summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 جهان دیگر راپشت سر می گذارم. روزها، شب ها، لبخند ها و صداها، ناخن ها و اخم ها، گوشه ها و ساعت ها، همه را پشت سرم گذاشتم و روبه رویم چیزی نبود جز رنگی که هیچ وقت به انتها نمی رسید: آبی. خطی بود میان زمین و آسمان. آبی کف آلود و آبی ابرها و پرنده ها. کتاب ها را، تمام دنیای ام را، در قایق گذاشتم و هیچ وقت پشت سرم را ندیدم. کتاب ها قایق را سنگین کرده بودند و در میان آن جهان دیگر پیش می رفتم و هیچ وقت نه روز بود نه شب بود نه صدا. کتاب ها جادوی شان را آشکار کرده بودند: هر چه می خواندم سنگین تر می شدند. دیگر برای خواندن به نور نیازی نداشتم. کلمه ها خودشان منبع روشنایی عظیمی بودند آن قدر که چشم هایم را، گاهی، می زد. فکر می کردم شبیه آن آبی بی انتها هستم و هر کلمه شبیه ماهی کوچکی، شبیه حبابی از باد در سرم پرواز می کند. کتاب ها افقی روی قایق دراز کشیده بودند و در عین حال، عمودی هم بودند. آن قدر عمودی که سرشان به آسمان می رسید. یک بار یک مرغ دریایی روی بلندترین کتاب نشست و هیچ وقت بلند نشد.

داشتم به خورشید می رسیدم، به آن خط، به آن آبی ابرها و پرنده ها که چیزی درون آب صدایم کرد. کتاب ها شروع کردند به لرزیدن و قایق داشت می خندید. خنده ای کوتاه، خنده ای پیر: جیرجیرجیر ... بلندتر شد. بلندتر و بلندتر، شبیه خنده ای که از دهان جادوگرها بلند می شود. و قایق دهان ش را باز کرد، و من و کتاب ها فرو رفتیم، پایین و پایین. در آن آبی کف آلود، پایین تر. کتاب ها در همان خط های افقی و عمودی، کنار من که دست هایم را باز کرده بودم و چشم هایم را بسته بودم پایین می آمدند. جایی فرود آمدیم، جایی میان هیچ جا، جایی که نور خورشید هرگز به آن نمی رسید. جایی که ماهی ها و صخره ها شکل دیگری گرفته بودند. جایی که نفس ها حباب های بزرگی می شدند و آخرین ذرات زندگی را به سطح آب می رساندند. کتاب ها هم دست های شان را باز کرده بودند: هزاران صفحه، ملیون ها کلمه به پرواز درآمدند. ماهی های دم طلایی اطراف مان را گرفتند. چشم شان به کلمات خیره مانده بود.

نیازی نبود چشم هایم را باز کنم تا بتوانم کلمه ی دیگری بخوانم. کلمات درون سرم بودند، درون مغزم. من کتابی بودم که بسته شده بود اما برای همیشه باز مانده بود. من دریایی بودم با ماهی های خیره، آسمانی بودم با مرغ های دریایی که در منقارهای شان کلمه های سفیدی داشتند. من همان خط بودم، خطی که میان دو جهان کشیده شده بود.