summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

نویسنده: Nicholas Kristof
مترجم: رویا زنده بودی 

 

از میان تمام دانش‌آموزانی که این پاییز برای دانشگاه آماده می‌شوند، احتمالاً هیچ کدام سفری پر خطرتر از دختر جوانی به اسم سلطانه را طی نکرده‌اند. اگر می‌خواهید بدانید این خطر تا چه اندازه است، همین بس که من اسم فامیلی یا نام شهرش را نمی‌گویم، مبادا که به او تیراندازی شود.
سلطانه در مرکز استقرار طالبان، در جنوب افغانستان، زندگی می‌کند. وقتی کلاس پنجم بود یکی از نماینده‌های طالبان به خانه‌شان رفت و به پدرش اخطار داد که او را از مدرسه بیرون بیاورند، در غیر این صورت روی صورتش اسید می‌پاشیدند. از آن وقت تا حالا سلطانه عمدتاً در میان دیوارهای بلند خانه‌ی خودشان به سر برده است و در آن با وجود خطرهای فراوان، مخفیانه، به خودش آموزش داده است.
سلطانه می‌خندد و می‌گوید: «نمی‌توانند جلوی مرا بگیرند!» و حقیقت هم دارد: سلطانه با استفاده از روزنامه‌ها و مجله‌هایی که برادرانش گاه‌به‌گاه به خانه می‌آوردند، به خودش انگلیسی یاد داده است، و یک دیکشنری پشتو به انگلیسی هم دارد که خواندنش برای او مثل نفس کشیدن است. وقتی پدر تاجرش برای خانه‌شان اینترنت گرفت، سلطانه توانست از دیوارهای بلند خانه‌شان بیرون بجهد.
سلطانه از طریق اسکایپ به من گفت: «من تمام روز خودم را در زبان انگلیسی غرق می‌کنم.» الان دیگر بر این زبان مسلط است، و به خوبی برخی از مترجمان افغانی است که تا به حال دیده‌ام.


سلطانه می‌گوید همین که بر انگلیسی مسلط شد، رفت سراغ جبر، سپس هندسه، بعد مثلثات، و دست آخر هم دیفرانسیل و انتگرال. او هر روز صبح دور و بر ساعت پنج صبح از خواب بیدار می‌شود و ویدئوهای حسابان Khan Academy را یکی یکی می‌بلعد، معادله‌ها را حل می‌کند و حتی گاهی درباره‌ی نظریه‌ی ریسمان  مطالعه می‌کند.
سلطانه که حالا بیست سال دارد، سالی تنها حدوداً پنج بار از خانه بیرون می‌رود – هربار باید برقع بپوشد و مردی از خانواده‌ی خودشان همراهی‌اش کند– ولی در جهان مجازی دارد کتاب‌هایی درباره‌ی علم فیزیک می‌خواند و در edX  و Coursera درس‌ها را یکی یکی پاس می‌کند. من نمی‌توانم به تنهایی تمام حرف‌های سلطانه‌ی تایید کنم ولی داستان او بسیار با واقعیت می‌خواند. وقتی از لارنس ام. کراس، یک فیزیکدان نظری در دانشگاه آریزونا، کتابی درباره‌ی فیزیک نجومی خواند از طریق اسکایپ با او حرف زد. آقای کراس می‌گوید وقتی این دختر افغان که تحصیلاتی در حد دوره‌ی دبستان داشت، شروع کرد از او سوالاتی موشکافانه درباره‌ی فیزیک نجوم پرسیدن، شگفت زده و انگشت به دهان برجا ماند.
کراس می‌گوید: «مکالمه‌ای سورئال داشتیم. او سوالاتی بسیار تیزهوشانه درباره‌ی نظریه ماده‌ی تاریک مطرح کرد.» و بدین ترتیب کراس، به همراه امیلی رابرتس، از حامیان سلطانه شد. امیلی رابرتس دانشجوی دانشگاه آیووا است که برای یک برنامه‌ی آموزش زبان با نام Conversation Exchange داوطلب شده بود و این جوری سلطانه را پیدا کرده بود.
امیلی و سلطانه از طریق اسکایپ خیلی زود با هم دوست شدند، و تقریباً هر روز با هم چت می‌کردند. امیلی که تحت تاثیر عمیق رویای در ظاهر دست نیافتنی سطانه برای پروفسور شدن در زمینه‌ی فیزیک قرار گرفته بود، شروع کرد به جستجو برای یافتن راهی که سلطانه بتواند در ایالات متحده درس بخواند.

