summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

یک ماموت که چیزی نبود. می شد خرطومش را بگیرم و توی یکی از همین اتاق ها جایش بدهم و آرام توی گوشش بگویم :" سعی کن اهلی باشی." ماموت من با شعورتر از این حرف ها می شد که من بخواهم به او بگویم اهلی باشد و سعی کند با خرطومش به در و دیوار و قاب عکس های خانه نکوبد و هی به بهانه دستشویی و آب خوردن و باز و بسته کردن در یخجال از سر جایش بلند نشود. می شد تمام اتاقم با تمام گوشه ها و کنج ها و مخفی گاه ها برای خودِ خودش باشد. من که چیز زیادی نمی خواستم. فقط می خواستم همیشه باشد. همیشه باشد و به شعرهایی که نمی نویسم گوش بدهد.به حرف هایم. به این که من گاهی همه آدم ها را دوست دارم و گاهی یک جا از همه شان متنفر می شوم و گاهی بپرد وسط حرفم " واقعا؟!" و من کف دستم را می کشیدم روی عاج لک شده اش و سرم را تکان می دادم :" واقعا!" می نشست گوشه اتاقم و نفس عمیق که می کشید موهایم را باد می برد و من سرم را فرو می کردم توی موهایش و های های گریه می کردم. حتم دارم اگر آدم وقت گریه کردن سرش را توی موهای یک ماموت قایم کند زودتر از هر وقت دیگری آرام شود. عصرها هم می شد خرطومش را بگیرم و ببرم ویترین مغازه ها را نشانش بدهم و غصه نخورم که چرا فلان پالتوی آبی را ندارم و چرا نمی شود تمام مداد رنگی ها و اکرلیک ها و قلموی های سرتخت برای من باشد. گاهی سخاوتمندانه موهایش را به من تعارف می کرد که :" برای تو. باهاشون قلمو بساز." و بعد شانه های درشت و پهن اش را می انداخت بالا که :" حالا قلموهای دم روباه نشدند، موهای من باشد. چه اشکالی دارد؟" و من آب دماغم را بالا می کشیدم و در ازای هر چند تار مویی که برای قلمو ساختن به من هدیه می کرد، تار موهای خودم را می بافتم و می گفتم :" این هم برای تو." و این جوری ها من همیشه یک دلخوشی خیلی خیلی بزرگ داشتم.

یک ماموت که چیزی نبود. می شد شب ها برایش داستان های هزار و یک شب بخوانم و قصه گفتن یادش بدهم. می شد صبح ها چند ساعت تمام مشغول شانه کردن موهایش بشوم و وقتی برایش حرف می زدم با چشم های نیمه باز و خمارش نگاهم کند و بگوید :" می فهمم.. می فهمم!" همین کلمه برای من کافی بود. تکرار " می فهمم!" و باور این که یک ماموت قهوه ای راستی راستی دلتنگی ها و غصه های آدم را می فهمد، حتی اگر از حرف های آدم سر در نیاورد. بعد می شد تمام بهار و تابستان دغدغه ام این باشد که بنشینم و برایش یک شال گردن پهن ببافم و یک روزی اگر از اتاقم سیر شد و هوای قطب به سرش زد، چیزی از من به یادگار داشته باشد.

توی خانه که گومب گومب راه می روم، یاد ماموت نداشته ام می افتم و دلم برای شانه کردن موهایش و برق انداختن عاج اش تنگ می شود. دستم را می زنم زیر سرم و خیره به سقف، به نسل ماموت ها فکر می کنم. گله ماموت ها گومب گومب توی سرم راه می روند و چیزی از گوشه چشمم سر می خورد توی گوشم.

از بین این همه زرافه و کرگردن و فیل و نهنگ ، یک ماموت که چیزی نبود که کره زمین آن را از من دریغ کرد. چه کسی حرف های من را باور می کند وقتی می نویسم :" دلم برای ماموتم تنگ شده است..." پنجره ها می لرزند و نسیم خنکی به پیشانی ام می خورد. می دانم که ماموتم خرطوم پشمالو اش را چسبانده به پیشانی ام و با صدای بم ِ دل نشین اش تکرار می کند:" می فهمم.. می فهمم!"