summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

نویسنده، نرگس قدیرلی

 

 

این که چند هفته یک‌بار چیزی از لوازم خانه گم شود، اتفاق عادی و تکراری‌یی شده بود.

تا سال‌ها، پیش از خراب کردن خانه، هیچ‌کس نمی‌دانست داستان این گم‌شدن‌های گاه‌و‌بی‌گاه چیست.

تا این‌که بالاخره روزی مادر لنگه‌ی گوشواره‌ی طلایش را -که سالها قبل گم کرده بود- در باغچه‌ی حیاط پشتی خانه پیدا کرد.

کم‌کم، هربار یک نفر با گمشده‌ای از حیاط به خانه می‌آمد.

وقتی هنوز به مدرسه نمی‌رفتم و از صبح تا عصر در خانه تنها بودم، تصور این‌که کاشتن هر چیزی در خاک تبدیل به بوته و یا درخت می‌شود، به فکرم رسیده بود! درست بعد از آن باری که برادرم هسته‌ی هلوی نیم‌خورده‌اش را برد و وسط باغچه کاشت؛ و من برای اولین بار سبز شدن و بزرگ شدن درختی را دیدم.

داشتن یک درخت با میوه‌هایی از گوشواره‌های طلا، بوته‌هایی از کتاب، ساعت‌مچی برادرم، خودکار مارک‌دار پدر و عروسک‌های دخترخاله‌هایم آن‌قدر جذاب بودند که همگی تبدیل شدند به دانه‌هایی برای دفن کردن و آبیاری!

هیچ کدام از آن دانه‌ها جوانه نزدند و من صاحب هیچ درختی نشدم، جز همان هسته‌ی کوچک هلو!

اما اتفاق خوبی بود اگر بعضی چیزها واقعا بعد از دفن شدن سبز می‌شدند. برای بچه‌هایی که عاشق کتاب‌اند، درخت کتاب جوانه می‌زد. برای آدم‌های تنها، دوست. برای گرسنگان، غذا. برای دختر همسایه‌مان که همیشه روی پله‌های خانه‌شان نشسته، مادر؛ و برای دنیا رنگ‌های شاد!