summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

چاپ شده در ماهنامه ی عروسک سخنگو شماره ی 287 و 288

 

نویسنده: نیل گیمن

تصویرگر: دیو مک کین

ترجمه: رویا زنده بودی

 

 

یک روز مامان رفت بیرون و مرا با خواهر کوچیکه و بابا تنها گذاشت.

بابا نشست جلوی تلویزیون و روزنامه اش را خواند. بابا وقتی روزنامه می خواند، دیگر حواسش به هیچ جا نیست.

 

من و خواهرم رفتیم توی حیاط بازی. خواهرم عروسکِ باربی-بازی می کرد، من هم گِل-به-گردن-خواهرم-چسباندن بازی می کردم.

 

دوستم ناتان آمد خانه مان. یک تنگ شیشه ای با خودش آورده بود. یک چیزی توی تنگ بود.

گفتم: «این دیگه چیه؟»

گفت: «دوتا ماهی گلی. سانی و بینی. خوشگل نیستند؟»

 

 

راستی راستی خوشگل بودند.

گفتم: «عوض شون یه چیزی بهت می دم.»

گفت: «مثلاً چی؟»

رفتیم بالا اتاق من. خواهرم پشت سرمان راه افتاد. من به ناتان روبات های مبدل قدیمی ام، کارت های بیس بال و کتاب هایم را نشان دادم، همین طور کیسه بوکس قدیمی ام و نی لبکم را که مامان می گفت هروقت صدایش را در می آورم سرسام به جانش می افتد. سفینه ی فضایی ام را هم نشانش دادم که دیگر تو حمام  روی آب معلق نمی ماند، و عروسک خیمه شب بازی ام که نخ هایش در هم گیر کرده بود، و حتی "کلونی" را هم نشانش دادم، همان دلقکی که شب ها پیشم می خوابد.

ولی هردفعه که چیزی به ناتان نشان می دادم، می گفت که: نه!

رفتیم طبقه پایین.

ازش پرسیدم: «اصلاً چیزی تو دنیا هست که تو حاضر باشی با ماهی گلی هات عوض کنی؟»

خیلی ماهی گلی های خوبی بودند. یک جور رنگ قرمز-طلایی داشتند و توی تنگ شان عقب و جلو شنا می کردند.

ناتان گفت: «نه خیر. نه با روبات های مبدل یا کارت بیس بال یا کتاب یا کیسه بوکس یا نی لبک، نه حتی اگر سرسام به جان مامانت می اندازد، و نه با سفینه فضایی یا عروسک خیمه شب بازی یا حتی آن کلونی پیر.»

کمی فکر کردم.

بعضی آدم ها یکی دوبار در طول زندگی شان فکرهای خوبی به سرشان می زند، و بعد یا برق را کشف می کنند یا آتش را یا فضا را یا چیزهای دیگر را. یعنی همان ایده های درخشانی که همه ی دنیا را تغییر می دهند.

و بعضی آدم ها هیچ وقت از این جور فکر ها ندارند.

من هفته ای دو سه تا از این فکرها دارم.

گفتم: «با بابام عوض شون می کنم.»

خواهرم گفت: «ای وای.»

ناتان گفت: «نه خیر، انصاف نیست. من دوتا ماهی گلی دارم و تو فقط یک بابا.»

یادش آوردم که: «بابام بزرگ تر از ماهی گلی های توست. اندازه ی صدتا ماهی گلی است.»

ناتان پرسید: «می تواند شنا کند؟»

گفتم: «بهتر از ماهی گلی.»

خواهر کوچولوم گفت: «دروغ گو! تو استخر که فقط دست و پا می زند و شلپ شلوپ می کند.»

ناتان گفت: «باشه.»

دوتا ماهی گلی اش را در تنگ شان به من داد و بابایم را با خودش برد.

مدتی به ماهی گلی ها نگاه کردم. خواهرم گفت: «مامان که اومد خونه حسابی توی دردسر می افتی.»

گفتم: «نه خیرم.»

گفت: «حالا می بینی.»

وقتی مامانم آمد خانه، گفتم: «میشه یکم غذای ماهی بخریم؟»

مادرم گفت: «اگر مجبوریم، باشه عزیزم. بابات کجاست؟»

گفتم: «بیا ماهی گلی هامو ببین. خوشگل نیستند؟»

مادرم گفت: «خیلی خوشگل اند عزیزم.»

خواهرم گفت: «مامف مامف مامف.»

مادرم گفت: «عزیزم، با دهن پر حرف نزن.»

مادر سرش را کرد طرف پله ها و اسم بابا را فریاد زد. کوبید پشت در دستشویی. در حیاط را باز کرد و بابا را صدا زد. پدرم جوابی نداد.

گفت: «خیلی عجیبه!»

خواهرم گفت: «ماماف مامف مامف.»

گفتم: «بهش توجه نکن مامان. بیا ماهی هامو ببین.»

