summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

نویسنده: Robert Munsch

تصویرگر: Michael Martchenko

ترجمه: رویا زنده بودی 

 

 

الیزابت شاهزاده خانم زیبایی بود. در قصر زندگی می کرد و لباس های گران قیمت پرنسسی می پوشید. قرار بود با شاهزاده ای به اسم رونالد ازدواج کند. 

 

 

متاسفانه اژدهایی قصرش را خرد و خاکستر کرد، با نفس آتشین‌ش تمام لباس هایش را سوزاند و شاهزاده رونالد را هم با خود برد.

الیزابت تصمیم گرفت اژدها را دنبال کند و رونالد را پس بگیرد. همه جا را گشت تا چیزی برای پوشیدن پیدا کند اما تنها چیزی که نسوخته بود، یک کیسه ی کاغذی بود. کیسه ی کاغذی را پوشید و اژدها را دنبال کرد. دنبال کردنش کار سختی نبود آخر ردی از جنگل های سوخته و استخوان اسب پشت سرش جا گذاشته بود. 

 

 

بالاخره الیزابت به غاری رسید که در بزرگی داشت و دستگیره ی غول پیکری. دستگیره را گرفت و محکم به در کوبید.

اژدها دماغ اش را از در بیرون آورد و گفت: «به به، این هم یک شاهزاده خانم. من عاشق خوردن شاهزاده خانم هام، اما امروز یک قصر کامل خورده ام. خیلی سرم شلوغ است. برو فردا برگرد.»

در را چنان به هم کوبید که نزدیک بود بینی الیزابت لایش گیر کند. 

 

 

الیزابت دستگیره را محکم در دست گرفت و دوباره کوبید.

اژدها سرش را بیرون آورد و گفت: « گفتم برو. من عاشق خوردن شاهزاده خانم هام، اما امروز یک قصر کامل خورده ام. خیلی سرم شلوغ است. برو فردا برگرد.»

الیزابت فریاد زد: «صبر کن! راست است که تو باهوش ترین و قوی ترین اژدهای دنیایی؟»

اژدها جواب داد: «بله.»

الیزابت گفت: «درست است که می توانی ده تا جنگل را با نفس آتشین ات بسوزانی؟»

اژدها گفت: «بله البته.» و نفس عظیم و عمیقی کشید و آن قدر آتش از دماغش بیرون داد که پنجاه تا جنگل را سوزاند. 

الیزابت گفت: «شگفت انگیز است!» و اژدها نفس عمیق دیگری کشید و آنقدر آتش از دماغش بیرون داد که صدتا جنگل را سوزاند.

الیزابت گفت: «حیرت انگیز است!» و اژدها نفس عمیق دیگری کشید و ... هیچ چیز بیرون نیامد.

این بار اژدها حتی آن قدر آتش نداشت که یک کوفته قلقلی سرخ کند.

الیزابت گفت: «آقای اژدها، حقیقت دارد که تو می توانی در عرض ده ثانیه دور دنیا را پرواز کنی؟»

اژدها گفت: «بله، معلوم است!» و از جا پرید و در عرض ده ثانیه تمام دور دنیا را پرواز کرد. 

 

 

وقتی برگشت حسابی خسته بود، ولی الیزابت فریاد زد: «باورنکردنی است! دوباره بکن!»

برای همین اژدها از جا پرید و این بار در عرض بیست ثانیه سراسر دنیا را پرواز کرد.

وقتی برگشت خسته تر از آن بود که چیزی بگوید، همان جا افتاد و بلافاصله به خواب رفت.

 

  الیزابت زمزمه کرد: «هی، اژدها.» اژدها از جایش تکان نخورد.

گوش اژدها را بلند کرد و سرش را گذاشت آن زیر، تا آن جا که می توانست بلد فریاد زد: «آهای، اژدها!»

اژدها آن قدر خسته بود که هیچ از جایش تکان نخورد. 

 

 

الیزابت از روی اژدها رد شد و در غار را باز کرد. 

 

شاهزاده رونالد آن جا بود. نگاهی به او انداخت و گفت: «الیزابت، این چه ریخت و قیافه ای است؟ بوی خاکستر می دهی، موهایت به هم گره خورده و یک کیسه ی کاغذی هم که پوشیده ای. هر وقت مثل یک شاهزاده خانم واقعی لباس پوشیدی، برگرد پیش من!»

الیزابت گفت: «رونالد، لباس های تو خیلی قشنگ اند و موهات هم خیلی تر و تمیز است. شبیه یک شاهزاده ی واقعی هستی اما یک کله پوکِ بی عار و احمقی.»

و آن ها هیچ وقت با هم ازدواج نکردند.