summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

چاپ شده در نشریه‌ی کوله‌پشتی، ضمیمه‌ي روزنامه‌ي شهروند

راوی: آقا رضا خیاط

زمان: از سی سال پیش تا الان
مکان: محله سلسبیل تهران

درست می‌بینم شما توی مغازه‌تان یک درخت دارید؟
بله


یک درخت که آن را توی یک گلدان کاشته اید؟
بله


یک درخت که نصف مغازه‌تان را گرفته است؟
مغازه‌ی خودش است.


این‌جا، در این مغازه‌ی خیاطی قدیمی چه خبر است؟
می‌خواهی چه خبری باشد؟


به نظرم این‌جا اتفاق‌های خاصی افتاده.
اتفاق خاصی نیست.


یک درخت، نصف مغازه‌ی کوچک شما را گرفته و هرروز بزرگ‌تر می‌شود؛ این عجیب نیست؟
نه!


پس چیست؟
دوستی یک خیاط با یک درخت، همین!


دوستی شما از کی شروع شد؟
از وقتی که من جوان بودم و او یک نهال بود.


شما او را از کجا خریدید؟
دوست‌ها همدیگر را پیدا می‌کنند، همدیگر را نمی‌خرند.


شما کجا او را پیدا کردید؟
همسایه‌ای داشتیم که برای تجارت به آفریقا رفت و آمد داشت. این نهال را او آورده بود، اما به این خیال که در راه ریشه‌اش خشک شده آن را می‌خواست دور بیاندازد که من از او خواستم آن را توی خاک بکارد، شاید خراب نشده باشد. همسایه گفت من دوست ندارم چیزی را بکارم و در نیاید. بیا برای تو.


شما چی؟ شما بدتان نمی‌آمد چیزی را بکارید و درنیاید؟
من به همسایه هم گفتم. گفتم یک نهال برای در آمدن از دل خاک به ریشه نیاز ندارد، به باغبان نیاز دارد.


فکر می‌کردید یک روز نصف مغازه‌تان را اشغال کند؟
اگر فکرش را می‌کردم که توی همچین گلدانی نمی‌کاشتمش. اصلا مگر درخت را توی گلدان می‌کارند؟


نه!
اسمش را گذاشته‌ام عزیز. یک سال، هرروز پایش آب می‌ریختم و منتظرش بودم.


یعنی یک سال طول کشید تا جوانه زد؟

همه می‌گفتند خشک شده، ولی به‌نظر من هنوز وقتش نرسیده بود.


صبر کردید؟
منتظر ماندم.


از اولین جوانه چند سال می‌گذرد؟
سی سال!


نمی‌خواهید عزیز را یک جای بزرگ‌تر بکارید؟
از در بیرون نمی‌رود. فکر می‌کنم او با صدای چرخ خیاطی من رشد می‌کند و به سمت نور بالا می‌رود. شما چه فکری می‌کنید؟


من هم همین فکر را می‌کنم. از عزیز نمی‌ترسید؟
دوستان از هم نمی‌ترسند.

 

 اگر یک روز همه‌ی مغازه‌تان را مال خودش کند؟

مغازه‌ی خودش است.