ولی مامان دهان خواهرم را باز کرد و جوراب را از دهانش درآورد. ازش پرسید: «می دونی پدرت کجاست؟»

خواهرم به من اشاره کرد: «بابا را با ماهی گلیهای دوستش ناتان عوض کرد.»

 

مامان حسابی عصبانی نگاهم کرد: «مرد جوان. حقیقت داره؟»

فقط وقت هایی که راستی راستی کفری است، مرد جوان صدایم می کند. گفتم: «بله.»

مامان تنگ ماهی گلی را برداشت و به دستم داد: «خوب پس، همین الان این ماهی گلی ها را می بری پیش ناتان و بدون بابات هم برنمی گردی.»

خواهرم گفت: «بهت که گفتم.»

مادرم گفت: «تو هم باهاش می روی. یک لحظه فکر کن به داداشت اجازه دادی بابات رو با دوتا ماهی گلی و یه دونه تنگ عوض کنه. نه، فقط فکر کن!»

این طور شد که ما رفتیم خانه ی ناتان اینها. او آن طرف خیابان زندگی می کند. در خانه شان را زدم.

مادر ناتان آمد بیرون.

پرسیدم: «ناتان این جاست؟»

از من پرسید: «این ماهی گلی ها را از کجا آوردی؟ این ها که هدیه ی خاله وایولت ش بودند.»

گفتم: «با یک چیزی عوض شان کردم. و حالا باید دوباره عوض شان کنم.»

ناتان را صدا زد بیاید با من حرف بزند.

بهش گفتم: «این هم از ماهی هات.»

ناتان گفت: «خیلی ممنون.»

گفتم: «حالا میشه لطفاً بابام رو پس بدی؟»

ناتان گفت: «خوب ... هم آره، هم نه.»

خواهرم گفت: «ای وای.»

از ناتان پرسیدم: «یعنی چی مثلاً؟»

ناتان گفت: «دنبالم بیا.»

رفتیم طبقه ی بالا، اتاق ناتان. حتی از اتاق من هم نامرتب تر بود. ناتان یک گیتار برقی داشت، یکی از آن بزرگ سفیدهاش.

گفت: «این گیتار برقی رو از "واشتی سینگ" گرفتم.»

گفتم: «ناتان، ناتان! به جاش به واشتی چی دادی؟!»

گفت: «اگر از روی من بلند شی بهت می گم.»

من از رویش بلند شدم.

 

گفت: «به جاش بابات رو دادم.»

گفتم: «که این طور.»

خواهرم گفت: «که این طور.»

گفت: «خوب آخه ببین، خیلی جذاب نبود. همه ی کاری که می کرد، روزنامه خوندن بود.»

گیتار را برداشتم و رفتیم خانه ی واشتی.

به خواهرم گفتم: «ببین، ببین، می تونستم یه ستاره ی راک اند رول بشم!»

خواهرم گفت: «می تونستی یه احمق بشی.»

زنگ خانه ی واشتی اینها را زدم.

به واشتی گفتم: «گیتارت رو برات اُوردم.»

واشتی هرهر خندید. همه ی خواهرهای واشتی هرهر خندیدند.

گفتم: «می تونم بابامو پس بگیرم لطفاً؟»

دوباره خندیدند.

خواهرم گفت: «واشتی، لطفاً.»

واشتی شانه بالا انداخت: «صبر کن همین جا.»

گیتار را از من گرفت.

وقتی برگشت، یک ماسک گوریل دستش بود.

گفتم: «وای نه.» 

خواهرم گفت: «وای نه.»

واشتی گفت: «باباتو دادم به بلینکی. بلینکی یه ماسک گوریل خیلی خوب داشت.»

از واشتی پرسیدم: «خونه ی بلینکی کجاست؟»

آدرس خانه شان را بهم داد.

خیلی دور بود.

راه افتادیم.

خواهر کوچولوم پرسید: «میشه ماسک گوریل رو بزنم؟»

گفتم: «بزن.» و او ماسک را گذاشت روی صورتش.

گفتم: «عه؟ پس چرا نمی ذاریش رو صورتش؟»

و خندیدم، و خندیدم، و خندیدم.

«پس چرا نمی ذاریش رو صورتت؟»

خواهرم ماسک را برداشت.

دوباره راه افتادیم.

ماسک گوریل را زدم به صورتم. خواهرم رفت سراغ آقای پلیس. فریاد زد: «کمک! زود باشید! کمک!

این گوریل از باغ وحش فرار کرده!»

آقای پلیس دوید و مرا گرفت. مجبورم کرد ماسک را درآورم. شروع کرد به بد و بیراه گفتن به من. می خواست به خواهرم هم بد و بیراه بگوید، ولی خواهرم آن قیافه ی دخترکوچولوی مظلوم ش را به خودش گرفت و او هم چیزی نگفت.

