summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

هشت ساله بود. یک هشت ساله ظاهرا خوشبخت که همه چیزهایی که آرزوی روزهای بچگی خیلی از ما بود را به لطف پول پدرش داشت. آن روز کلی از مداد رنگی های مارک دار خارجی اش را گرفته بود دستش و آمده بود خانه ما. مادرش رفته بود دکتر برای عمل زیبایی. پدرش هم طبق معمول مشغول حساب و کتاب. آمده بود و وقتی گفته بودم «خوبی؟» لبخند کمرنگی تحویلم داده بود. «بله» و وسایلش را جلوی تلویزیون ولو کرده بود. شروع کرده بود به نقاشی کشیدن. دختری با پیراهن بلند. نه از آن دخترهایی که از یک گردالی و چهار تا خط درست می شوند. یک دختر واقعی کشیده بود، با همه خط های منحنی بدنش. بعد با همان مداد سیاه شروع کرده بود به رنگ کردنش...

جرئت نکرده بودم چیزی بگویم. حالتش مثل همیشه نبود. ساکت بود. بر خلاف بقیه روزها صد بار از من نپرسیده بود «منم میرم جهنم؟ اگه آدم قلب مهربونی داشته باشه ولی نماز نخونه چی میشه؟ اگه یکی عاشقم بشه ولی من دوسش نداشته باشم و اون مریض شه، تقصیر منه؟» فقط هی مداد سیاهش را بیشتر فشار داده بود و من ترسیده بودم چیزی بگویم. یکدفعه سرش را گرفته بود بالا «من هیچ وقت عروسی نمی کنم». با تعجب گفته بودم «چراااا؟» بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داده بود: «اگه عروسی کنم و بعد با شوهرم دعوام شه، بچه مون خیلی غصه می خوره. و این برای یه بچه خیلی بده که همش نگران جدا شدن پدر و مادرش باشه». هیچ حرفی نداشتم بزنم. شاید باید مداد سیاه دیگری بر می داشتم و در رنگ کردن لباس پر چین عروس نقاشی اش کمک اش می کردم...