Soltaneh_Taliban1.jpg - 55.72 کیلو بایت


با کمک امیلی سلطانه در یک دانشگاه در آیووا پذیرفته شد، و دانشگاه آریزونا متعهد شد که یک سال بعد او راه به عنوان دانشجوی انتقالی قبول کنند. امیلی وبسایتی  درست کرد تا برای تحصیلات دانشگاهی سلطانه پول جمع کند.
داستان سلطانه این حقیقت را به یادمان می‌آورد که بزرگ‌ترین منبع استفاده نشده در جهان نه طلا است و نه نفت، بلکه جعیت زنان دنیا است. ویرجینیا وولف نوشته بود که اگر شکسپیر خواهری با استعداد خودش داشت، این استعداد هرگز اجازه‌ی پرورش نمی یافت – و سلطانه حالا خواهر شکسپیر است.
و البته مشخص است که ارتباطات اینترنتی می‌توانند این قضیه را عوض کنند.
خانواده‌ی سلطانه در رابطه با شور فراوان او برای تحصیل بسیار محتاط اند ولی در برابر عزم راسخ او تسلیم شده‌اند. سلطانه می‌گوید: «مامان‌م می‌گوید که اگر دختری تنها به دنیای مسیحی‌ها برود، دهان‌های زیادی باز خواهد ماند. ولی اگر جلوی من را بگیرند، می‌میرم.»
متاسفانه ایالات متحده کمک نمی‌کند. ماه پیش سفارت آمریکا در کابل درخواست او را برای ویزای دانشجویی رد کرد. این اتفاق همیشه می‌افتد: دختران و پسران فوق‌العاده‌ای هرساله در دانشگاه‌های آمریکایی پذیرفته می‌شوند ولی ویزا نمی گیرند، چرا که در قانون آمریکا به چشم ریسک‌های مهاجرتی دیده می‌شوند.
(سلطانه به عنوان یک مسلمان با منع پیشنهادی دانلد ترامپ هم مواجه می‌شود. از او پرسیدم درباره‌ی ترامپ چه فکر می‌کند و تمام چیزی که او، با وقاری آرام، گفت این بود که: "او فکر می‌کند همه‌ی مسلمان‌ها بدند. خیلی دردناک است.")
میشل اوباما کمپین تاثیرگذاری با نام Let Girls Learn راه انداخته ولی مدیران تحت نظارت همسرش هیچ وقت به اندازه‌ی او مشتاق همکاری نبوده‌اند و آمریکا هم به طور منظم ویزاهایی را که به دختران اجازه‌ی درس خواندن می‌دهد، رد می‌کند. ایالات متحده میلیاردها دلار خرج می‌کند که برای مبارزه با تروریسم همه چیز را منفجر کند؛ ولی ای کاش ما می‌فهمیدیم که موثرترین سلاح در برابر تروریسم بمب و موشک نیست، بلکه دختری است که کتاب می‌خواند.
طالبان هم این را می‌فهمد: برای همین تک تیراندازانش گلوله‌ای به سر ملاله شلیک کردند. فقط اگر ما هم به اندازه‌ی طالبان از قدرت تحصیل دختران برای تغییر جامعه آگاه بودیم.
سلطانه حالا تمام روزش را به کار کردن روی معادلات حسابان و گوش دادن به Bon Joyi و انجام دادن کارهای خانه در حال گوش کردن به بی بی سی و کتاب‌های صوتی روانشناسی می‌گذارند. در ضمن او از طرفداران پروپاقرص روزنامه‌ی تایمز است و اخبار را در ایمیل‌اش دریافت می‌کند. حالا هم دارد مطالب جدی‌تری می‌خواند: "نقد عقل محض" از کانت.
سلطانه درخواست دیگری برای دریافت ویزا پر کرده است که نتیجه‌ی آن روز 14 ژوئیه معلوم خواهد شد. این سلطانه نیست که در این درخواست آزمایش می‌شود، بلکه سیاست کشور آمریکاست. چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ برای تان خواهم نوشت.


 

پی نوشت مترجم:
ما همه می‌توانیم در مبارزه‌ی سلطانه برای تحصیل شرکت کنیم.
مبارزه‌ی سلطانه مبارزه‌ی همه‌ی ماست. راهی است برای بهتر کردن دنیا. داستان او را به اشتراک بگذارید و به همه بگویید، اگر استطاعت مالی هم دارید که چه بهتر. به این سایت بروید و ببینید چه کاری از دست تان برمی آید: https://www.gofundme.com/fightforsultana
ملاله در شانزده سالگی گفت که "یک کودک، یک کتاب و یک قلم می‌توانند جهان را تغییر دهند."
چه راست می‌گفت. 


 

بیشتر بخوانید:

داستان رابین، داستان ملاله

قهرمان های نوجوان زندگی من