summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 


تصویرگری: فیروزه کاوه

دوستتان ندارم وقتی چشم های تان را می بندید و برایم دروغ می بافید. وقتی پشت شاخه های درختان پنهان می شوید و شکلک در می آورید. وقتی می خندید. وقتی فندق های سنجاب های کوچک را که میان دست های زمین پنهان شده، بیرون می کشید و سمت من پرتاب می کنید. دوستتان ندارم. وقتی بوته های کوچک را کنار می زنید تا گردن بلند مرا ببینید. گردن بلند من که به بلندترین شاخه می رسد و من همیشه فکر می کنم خدا جایی میان شاخه های بلند پنهان شده، و شما می گویید خدا کیست؟ میوه است یا علف؟ چه بویی می دهد؟ و من می دانم که شما نمی دانید، من هم نمی دانم. و شما دست می کشید روی پوست نرم و صورتی ام، خنده تان به آسمان میرسد و شاخه های بلند می لرزند. شما آویزان می شود از دم کوتاه من که شاپرک ها را آرام پس می زند. شما نمی دانید شاپرک ها دوستان من اند اما زبان من را نمی دانند. شاپرک ها روی دست های من می نشینند و انگشتان ام را قلقلک می دهند. شاپرک ها برای من از آسمان های دیگر خبر می آورند. شما دست می کشید میان موهای زبر روی سرم. می پرسید این چیست؟ زیرش چی قایم کرده ای؟ و من می دوم و دیوانه می شوم. دیوانه می شوم و می دوم. جنگل که مادرِ بزرگ من است مرا زیر دامن سبزش پنهان می کند اما من از شما امانی ندارم. شما همه جا هستید. شما تکه ای از قلب من هستید، تکه ای سیاه از قلب من. شما هستید که گاهی در آسمان پرسه می زنید گاهی از روی درخت ها می پرید و شاخه های شان را زخم می کنید، گاهی روی تنه شان خانه های کوچک می سازید و قلب درخت ها را سوراخ می کنید. وقتی به برگ های بلند درخت ها بوسه می زنم، می پرید روی گردن ام و سر می خورید پایین، فکر می کنید خنده دار ترین کار دنیا را انجام داده اید. من گریه می کنم. شب ها که درخت ها آرام می شوند و جغدها چشم به تاریکی بزرگ دنیا می دوزند، شما که پلک های تان را می بندید و قلب های سیاه تان به خواب میرود؛ چشم های نیمه باز من پر است از حرف های شما. تو زرافه ای؟ آخر کدام زرافه صورتی می شود؟ کدام زرافه درخت ها را می بوسد و دنبال شاپرک های سیاه جنگل می کند؟ کدام زرافه روی سرش موهای زبر قهوه ای دارد؟ گاهی فراموش می کنم زرافه ام. فراموش می کنم جنگل مادرِ بزرگ من است و درختان خواهران من. فراموش می کنم خدا مرا صورتی رنگ زده با خال های کوچک سفید. می خواهم مثل شما باشم. چشم به ابرها ندوزم و راز هایم را زیر درخت ها چال نکنم. می خواهم حیوانی باشم شبیه تمام حیوان های جنگل. شما هم گاهی فراموش می کنید تکه ای از خدا هستید.

امشب می روم. تنه ی تک تک درخت ها را بوسه می زنم و به بال نرم شاپرک ها دست می کشم، کوله پشتی زردم را – خواب هستید اگر نبودید، می خندیدید به دایره های سرخ و نارنجی اش، به گل های وحشی که چیده ام تا بوی خوش روزهای جنگلی ام را فراموش نکنم، به عروسک پارچه ای آبی ام که خدا برایم دوخته است، می خندید و تاریکی دنیا بلندتر می شد – روی شانه هایم می اندازم و می روم. می روم، می روم، می روم و از زمین های سبز می گذرم و از زمین های زرد، می روم تا به آخر دنیا برسم. می روم آخر دنیا را پیدا کنم شاید خدا همان جا باشد.