summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

  داستاني از مارگو فالیس

 

 دونالد، ادوارد و کارلا سه خرس قهوه ای بزرگ بودند.  آنها روی چمن های سبز کنار دریاچه نشسته بودند.

ادوارد اغراق کرد :" من امروز می خواهم بزرگ ترین ماهی را بگیرم. من بهترین ماهیگیر جنگل هستم."

دونالد با غرور گفت :" من می خواهم بزرگترین ماهی را بگیرم. ممکن است تو ماهیگر خوبی باشی، اما من از تو بهترم."

او کرم لیزی را به قلاب ماهگیری اش آویزان کرد و نخ قلاب را پرتاب کرد توی آب. " فقط صبر کن و ببین. برای من از همه بزرگ تر خواهد بود."

ادوارد غرغر کرد:" نخیر، نمی شود. من بهت نشان می دهم." و یک کرم چاق و آبدار از قلابش آویزان کرد و توی آب انداخت. " ماهی من بزرگترین ماهی خواهد بود."

کارلا لبخند زد:" هر دو اشتباه می کنید. شما اگر دلتان می خواهد می توانید تمام روز اینجا بنشینید. من می دانم که چه طور باید ماهی گرفت. من به آن طرف دریاچه می روم. می خواهم شنا کنم و از این راه ماهی بگیرم. همه ی ما می دانیم که بزرگترین ماهی وسط دریاچه است."

دونالد و ادوارد به کارلا خندیدند. دونالد گفت :" او هرگز از این راه نمی تواند ماهی بگیرد. هر خرسی می داند که باید از کرم و قلاب برای ماهیگیری استفاده کند."

کارلا توی رودخانه پرید. یک موج بزرگ در هوا پاشید. او به وسط دریاچه شنا کرد و دنبال ماهی گشت. دو خرس دیگر با صبر و حوصله نشستند و منتظر ماندند تا یک ماهی برای خوردن کرم به قلاب گیر کند.

ادوارد فریاد زد:" من یک ماهی گرفتم." قلاب ماهیگیری اش خم شد و برای بالا کشیدن ماهی مجبور شد حسابی تلاش کند. " وای نگاه کن این ماهی چقدر بزرگ است!" او ماهی را از قلاب جدا کرد و بالا گرفت. " این بزرگترین ماهی ای ست که تا به حال گرفته ام." او در پوستش نمی گنجید و به خودش افتخار می کرد. ماهی وول می خورد و تلاش می کرد تا از دست ادوارد فرار کند. اما او دم ماهی را گرفت و آن را  دور از آب، روی علف ها گذاشت.

چند دقیقه بعد، دونالد شروع کرد به بالا پایین پریدن. " منم یک ماهی گرفتم." قلاب ماهیگری اش خم شد و مجبور شد برای گرفتن ماهی با تمام قدرت، قلاب را بکشد و آن را بالا بیاورد. " وای! این یک ماهی بزرگ است. من فکر می کنم حتی از ماهی تو هم بزرگ تر است." و ماهی را از قلاب جدا کرد. دونالد ماهی را کنار ادوارد روی علف ها انداخت و نخودی خندید و با غرور گفت :" برای من خیلی بزرگ تر از ماهی توست."

دو خرس، کنار یکدیگر روی علف ها نشسته بودند و تکان خوردن ماهی هایشان را تماشا می کردند که کارلا گفت :" ببینید من چی گرفتم!" و یک ماهی خیلی خیلی بزرگ کنار خرس ها روی علف ها انداخت. او خودش را لرزاند و آب موهایش را خشک کرد. بعد رفت و کنار ادوارد و دونالد نشست.

ادوارد ماهی خودش را کنار ماهی کارلا گذاشت." ماهی تو بزرگترین ماهی است. ماهی من یک ماهی بزرگ بود. اما ماهی دونالد از ماهی من بزرگ تر بود و حالا ماهی تو از همه ی ماهی ها بزرگ تر است."

آن شب خرس ها ماهی هایشان را روی آتش کباب کردند. کارلا لبخند زد:" مهم نیست چه کسی بزرگ ترین ماهی را گرفت. همه ی ماهی ها خوشمزه اند." دو خرس دیگر غذایشان را قورت دادند و بلند بلند خندیدند.