summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

تصویرگر: مریم طباطبایی

یادم هست که دراز کشیده بودم و طبق معمول داشتم جان می کندم که خوابم ببرد.صداهایی از پشت پنجره می آمد.فکر کردم این موقع شب گنجشک ها روی درخت چه کار می کنند.پرده را زدم کنار. باورم نمی شد.چند تا ماهی قرمز کوچک لب هایشان را چسبانده بودند به شیشه و از لرزیدن بدن هایشان معلوم بود که سردشان شده. آرام پنجره را باز کردم که بیایند تو. یکهو جا خوردم. روی درخت خرمالویی که شاخه هایش تا  اتاقم می رسید به جای خرمالو پر از ماهی قرمز های قد و نیم قد بود که تند تند دهانشان را باز و بسته می کردند. پتویم را گرفتم دستم. تا کمر آویزان شدم و همه ماهی قرمز ها را دانه دانه چیدم و ریختم داخل پتو . صبح که داشتم دلیل مچاله بودن پتویم را برای مامان توضیح میدادم مسخره ام کرد و گفت "خواب نما شدی!"

ماجرا همین جا تمام نشد. من خواب نما نشده بودم و خودم این را خوب می دانستم. چند روز بعدش سر کلاس حقوق مدنی وقتی استاد  داشت صیغه طلاق را یادمان میداد یکهو دو تا ماهی قرمز از دو طرف شانه هایش بالا آمدند و همینطور که داشتند دهانشان را باز و بسته می کردند باله های کوچکشان را برایم تکان دادند. از استادی که روی شانه هایش ماهی قرمز روییده بود خنده ام گرفت و پقی زدم زیر خنده . استاد اخم هایش را کرد توی هم و گفت" طلاق خنده داره ؟" بعد هم بلافاصه دوستم گفت "به چی می خندی؟ دیوونه شدی؟"

بعد از آن جریان ماهی ها را برای هیچ کس تعریف نکردم . نمی خواستم علاوه بر خواب نما شدن به روانی شدن هم متهم شوم.

می دانستم ماهی قرمز ها جایی همین گوشه کنار ها هستند و دیر یا زود دوباره می بینمشان. زیاد هم طول نکشید.چند روز بعدش توی حمام که بودم ، وقتی داشتم به شامپوی جدیدی برای موهایم فکر می کردم یکدفعه هزار هزار ماهی قرمز ریز از سوراخ های دوش ریخت بیرون. ماهی ها روی تنم لیز می خوردند و بعد همینطور که دهان هایشان را باز و بسته می کردند توی چاه حمام فرو می رفتند. دیگر دیدنشان حالم را خوب نمی کرد. یک جورهایی می ترسیدم. از ماهی هایی که برایم دست تکان می دادند و بعد یک جایی گم و گور می شدند می ترسیدم.

شب ها از ترس درخت پشت پنجره، روزها از ترس شانه های استاد های خپل ، توی حمام از ترس سوراخ های ریز دوش و خلاصه هر جایی می ترسیدم یکهو یک ماهی قرمز پیدایش بشود و حتی دهانش را قد هیکل من باز کند و درسته قورتم بدهد. ترسم وقتی بیشتر شد که همین چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم جای موهایم روی بالش ماهی قرمز هایی ریخته که دارند جان می دهند و به زور دهانشان را باز و بسته می کنند.

شاید باورت نشود ، شاید تو هم فکر کنی مغزم پاره سنگ برداشته اما دیروز وقتی داشتم عکس های دو نفره مان را نگاه می کردم جای تو یک ماهی قرمز بزرگ دیدم که پیراهن سورمه ای تنش کرده و لبخند ملیحی می زند.

می ترسم. راستش خیلی می ترسم. کاش پرده را کنار نمی زدم.کاش هیچ وقت ماهی قرمز ها را نمی دیدم. الان -دقیقا قبل از اینکه این پست را بنویسم- عکس پرنده آبی گوشه وبلاگم را شکل یک ماهی قرمز چاق دیدم. از روزی می ترسم که مشغول تایپ کردن باشم و یکدفعه پایین را نگاه کنم و ببینم جای انگشت هایم باله های قرمز درآمده و دارم دهانم را هم باز و بسته می کنم. آن وقت مجبورم خودم را توی دهان اولین کوسه ای که سر راهم سبز شود بیندازم. من از ماهی قرمز ها می ترسم. کاش خواب نما شده باشم...