summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

اشرف کلثوم خانم دنیا را دوست دارد. زرافه ها را با گردن های باریک خال خال و آسمان را با باران های نباریده اش دوست دارد. فرودگاه های پایتخت او را یاد عاشقانه ترین لحظه ها می اندازد و از تماشای تصویر محو پاهایش روی سرامیک های تمیز ِ فروشگاه های زنجیره ای لبخند می زند.

اشرف کلثوم خانوم موهای خرمایی اش را فواره ای می بندد روی سرش. با چشم های دگمه ایش سعی می کند لحظه لحظه زندگی را توی حافظه اش دخیره کند و به هر چیز با مزه و بی مزه ای که در جهان اتفاق می افتد لبخند بزند. اشرف کلثوم خانوم وقت خندیدن توی لپ هایش چال می افتد. با لباس های دلقکی بنفش اش چرخ می زند و گاهی برای خالی نبودن عریضه لبخندی حواله اتفاق های نکبتی دنیا می کند.

اشرف کلثوم خانوم جز یک دست لباس بنفش دلقکی و یک جفت کفش پلاستیکی سفید و دو تا دندان برفی چیزی توی دنیا ندارد. اشرف کلثوم خانوم گاهی انگشت اشاره ام را گاز می گیرد. من دردم نمی آید. نگاهش می کند و یک جور مهربانی می گویم:" اشرف!" اشرف کلثوم خانوم می خندد. از خنده هایش خوشم می آید. از لپ های گل گلی اش که هی چال می شود و چشم های دگمه ایش که تند تند پلک می زند.

اشرف کلثوم خانوم از سبیل خودکاری خوشش می آید. من جیغ می زنم و دور خانه می دوم. اشرف کلثوم خانوم بی حرکت لبخند می زند. لباس دلقکی بنفشش را لای ملافه های سفیدی که با یازده سالگی لک شده اند گم می کند و یک لنگه کتانی پلاستیکی اش را پرت می کند سمت گربه خپلی که وقت و بی وقت روی دیوار کوتاه حیاط سرک می کشد. من جیغ می زنم و ابروهای اشرف کلثوم خانوم آبی می شود. من گریه می کنم و پشت لب هایش سبیل های آبی می نشیند. من ساکت می شوم و کف دستم پر از بچه گربه های خودکاری می شود که اشرف ِ کلثوم خانوم دوست شان دارد. ساق پاهایم پر از خانه های بدون دودکش و پنجره می شود و روی شکمم یک دختر کچل با یک لبخند گل گشاد می نشیند.

اشرف کلثوم خانوم موهایش کوتاه می شود. فواره ی خرمایی اش کج و کوله می شود. مژه هایش یکی در میان غیب می شوند و خم به ابرو نمی آورد.

اشرف کلثوم خانوم از فرودگاه خوشش می آید. از چمدان های طوسی قهوه ای خوشش می آید. توی خیالاتش به فرودگاهی فکر می کند که یک صبح چشم باز کرده و هزار جفت کفش را دیده که این طرف و آن طرف می دوند.

اشرف کلثوم خانوم به پروانه سفیدی فکر می کند که عصرها دور درخت انگورمان چرخ می زند و بعد می رود. اشرف کلثوم خانوم وقت تماشای پروانه سفید، لبخندی می زند و دندان های برفی اش معلوم می شود. بعد شلنگ توی حیاط را می گیرد توی دستش و گرد و خاک های روی زندگی را خیس می کند.

هر عصر که خورشید غروب می کند، من هفده ساله می شوم. اشرف کلثوم خانوم را توی یکی از اتاق های خالی خانه،میان انبوه وسایل کارتن شده گم می کنم و نیمه های شب، صدای اشرف را می شنوم که سرش را کرده توی سطل آشغال و به خاطر سبیل های آبی اش های های گریه می کند.