summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

 

سین دوست خوبی ست، چون من دوستش دارم. سین جمع و جور و حساب شده است. شاید هم من این طور فکر می کنم. سین شبیه کتاب های خوش دستی است که حتی اگر قصه جالبی نداشته باشند، خواندنشان اذیتت هم نمی کند. سین انگشت های باریکی دارد و ناخن هایی با صدف های درشت و دوست داشتنی. وقتی دست هایش را می گیرم توی دست هایم و می گویم :" وای چه دست هایی!" با تعجب نگاهم می کند، مقنعه اش را مرتب می کند و می گوید :" با منی؟!" او باور نمی کند که دست هایش دوست داشتنی باشند.دلم می خواهد سین باور کند که ناخن هایش چقدر کیف می دهند برای لاک زدن.

به کتانی های سین نگاه می کنم و می گویم :" هوم م م! چه کفش های راحتی!" سین به پاهایش نگاه می کند و می گوید :" این ها رو می گویی؟!" سرم را تکان می دهم و می گویم :" جان می دهد یک خیابان بلند را با انها بدوی!" سین لبخند عمیقی می زند. خوشحال است که کفش هایش را دوست دارم. بعد می ایستد رو به رویم ، مانتویش را صاف می کند و می گوید :" مانتوم هم قشنگ است؟!" به دست و پاهای سین نگاه می کنم و می گویم :" معلوم است! خیلی خوشگل است سین!" سین بر حسب عادت دستی می کشد به موهای سیاهش ، لب هایش را کج و کوله می کند و می گوید :" اما من این طور فکر نمی کنم! مامانم برایم دوخته است!"

همه لباس های سین را مادرش برایش می دوزد. مادر سین خیاط است. سین از لباس هایش خجالت می کشد. وقتی می گویم :" چه مانتوی خوشگلی!" چشم هایش گرد می شود که :" راست می گویی؟!" من همیشه درباره سین راست می گویم. راست می گویم که مانتوهایش زیبا اند. دست ها و ناخن هایش هم. اما باورش نمی شود. باورش نمی شود که لباس هایی که مادرش برایش می دوزد به اندازه مانتوهای پشت ِویترین مغازه ها می تواند زیبا باشد، حتی زیباتر.

سین شبیه بچه گربه های خجالتی می ماند.سرش را می اندازد پایین. با کسی حرف نمی زند. می چسبد به من و هر جا بروم دنبالم می اید. سین دلش می خواهد با همکلاسی هایمان بحث کند و درباره موضوعات مختلف صحبت کند. اما سین برای کسی حرف نمی زند. همین طور که ارام کنارم راه می رود، نظرش را درباره بعضی چیز ها می گوید. مثلا می گوید که چقدر دختر نیمکت اولی را دوست دارد. می گوید که چقدر از کتانی های قرمزش خوشش می اید. می گوید که چقدر غمگین می شود وقتی نمره اش از درس حساب کم می شود. این جور وقت ها من به سین فکر می کنم. به چشم های  درشت اش که خیس می شوند و برگه ای که توی دست های عرق کرده اش مچاله می شود.

سین می نشیند کنارم و از همه چیز برایم می گوید. از تمام راز هایش. وقتی یک نفر تمام رازهایش را برایم می گوید، می ترسم. می ترسم از داشتن یک عالم راز. سین چشم هایش خیس می شود. بغض می کند و من این جور وقت ها مجبورم حرف هایی بزنم که خودم در مواقع مشابه فراموششان می کنم و کاری جز گریه پیدا نمی کنم. سین از پدرش می گوید. از مادر خیاط اش. از لباس هایی که مادرش می دوزد برایش.

سین دلش می خواهد بزرگ که شد پولدار شود. دلش می خواهد یک عالم لباس های رنگی بخرد و غصه لباس هایش را نخورد. غصه مادرش را که تا نیمه های شب خیاطی می کند. غصه پدرش را که گوشه خانه سرفه می کند و تمام دنیاش را زیر یک پتوی پشمی چال می کند.

من غصه می خورم که سین می نشیند کنارم  و گریه می کند. بعد می گوید :" نمی دانم چرا این حرف ها را به تو می زنم. این حرف ها را می شود فقط به تو گفت. فقط به تو!" و من احساس غرور می کنم.

من برای سین زیاد حرف می زنم، از روز های خوبی که قرار است از راه برسند و سین را خوشحال کنند. از اتفاق های زیبایی که قرار است روی لب های سین یک لبخند بزرگ نقاشی کند. من به سین می گویم که روز های سخت بالاخره یک روز تمام می شوند. مثل ابرهای تیره ای که بالاخره می بارند و اسمان را ابی می کنند. وقتی من حرف می زنم،سین ساکت به من گوش می کند. اشک هایش خشک می شوند، دستش را می زند زیر چانه اش و سرش را تکان می دهد که حق با من است. حقیقت حرف های من است، نه ان چه خودش می گوید.سین به اسمان نگاه می کند، به خورشید، و به ابر های سفید، بعد چشم هایش را می بندد و می گوید :" روز های من هم افتابی می شوند یک روزی."

وقتی سین خداحافظی می کند و برایم دست تکان می دهد، لبخند عمیقی می زند و می گوید :" اگر تو را نداشتم نمی دانم چه می شد!" سین دور می شود، یک نقطه کوچک می شود، و دلتنگی ای چنان روی دلم سنگینی می کند که فقط خدا از پس اش بر می اید...