summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

آقای ماهی؟!

این جا که من نشسته ام ضلع جنوبی یک اتاق نه متری ست. میان یک جنگل کاغذی نشسته ام و حباب های ذهنم را می ترکانم و فرمول های فیزیک و ریاضی شبیه گرد نقره ای رنگی در هوا پخش و پلا می شود. فکر های توی سرم شبیه قورباغه بازیگوشی این طرف و آن طرف می پرد. روی کتاب های نخوانده. روی جزوه های بد خط. روی نامه های پست نشده. روی لیست آرزوها. از این گوشه به آن گوشه می پرد. روی چرکنویس ها مکث می کند و آخر روی دست خط شما، روی همین چند کلمه ساده جا خوش می کند و آرام می گیرد و نبضش تند تند می زند از هیجان.

با موهای ژولیده رو به روی ردیف کمدهای چوبی نشسته ام و ورجه وورجه های قورباغه فکرم را تماشا می کنم. هوایم بدجوری شرجی باران زده است. این جا اما، نه بوی کاج می دهد، نه بوی رطوبت جنگل های شمال را. تنها بوی کوچه خلوت باران زده ای را می دهد که کسی در آن راه می رود و برای تنهایی اش سوت می زند.

آقای ماهی؟!

دیروز بفهمی نفهمی آسمان دلش برایمان سوخت. شبیه مادر سخت گیری، که به بچه هایش پاکیزگی یاد می دهد، فرشته هایش را ردیف کرد پشت سر هم که لحاف ها و بالش هایشان را تر و تمیز کنند. دیروز برف کم رمقی شهر را پوشاند. یک لی لی پوت صورتی مگر چقدر دلخوشی دارد؟! یکی از دلخوشی هایش همین است که آسمان نقل های سفیدش را بریزد سر زمین و این لی لی پوت صورتی سرخوشانه دستکش های قرمزش را دستش کند و برود برای خودش کتاب بخرد. همین ها بهانه های کوچک خوشبختی اند. هیچ می دانستید؟ می دانستید که دیروز توی دلم، آسمان آسمان برف شادی می ریخت از تماشای خیابان های پوشیده از برف و داشتن کتاب های جدیدی که توی کوله پشتی ام سنگینی می کردند.

آقای ماهی؟!

این لی لی پوت صورتی که دستش را زده زیر چانه اش و توی عالم هپروت گشت و گذار می کند ، هوس نشستن کف دست های شما به سرش زده. هوس کرده او را شبیه گالیله که فلرتیشیا را می گذاشت کف دستش، او را بگذارید کف دست تان و به نشستن روی شانه چپ تان دعوت اش کنید. می دانید آقای ماهی ؟ این روزها که دلتنگی شبیه یک کوالا، به دیوار دلم تکیه داده، هوس دیدن دنیا را دارم از روی شانه های شما.
این روزها جز هوای سرد و آسمانی که گاه هوس باریدن دارد، دلخوشی دیگری ندارم. دروغ چرا؟ گاهی هم دلخوش می شوم به بسته آدامس های هندوانه ای و یک شارژ دو هزار تومانی ایرانسل و این که شما گاهی در سرزمین های دور من را یاد می کنید. یاد کردن همیشه خوب است. شبیه هوای بهار روح ادم را تازه می کند. من از شما ممنونم که گاهی توی دلتان من را صدا می زنید و من از فاصله های خیلی خیلی دور صدای دل تان را می شنوم. ممنونم که گاهی به خواب های مخملی ام سرک می کشید و در شروع روز، یک لبخند کشمشی روی صورتم نقاشی می کنید. من صدایتان را می شنوم و دسته ی سارها از لای موهایم اوج می گیرند. می شنوم که در جاده های سبز، جاده های پوشیده از مه قدم می گذارید و با سر انگشت نامم را توی هوا می نویسید. من صدای دل شما را خوب می شنوم .کلمه های جادویی تان، شبیه شبنمی می نشیند تو دلم، روی موهایم، روی گونه ام.

 

آقای ماهی؟!

دلتنگی های زیاد خیلی خرند. همیشه کار را خراب می کنند. درست وقتی که نباید، به سرشان می زند و خنده های ادم را کجکی می کنند، چشم های آدم را پف فیلی و دفترهای خاطرات را خط خطی. دلتنگی های زیاد خیلی بدند. بیخودی آدم را گاز می گیرند. آدم جیغش در می آید. آدم دردش می گیرد و نمی داند از دست این همه دلتنگی ریز و درشت به کدام گوشه از اتاق فرار کند. من نمی دانم با این دلتنگی های خر چه کنم. نمی دانم چه دارویی به خوردشان بدهم که آرام بیایند و بروند و کاری به کارم نداشته باشند. که باور کنند این سنجاقک هایی که پریده اند، دوباره باز می گردند. دوباره باز می گردند و می پرند توی رگ هایم و من می نویسم :" به دیداری های نزدیک می اندیشم..." می دانید آقای ماهی؟! دلتنگی های زیاد خیلی خرند و هیچ وقت از حرف های من سر در نمی آورند.

 آقای ماهی؟!

این جا که من نشسته ام ضلع جنوبی یک جنگل نه متری ست؛ و درست در همین نقطه از جنگل است که آسمان شروع به باریدن می کند. کوالایی که چسبیده به دیوار دلم، خیال تکان خوردن ندارد. دلتنگی از سر و کولم بالا می رود. پهن ترین برگ جنگلی ام را برای پناه گرفتن شما کنار گذاشته ام. اما حواس تان باشد. نکند راهتان این طرف ها کج شود. می ترسم باران شما را با خودش ببرد.این آسمان حالا حالاها خیال آفتابی شدن ندارد...