summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

من هم مثل بابا خيال مي‌كردم با پول مي‌شود همه چيز را به‌ دست آورد. چند ماه با اين خيال ته ته دلم احساس آرامش مي‌كردم. فكر مي‌كردم چون مامان و بابا پولدارند براي من اتفاقي نمي‌افتد. نه اين‌كه از مردن بترسم، نه، از ترك آدم‌هايي كه دوست‌شان دارم مي‌ترسم. مي‌گويند زندگي بعد از مرگ هم جريان دارد، من از زندگي ِبدون آدم‌هايي كه دوست‌شان دارم مي‌ترسم. از اينكه روزي برسد كه نتوانم سرم را روي پاهاي مامان بگذارم و مامان دست كند توي موهايم. از اينكه روزي برسد كه نتوانم سين را بغل كنم و در گوش‌اش بگويم خيلي دوستش دارم و بعد از مامان او ارزشمندترين كسي است كه دارم. من زندگي كردن را دوست ندارم، اما از زندگي بدون مامان و سين و يگانه و ميم واهمه دارم. هفته‌ی پيش كه براي گرفتن دارو بستري شدم، دكتر گفت وضعيتم بهتر كه نشده بدتر هم شده و براي اولين بار ترسيدم. از چيزي كه مثل يك درخت درونم رشد مي‌كند و كم‌كم من را از مامان مي‌گيرد. روزي هزار بار توي دلم مي‌گويم مامان دلم برايت تنگ مي‌شود. اما چه فايده؟ دلتنگي‌ام كم نمي‌شود هيچ، بيشتر هم مي‌شود. دو هفته است كه قرص‌هايم را نمي‌خورم، هربار كه مامان قرص‌هايم را مي‌دهد از پنجره پرتشان مي‌كنم بيرون. بامزه نيست؟ دور انداختن قرص‌هايي كه زندگي‌ات به آن‌ها وابسته است. من زندگي‌یي كه به چند قرض كوچك رنگي وابسته باشد، دوست ندارم. سرگيجه دارم، تمام روز حس مي‌كنم مثل يك حشره توي هوا معلق مانده‌ام. كبودي روي دست و پاهايم آنقدر زياد شده كه شبيه يك آدم فضايي بنفش خال‌خالي شده‌ام. بچه بودم زياد خيال‌پردازي مي‌كردم، گاهي خيال می‌كردم يك آدم فضايي هستم كه يك روز وقتي با مامانش مي‌رود بيرون دست مامانش را ول مي‌كند و مي‌رود دنبال جوجه رنگي‌ها و مامانش را گم مي‌كند و آنقدر گريه مي‌كند كه چسب‌اش شُل مي‌شود و از روي فضا كنده مي‌شود و مي‌افتد روي زمين. گاهي هم خيال مي‌كردم مامان و بابا از فضا آمده‌اند و مي‌خواهند زمين را نابود كنند، همان‌طور كه دنياي كودكي مرا نابود كردند، با جر و بحث‌هايشان، قهر كردن‌هايشان، جيغ زدن‌ها و گاهي حرف نزدن‌هايشان. اما حالا، خيال نيست، من يك آدم فضايي بنفش خال‌خالي‌ام!

زندگي طعم جديدي پيدا كرده، طعمي كه هيچ يك از ميوه‌هاي دنيا ندارند. اولش با ولع مي‌خوري، كم كم دلت را مي‌زند و دوست داري دست بكشي روي شكمت و حلزون بالا بياوري. حلزون‌هايي كه سرشان گيج مي‌رود و چشم‌هايشان روي شاخك‌هاي درازشان يك وري مانده و با تعجب به يكديگر نگاه مي‌كنند و نمي‌دانند توي شكمت چه كار مي‌كنند.