summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

ایستاده ام روی ایوان. به پدر نگاه می کنم که با بیل خاک را زیر و رو می کند و زیر لب شعر می خواند. امروز یک نهال گیلاس گرفته ایم. پدر همین طور که خاک را زیرورو می کند، می گوید: چند سال دیگر این درخت بزرگ می شود و همه می آییم روی ایوان و به حیاط که با صفاتر شده نگاه می کنیم.

نهال گیلاس خواب است. آرام توی خواب بغلش کردیم تا آن را توی باغچه حیاط بکاریم. چند سال دیگر نهال آنقدر بزرگ می شود که از روی ایوان دستم به شاخه هایش می رسد و گیلاسهایش را می چینم.

ایوان جای قشنگی است. نفس کشیدن روی ایوان با نفس کشیدنهای دیگر فرق می کند. یک حس دیگر دارد. آشناست و هم خوشایند. ایوان در نزدیکی های عید، بوی فرش تازه شسته را می دهد. بوی شیشه پاک کردن، بوی جارو زدن، بوی زیر و رو کردن خاکهای باغچه.

مادر روی چهار پایه، پشت پنجره ایستاده است. روسری اش را از پشت بسته که موها توی صورتش نیایند. یک دستش را چسبانده به شیشه و دست دیگرش تند تند لکه های شیشه را پاک می کند. دستش از پشت شیشه سفید به نظر می آید...

پدر نهال را توی گودالی که درست کرده است می‌گذارد و دورش خاک می‌ریزد. با پا روی خاکها می زند و وقتی مطمئن شد که نهال سر جایش ایستاده، رو به من می کند:" این هم از این! نهال عیدمون هم درست شد."

گیلاسها میوه های عجیبی هستند. نهالشان هم عجیب است. توی خانه که می آید، فضای باغچه عوض می شود. انگار روح می گیرد. یک چوب خالی بدون برگ، مگر چقدر روح دارد که به باغچه هم می دهد؟! گیلاسها یک چیزی دارند که بقیه میوه ها ندارند. یک چیز مخصوص، مثل عید! مثل روزهای نزدیک عید.

پدر می آید روی ایوان و دستش را می گذارد روی شانه ام، می گوید: "سال خیلی زود تموم شد، مگر نه؟" و با هم توی اتاق می رویم. مادر چهار پایه را توی آشپزخانه می گذارد. صورت خاکی پدر را که می بیند، می گوید: "صورتش را نگاه کن تو رو خدا، چقدر خاکی شدی!"

مادر روی ظرف عدسها کمی آب می ریزد و رویشان یک پارچه نازک می کشد: "تا چند روز دیگر سبزه عیدمون هم سبز می شه."

من از پلو عدس بدم می آید. انگار یک عالمه شن و ماسه ریخته اند توی غذا. نزدیک عید عدسها قد می کشند و عوض می شوند. می شوند سبزه هایی که وقتی نگاهشان می کنم، مرا هم سبز می کنند.

سبزه ها جادویی اند. وقتی بیایند توی خانه، همه را سبز می کنند. مادرها جادویی اند. وقتی نفس راحتی می کشند، انگار خانه آرام شده است. مادر می گوید: "کارهای امروز هم بخیر و خوشی تموم شد" و بعد چایی مهمانمان می کند.

یک زیرانداز کوچک روی ایوان پهن می کنیم و به حیاط که کم کم دارد از خواب بیدار می شود، نگاه می کنیم. پدر می گوید: "حیف که تا سال دیگر دوباره شیشه ها خاک می گیره و یک سبزه دیگه باید درست کنیم."

مادر لبخند می زند. از پشت لبخندش می گوید: “شیشه ها که مهم نیست. دلامون تا سال دیگه تمیز بمونه."

احساس می کنیم سبک تر شده ایم. رو به روی ما، لا به لای نهال تازه کاشته شده، کسی از جنس ماهی و سبزه و آینه برایمان دست تکان می دهد.