اصلاً انصاف نیست.

خواهرم گفت: «ها ها ها.»

گفتم: «حواست به خودت باشه. فقط حواست باشه، همین.»

بلینکی خانه ی خیلی بزرگی داشت. رفتیم جلو و زنگ در را زدیم.

خدمتکارشان آمد دم در. به خدمتکار گفتم: «میشه با بلینکی حرف بزنیم؟»

خدمتکار گفت: «باید بگم چه کسی با ایشون کار داره؟»

گفتم: «من.»

خواهرم گفت: «و من.»

بلینکی از پله های بزرگ شان آمد پایین. از دیدن ماسک گوریل خیلی خوشحال به نظر می رسید.

پرسید: «پسش اُوردین؟»

گفتم: «آره. اوردیم.»

بلینکی به خدمتکار گفت برای مان نوشابه ی زنجبیلی بیاورد. ازش خوشم آمد، حتی با این که حباب هایش دماغم را قلقلک می دادند.

خواهرم شکلکی درآورد.

نوشابه ی زنجبیلی را که تمام کردم گفتم: «خوب، بابام کجاست؟»

بلینکی گفت: «آها.»

دوباره رفت، این دفعه آن طرف خانه.

وقتی برگشت گفت: «اسمش گَلوِستِن ه.»

گَلوستن یک خرگوش بزرگ سفید بود که یکی از گوش هاش سیاه بود.

گفت: «این رو با بابات عوض کردم.»

ماسک گوریل را به او دادم. او گلوستن را به من داد، به علاوه ی کروکی خانه ی پتی.

در تمام زندگی ام اینقدر راه نرفته بودم.

خواهرم گفت: «به نظرم نوشابه ی زنجبیلی وحشتناک ترین چیز تو کل دنیاست.»

پرسیدم: «یعنی از چغندر آب پز هم بدتره؟»

گفت: «نه. نه دیگه اینقدرها هم بد نیست.»

وقتی داشتیم راه می رفتیم، گلوستن بغلم نشسته بود و دماغش را چین می داد. خواهرم سعی کرد دماغش را اندازه ی گلوستن چین بیندازد ولی نمی توانست.

در خانه ی پتی را زدم.

پتی فریاد زد: گلوستن!

پدر و مادر پتی فریاد زدند: گلوستن!

برادرهای پتی فریاد زدند: گلوستن!

ملکه ی ملانزی هم که آمده بود دیدن شان فریاد زد: گلوستن!

 

آن ها خرگوش را از ما گرفتند، همه باهم ریختند سرش، قربان صدقه اش رفتند و بهش کاهو دادند.

پتی دست مرا گرفت: «مرسی که گلوستن رو برگردوندی. دلمون براش تنگ شده بود.»

رفتیم حیاط پشتی خانه شان. یک خانه ی کوچک خرگوش آنجا بود. کنار خانه ی خرگوش محدوده ی کوچکی بود که دورش سیم کشی شده بود. بابا روی زمین، در آن محدوده ی سیم کشی شده نشسته بود. کمی تنها به نظر می رسید، روی شلوارش هم یک عالم علف چسبیده بود.

در سیم کشی را باز کردم و گفتم: «بابا، بیا بریم.»

پدرم سینه خیز از زیر در بیرون آمد.

پتی گفت: «خرگوش خیلی خوبی نیست.»

گفتم: «قرار نبوده باشه. به جاش بابای خوبیه.»

پتی گفت: «می تونه هویج رو با خودش ببره. مرسی که گلوستن رو اوردی.»

گفتم: «مشکلی نبود. می بینمت.»

خواهرم گفت: «می بینم که دوستش داری. کاملاً معلومه. می رم تو مدرسه به همه میگم.»

هفته ی پیش در مدرسه به همه گفته بود که من را از پرورشگاه آورده اند. هفته ی قلبش هم به همه گفته بود من یک آدم فضایی ام و فقط تظاهر می کنم که خودمم.

گفتم: «اگر گفتی، به همه می گویم که تو توی خونه چاقی.»

پدرم گفت: «بچه ها!»

و همین طور هویجش را خورد، و همین طور روزنامه اش را خواند تا رسیدیم خانه.

وقتی رسیدیم خانه مادرم چیزهایی گفت شبیه "فقط نگاه کن ببین چه وضعی داره!" و مجبورش کرد برود دوش بگیرد و همه ی لباس هایش را انداخت ماشین لباس شویی.

پدرم که رفت حمام مامان شروع کرد مرا دعوا کردن.

و وقتی دعوایش تمام شد مجبورم کرد قول بدهم و قسم بخورم که دیگر هرگز هرگز هرگز پدرم را با هیچ چیزی عوض نمی کنم.

و من هم قول دادم.

و عوض هم نمی کنم.

ولی خوب، هیچ وقت درباره ی خواهرم قولی ندادم ...