summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

شخصیت پنهان همان شخصیتی است که وقتی تکیه زدی به دیوار تنهایی اتاقت، حتی از فروریختن دیوارها هم نمی ترسد. او یک جایی همان دور و برها توی ما وول می خورد و معمولا هم اخم هایش توی هم است و گوشه ی چشم هایش اشکی است. خیلی که خسته بشود، می گوید: "تو دلت برای من تنگ نمی شود؟" و معمولا جوابش سری است که به تاییدی ناخواسته تکان می‌خورد، مثل سلامی که بر حسب عادت به هم می‌دهیم.

شخصیت پنهان یک آدمک است. آدمکی خجالتی. آدمکی زود رنج. ادمکی که سریع عاشق میشود،‌ لپش گل می اندازد، دلش می خواهد به هرکس که رسید به هرکس که مهربان بود لبخند بزند و بگوید: "شما چه مهربان هستید!" آدمک قایمکی ما "مردم" سرش نمی شود. "مردم چه می گویند" هم نمی فهمد. او خوبی ها را خوب می بیند. او بلد است به خوبی‌ها نگاه کند و آنها را توی جیب هایش قایم کند، برای خودش، برای وقتی که زنده است، برای وقتی که اجازه ی زنده بودن دارد...

او سریع می میرد. خیلی سریع تر از مورچه ها وقتی که راه لانه یشان را توی برف گم کرده اند. او خیلی راحت کنار گذاشته می شود،‌ چون اصلی نیست. چون خیابان های اصلی شلوغ است، ‌پر رفت و آمد است، بی امنیت است، خوب و بد شناخته شده نیست. او باید درخانه را از تو قفل کند. او باید تا وقتی که شخصیت های دیگر می آیند و می روند گوشه ای بنشیند و با اسباب بازی هایش بازی کند. او باید مودب باشد، دست به سینه باشد، گوش به حرف کن باشد، کم حرف و هرچه که نیست باشد. بعد آنوقت می شود یک شخصیت پنهان خوب. یک شخصیت پنهان مرده!

آدمک قایمکی شبیه تخم مرغ های شانسی است. نمی دانی تویش چیست، اصلا بدردبخور هست یا نه. اما هر چه باشد خوشحالت می کند، یعنی می‌تواند خوشحالت بکند. البته اگر به او اجازه بدهی که شیرینی شکلات دورش را بچشی،‌ قطعاتش را بهم وصل کنی و او را کشف کنی. او مثل شخصیت های دیگر یکباره ظهور نمی کند. او مثل آن ادم بداخلاق تو،‌ یکباره جوش نمی اورد که بعد بخواهد بگوید: "آدم گاهی وقتا کنترلشو از دست می ده." او از ما اجازه می گیرد: "می شه تو رو دوست داشته باشم؟ می تونم الان روی دیوارت یه خورشید بکشم؟ میشه امروز با هم بریم رو پشت بوم ابرا رو نیگا کنیم؟"

آدمک قایمکی همین شکلی است. همین که اول دستت را می کشد، بعد لباس‌ت را، بعد یک گوشه بغض می کند و در آخر شروع به گریه کردن: "چرا به من توجه نمی کنی آخه؟"

آدمک قایمکی خوب و بد سرش نمی شود. دروغ می گوید. موقع دروغ گفتن مهربان می شود. خودش هم می گوید که دروغ می گوید. تو هم می دانی و برای همین چیزهاست که فرق دارد با همه ی لایه های درون تو. آدمک قایمکی هم کار بد می کند و هم کار خوب. خودش هم می‌گوید که هم بد است و هم خوب. تو هم می دانی. اما برای کنار گذاشتن او، همین دلیل کافی است. همین که تو می دانی شاید یکجا خرابکاری کند، هر چند از روی مهربانی اش باشد. خب اینطور وقت ها اگر این اتفاق بیفتد، او شکسته می شود و تو ناچاری که به او اجازه ندهی. اما برای اشتباهاتت شخصیت‌های بزرگی هستند که اشتباه‌های بزرگ می کنند و تو به آنها اجازه‌ی عبور می‌دهی. آنها خیلی بزرگ و مودب اشتباه هایشان را انجام می دهند.

آدمک قایمکی نزدیک تو می نشیند، با موهایی بافته دو طرف شانه اش، با دندان های افتاده و کلاه کج. بعد آهسته طوری که هیچکس جز تو نفهمد سرش را کج میکند و می گوید: هی! منو دوست داری تو؟
بعد تو می توانی حوصله ی خودت را هم نداشته باشی و رو ترش کنی به سمتش و بگویی: هی تو! حوصله ت رو ندارم، داری مسخره بازی در میاری...
بعد تو می توانی دلت برای خودت هم تنگ شده باشد و نگاهت را برگردانی به سمتش و بگویی: میتونم بیشتر دوستت داشته باشم؟ ها؟