summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 چاپ شده در ماهنامه پوپک

خرس کوچولو در فصل بهار باغچه ی کوچکی درست کرده بود. وقتی تابستان از راه رسید، او یک عالم سبزی داشت که رشد کرده بودند. او در باغچه اش خیار، گوجه فرنگی، نخودفرنگی و کدو تنبل کاشته بود، اما چیزی که بیشتر از همه در باغچه اش دوست داشت، شلغم بود. وقتی زمان چیدن آنها فرا رسید، او با سبدی به باغچه اش رفت، شلغم های ارغوانی را برداشت و در ظرف شویی شست و با مقداری سیب زمینی و سوسیس گذاشت تا آب پز شوند. شب خرس کوچولو آنها را برای شام خورد. وای! چقدر شلغم دوست داشت. خوشمزه بود!

روز بعد خرس کوچولو دوباره به باغچه اش رفت تا کمی بیشتر از سبزی هایش را بچیند که حدس زد کسی تمام شب در باغچه اش بوده و تمام شلغم های باقی مانده را دزدیده. خیارها هنوز سر جایشان بودند، گوجه فرنگی ها و نخود فرنگی ها و کدو تنبل ها هم، اما شلغم ها نبودند که نبوند.

خرس کوچولو سبدش را روی زمین انداخت و به اطراف نگاه کرد. چشمش به رد پاهایی افتاد." آهان! فکر می کنم کار یک راکون بوده باشد. به نظرم این ردپاها شبیه ردپاهای راکون است." او ردپاهای پشت خانه اش  را دنبال کرد و درخت به درخت رفت تا دزد را پیدا کند.

درخت بلوط بزرگی تنها ایستاده بود. وقتی خرس کوچولو به درخت رسید، تکه هایی از شغلم روی زمین ریخته بودند. او تکه ی بنفشی را برداشت: " آها! شلغم های من!" و سرش را بالا برد و به شاخه های درخت نگاه کرد. " همین حالا می آیی پایین راکون! می دانم که تو این کار را کردی و همه ی شلغم های من را خوردی."

راکون به پایین نگاه کرد و خرس عصبانی را دید." اوه!" از درخت پایین آمد و کنار خرس پرید روی زمین.

خرس کوچولو پایش را کوبید زمین و گفت :" خب؟ چی برای گفتن داری؟"

راکون از ترس لرزید:" ببخشید. گرسنه بودم."

خرس کوچولو دید که راکون چقدر ترسیده است. " من بهت می گویم که چه کار کنی. اگر با من بیایی و کمکم کنی تا علف های هرز را بکنم، می توانی هر شب یک شلغم به خانه ت ببری. خوب است؟ اگر همه ی شلغم هایم را خورده ای، می توانی بیایی و به من کمک کنی تا مقداری دیگر شلغم بکارم."

راکون لبخند زد :" این خیلی خوب است."

بعد از آن خرس کوچولو و راکون هر دو خیلی خوشحال بودند. حالا خرس کوچولو کسی را داشت تا به او کمک کند و راکون، هر شب ، شلغمی داشت برای خوردن.