summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 نویسنده، شیوا خادمی

 

 

  

بالاترین شاخه ی درختِ بلندِ گوشه‌ی خیابان که سرش می‌خورد به نور آفتاب، به باد و بوران، به باران و برف چه فرقی می‌کند حالش با پایین‌ترین شاخه‌ی درختِ بلندِ گوشه‌ی خیابان که قایم شده است میانِ انبوهِ برگ‌های آن زیر و گاهی قطره‌ای کوچک از باران سهمش می‌شود و ذره‌ای از نور خورشید به گردن‌اش می‌خورد؟ شاید بالاترین شاخه‌ی درخت، با پایین‌ترین شاخه شادی‌ها و غم هایشان یک اندازه باشد. خوش‌بینانه تر این است که هر دو صبح را شب و شب را صبح می‌کنند و لذت می‌برند.

زندگی همین است. بالا دارد، پایین دارد. بالا که هستی باز هم دوست داری بیشتر قد بکشی، دوست داری دستت به ابرها بخورد و قطره‌های باران روی صورتت بریزد، دوست داری اصلا ابرها و یکی یکی آرزوهایت را کنار بزنی تا به بعدی برسی. هر چقدر بالاتر بروی، باز هم بالاترش را می‌خواهی. اما پایین که باشی می‌خندی. آرام لبخند می‌زنی به روی اتفاق‌ها. غم‌ها را کنار هم می‌چینی و با کوچک و بزرگش کنار می‌آیی و قد می‌کشی و دلت بزرگ می‌شود از همه‌ی این کنار هم چیدن‌ها. بعد امیدت به آن بالاست، به روزنه ای باریک از نور که بریزد روی شاخه. آرزوهایت را کنار هم می‌چینی، مقابل همه‌ی دردها و خاکستری‌ها و روی آرزوهایت رنگ سبز می‌زنی و می‌خندی و زندگی ادامه دارد و خوش بینانه تر این است که چه آن بالا باشی، چه این پایین شب صبح می‌شود و صبح شب می‌شود و زندگی هنوز لذت‌های کوچک و بزرگِ منحصر به فرد خودش را دارد.