summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

Sarah-Wilkins.jpg - 64.93 کیلو بایت

تصویرگر: Sarah Wilkins

پارک خلوت بود. آن روز از آن روزهایی بود که احساس تنهایی و کسالت می‌کردم. دلم می‌خواست چیزی اتفاق بیفتد؛ چیزی آنقدر خوب که بتواند هیجان زده ام کند. اگرچه شکوفه‌ها سر زده بودند و رنگ صورتی‌شان من را وادار کرده بود با آن‌ها چند عکس سلفی بگیرم؛ اما بعد از چهار پنج عکس، آن کار هم برایم تکراری شده بود. رفتم نشستم توی آلاچیق و شروع به کتاب خواندن کردم. هنوز چهار صفحه نخوانده بودم که صدای بلند زنی توجه ام را جلب کرد: «پیشی بیا غذا! پیشی بیا غذا! پیشی، غذا...، غذا پیشی!»

در این جمله طنینی بود که نمی‌شد آن را نشنید؛ و آنقدر تکرار شد که نتوانستم سرم را برنگردانم و نگاه نکنم. با دیدن آن صحنه دیگر کتاب خواندن نمی‌چسبید. وای! چه بامزه! دلم می‌خواست نقاش بودم یا عکاس؛ تا می‌توانستم آن صحنه‌ی زیبا را کودکانه به تصویر بکشم. سبزی چمن پر شده بود از نقطه‌های سیاه، قهوه ای، بدانجیلی، سفید، بلوند... وای خدای من! دیگر نمی‌توانستم بنشینم. بلند شدم و رفتم پیش گربه‌ها؛ کلاغها و آن خانم که برایم دیگر شبیه غریبه‌ها نبود.

ته مانده‌ی غذاهایی را که، نسبتاً زیاد هم بود، به همراه کلی بشقاب یکبار مصرف آورده بود توی پارک، و چیده بود توی چمن ها. با خودم فکر کردم : او یاید یک مدافع محیط زیست باشد؛ شاید هم پزشک حیوانات. البته بعید هم نبود که در یک باغ وحش برای خودش کسی باشد. دلیل این تصوراتی که از او پیدا کرده بودم تبحرش در ارتباط با حیوانات بود. نه کلاغ ها و نه گربه‌ها او را نمی‌شناختند. خیلی زود، حتی آن‌هایی که ته پارک بودند، با صدایش از آمدن او خبردار شدند و دورش جمع شدند؛ انگار که فقط به سفره‌ی او اعتماد دارند. جالب است که با وجود آن همه غذا، وقتی نزدیکشان می‌شدم، فرار می‌کردند. او گفت: «سعی کن در ذهن‌ات تصور بدی از آن‌ها نداشته باشی. در دلت با مهر به آن‌ها فکر کن. افکارت که در موردشان خوب باشد، آن‌ها دوستت خواهند داشت.» می‌گفت در دانشگاه رشته‌ی سینما خوانده اما در یک رستوران کار می‌کند. می‌گفت عاشق طبیعت و حیوانات است. معتقد بود نگه داشتن حیوان در خانه را به خاطر رنجی که آن‌ها در دوری از جفتشان می‌کشند دوست ندارد. معتقد بود محیط زندگی آدم‌ها حتی روی اخلاق حیوانات هم تاثیر می‌گذارد.  به آن‌ها پیش زمینهای می‌دهد که رفتارشان را مطابق آن با آدم های آن محیط تنظیم کنند.

سعی کردم با حس چندشناک به حیوانات پارک نگاه نکنم. نشستم روی نیمکت. سعی کردم با احساس، شکل و ریخت و رنگ آن‌ها را ستایش کنم. طولی نکشید که گربهای آمد جلو و پوزه اش را به لباسم مالید... حس کردم دارد از اینکه دربارهاش با احترام فکر می‌کنم تشکر می‌کند... خانم گفت: «دیدی گفتم؟ آن‌ها خیلی باهوشاند. نباید حیوانها را دست کم گرفت.» به او گفتم که بیشتر نویسنده‌ی کودکان هستم تا آدم بزرگ ها؛ و از کنجکاوی ام درباره‌ی علاقه‌ی کودکان به حیوانات خانگی گفتم و اینکه آن‌ها در آرزوهایی که برایم توی نامه‌هایشان نوشتهاند به داشتن حیوان خانگی خیلی اشاره کردهاند. خانم گفت: «به نظرم طبیعت فقط مال انسانها نیست و کودکان با همه‌ی کوچکی‌شان این را درک می‌کنند؛ اما آدم بزرگها فقط به خودشان فکر می‌کنند. دوست دارند آسمان مال خودشان باشد. زمین مال خودشان باشد. آن‌ها از اینکه توی دردسر بیفتند می‌ترسند؛ برای همین هم هست که خریدن یک تبلت را به خریدن یک خرگوش مینیاتوری برای کودکشان ترجیح می‌دهند.» وقتی داشتم به او گوش می‌کردم از اینکه او به جای اینکه محقق حیوانات شود، در رستوران کار می‌کند کمی‌دلم گرفت.

نگاهی به کلاغها و گربه‌های جمع شده در آن گوشه‌ی پارک انداختم و عکسی گرفتم. انگار انجمنی بودند برای خودشان. ته بشقابها دیگر چیزی نمانده بود. خانم گفت: «این بشقابها را فقط یک بار دیگر استفاده می‌کنم. رعایت بهداشت حیوانات هم مهم است. مدیر پارک هم فقط در همین چمن اجازه داده این اتفاق بیفتند. در ضمن اگر خواستی نیکوکاری این چنینی بکنی یادت باشد هرچیزی را نباید به خورد آن‌ها داد.» دفترچه‌ی یادداشتم را درآوردم و چیزهایی نوشتم. با خودم قرار گذاشتم به آثار هنرمندان، مخترعان و محققانی که به غیر از انسان به حیوانات، و دیگر موجودات زنده توجه نشان می‌دهند، به دید احترام و سپاس نگاه کنم؛ و خودم هم سعی کنم چنین بر روی زمین زندگی کنم