نه چیزهایی که در پیش رو داشتند. بنابراین فقط روستایی را دیدند که ترکش کرده بودند.

قورباغه ای که زیر بود پرسید:" می توانی شهر را ببینی؟"

قورباغه ای که سوار بود گفت :" بله! می توانم ببینم. خیلی شبیه روستای خودمان است."

سپس قورباغه ها فکر کردند پس لازم نیست دورتر بروند. راهی را که آمده بودند برگشتند و برای تمام قورباغه های روستایشان تعریف کردند که آنها رفته اند و شهر را دیده اند که درست شبیه روستای خودشان بوده است.