summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

 

الکی که نیست، ادم که دلش بشکند شکسته است و درست بشو هم نیست. نخیر هم، درست بشو نیست. حالا هی بیا و برایم بهار بیاور توی دست هایت. حالا هی بیا و پشت سرم تق تق راه برو و صدایم بزن. حالا هی بیا و دورم چرخ بزن و بگو :" اشتی؟!" من شانه هایم را بالا می اندازم و نگاهت نمی کنم. توی چشم های قهوه ایت نگاه نمی کنم. به موهای خرمایی ات نگاه نمی کنم. به دست های بهاری ات نگاه نمی کنم. نه! نگاه نمی کنم. لج می کنم و بند های کتانی ام را از اول می شمارم، از اخر، از وسط. هفت تا بیشتر نیستند. اما خسته هم شوم به تو نگاه نمی کنم.

الکی که نیست. ادم که دلش می شکند، هزار تا خاطره خوب هم خط خطی می شوند. هی فکر می کتم پس ان لبخند ها که به هم می زدیم دروغ بود؟ تو بگو. دروغ بود؟! ان همه بهانه های دوست بودن.

اصلا می روم و با کلاغ ها دوست می شوم. می روم و می نشینم توی افتاب و بستنی یخی می خورم و چکه چکه که ریخت روی مقنعه ام و دست هایم را نوچ کرد، یاد تو می افتم و دلم را شبیه ادامس بادکنکی باد می کنم، پر از تو می کنم و به تو نگاه نمی کنم.

می روم و برای ان گربه سیاهه حرف هایم را می زنم. گربه ها را دوست ندارم. تو می دانی. اما چه می شود کرد؟! ادم که دلش شکسته باشد، کارش به این جا می کشد که برود و با گربه هایی حرف بزند که دوستشان ندارد. با گربه سیاهه که حرف بزنم هی یاد تو می افتم که برایت می گفتم :" من از گربه هایی که میو میو نکنند می ترسم!" و خنده های نخودی ات می پیچد توی گوشم که می گفتی :" پیشی که ترس ندارد!" تو به گربه ها می گویی پیشی و من لجم می گیرد. اصلا این حرف ها چه ربطی دارد؟! من دلم شبیه قندان روی میز خانه مان، شکسته. قند هایش ریخته زمین و مورچه ها دور قندها جشن گرفته اند برای خودشان. چشم هایم خیس می شوند و نگاهت نمی کنم.

الکی که نیست، ادم که دلش بشکند، شکسته است و درست بشو هم نیست. نخیر هم، درست بشو نیست. حالا هی برو و برایم بستنی شکلاتی مغزدار بخری. هی گوشه دفترم گل بکش و یک پروانه رنگی رنگی. لب هایم که به خنده باز نمی شوند. خودت ببین!

این که رسمش نیست. رسمش نیست که تو هی حواست نباشد و دلم ترک ، ترک، کم شود، کوچک شود، تمام شود.

تو بگو. تو! می گویی با این دل شکسته چه کار کنم، وقتی تکه هایش به هم بند نمی شوند. وقتی کنار پنجره، دستم را می زنم زیر چانه ام و منتظر نمکی می شوم که بیاید و از کوچه مان رد شود. بعد داد بزنم :" های نمکی! نه نون خشک دارم، نه دمپایی پاره. اما یه دل دارم که شبیه یه بسته بسکویت خرد و تکه تکه شده." نمکی که دلم را بخرد، جایش دو تا جوجه رنگی می دهد دستم که تا خود شب برایم جیک جیک کنند و من برایشان دانه بریزم و بگویم :" هی جوجه ماشینی ها! من دلم بد جوری شکسته ها!"