summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

از وبلاگ انجمن تصویرگران ایران

چاپ شده در ضمیمه‌ی کودک نوجوان روزنامه‌ی ایران، شماره‌ی اسفند 91

 

از وبلاگ انجمن تصویرگران ایران

شب دراز چله موهای بلند سیاهش را با باد شانه کرد. پیراهن سفید برفی‌اش را تنش کرد و چند ستاره به موهایش زد. بعد توی آب‌های یخ‌زده‌ی دریاچه به خودش نگاه کرد و گفت: "اوه چه خوشگل شدم من!" و به آدم‌برفی‌ها نگاه کرد و گفت: "خب!" آدم برفی‌ها دماغ هویجی‌شان را روی صورت‌شان محکم کردند، شال گردن‌شان را دور گردنشان پیچیدند و یک صدا گفتند: "خب!" شب دراز چله، ماه را از توی جیبش در آورد و شبیه گردنبندی انداخت دور گردنش. بعد به آدم‌برفی‌ها گفت: "برویم!" و راه افتادند تا دنیا را در بلندترین شب دنیا تماشا کنند.

آدم‌برفی‌ها تپ‌تپ با شکم گردالی‌شان دنبال شب چله راه می‌رفتند و می‌خندیدند. به گربه‌هایی نگاه می‌کردند که از سرما، شبیه یک گلوله کاموا شده بودند. شب چله گربه‌ها را بغل می‌کرد تا گرم شوند. بعد به آدم‌ها نگاه می‌کردند که با کیسه‌های پر از خوراکی و میوه توی خیابان‌ها تند تند راه می‌رفتند. به چراغ‌های قرمز ماشین‌ها و برف‌پاکن‌هایی که برای آدم‌برفی‌ها دست تکان می‌دادند. به لبخند‌هایی نگاه می‌کردند که روی لب‌ها می‌نشست و دست‌هایی که به دوستی فشرده می‌شدند.

شب دراز چله چرخی زد و از موهایش هزار هزار دانه برف ریخت. آدم‌برفی‌ها جیغ زدند و بالا پایین پریدند. شب چله دست‌هایش را شبیه دوربین کرد و گذاشت روی چشم‌هایش. بعد گفت: "اوه! من یک پنجره روشن می‌بینم." و بعد خانه‌ای را نشان آدم‌برفی‌ها داد که از پنجره‌هایش صدای خنده‌های بلند می‌آمد. شب چله و آدم‌برفی‌ها کنار پنجره‌های روشن خانه، نوک پاهایشان ایستادند و توی خانه را تماشا کردند. توی خانه پر بود از مهمان. همه‌ی مهمان‌های دور هم نشسته بودند و می‌خندیدند. شب چله به خوراکی‌هایی نگاه کرد که توی ظرف‌های شیشه‌ای چیده شده بود. قاچ‌های هندوانه ، شبیه لبخند‌های بزرگی بودند و انارها شبیه پادشاه‌های تاج‌داری که پالتوی زرشکی تن‌شان کرده بودند. شب چله از دیدن لواشک‌های قرمز و برگه‌های مچاله‌ی هلو دور دهانش را لیس زد و آب دهانش را قورت داد و بلند گفت: " به به!" و آدم‌برفی‌ها ادای شب چله را در آوردند و گفتند: "به به!" پدر بزرگ لطیفه‌ای تعریف کرد و خانه از صدای خنده پر شد. شب چله پشت پنجره بالا پایین پرید و دوباره از لای موهایش هزار هزار دانه برف ریخت. بعد به پسته‌های خندانی نگاه کرد که شبیه شعبده‌بازی از توی ظرف‌ها غیب شدند و مادربزرگی که موهای دختر کوچولویی را بافت و یک پاپیون قرمز زد به موهایش.

شب دراز چله روی صورت ادم‌برفی‌ها یک قاچ هندوانه بزرگ کشید. یک لبخند قرمز شیرین. بعد دست هم را گرفتند. شدند یک دایره خیلی خیلی بزرگ و شروع کردند به شعر خواندن. برف می‌امد. شب چله و آدم‌برفی‌ها برای خودشان یک مهمانی بزرگ برپا کردند.