summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

چاپ شده در نشریه کوله پشتی، ضمیمه نوجوان روزنامه شهروند

عکس ها: سمانه صلواتی

مثل همه‌ی همایش‌ها بعد از پخش شدن سرود و خواندن آیاتی از قرآن مجید، مجری خوش صدایی می‌رود بالای سکو و شروع به صحبت می‌کند. مثل همه‌ی همایش‌ها آدم‌های مهمی می‌آیند برای سخنرانی. مثل همه‌ی همایش‌ها کلیپ‌های کوتاه پخش می‌شود و حضار دعوت به شنیدن موسیقی می‌شوند. همه چیز مثل همه‌ی همایش‌هاست. فقط یک فرق بزرگ وجود دارد و آن هم حاضرین در همایش‌اند. هزار و هفتصد نخبه، آن هم توی یک همایش! بله، این‌جا همایش ملی نخبگان جوان است...

پنجمین سالی بود که در همایش ملی نخبگان شرکت می‌کردم. با وجود این‌که کلیت برنامه مانند سال‌های قبل بود و قرار بر این بود که بعد از شنیدن سخنان رییس‌جمهور و چند تن از اساتید بزرگ کشور، در یک سری کارگاه‌ها و نشست‌های تخصصی شرکت کنیم، باز هم دوست داشتم در همایش حضور داشته باشم. همه‌ی کیف‌اش به این است که بروی و هزاران نفر از رتبه‌های برتر کنکور، مدال‌آوران المپیاد ها و برگزیدگان جشنواره‌های مختلف را ببینی و از حرف‌های‌شان، اخلاق‌شان، رفتارشان و از همه مهم‌تر این‌که چه‌طوری نخبه شده‌اند، آگاه بشوی. معلوم است که آدم دوست دارد نه یک روز، که چندین روز کنار این نخبه‌ها باشد.مخصوصا وقتی ببیند برای اولین‌بار در همایش‌های سالانه‌ی بنیاد نخبگان تعداد زیادی نوجوان هم حضور دارند. تازه کیف‌اش بیش‌تر می‌شود وقتی بعضی از این نخبه‌های نوجوان و جوان را هم از قبل بشناسید.

سامیا کریمی یکی از همان نخبه‌هایی است که از قبل می‌شناختم. برای شما هم غریبه نیست. همین چند وقت قبل با او و دوستانش به خاطر اول‌شدن در مسابقات جهانی روبات‌های امدادگر گفت‌وگو کرده بودیم. یک بار دیگر به سراغش می‌روم و می‌پرسم: «این‌جا چه خبر است؟ شما این‌جا چه کار می‌کنید؟» او چند نفر از دختران دانش‌آموز که مشغول مسابقه دادن با روبات‌های‌شان هستند را نشانم می‌دهد و می‌گوید: «خانم پهلوان مسئول این بچه‌ها هستند اما چون مشغول مسابقه‌اند، من برای‌تان توضیح می‌دهم» و بعد ادامه می‌دهد: «این دختران بچه‌های تیم خرد هستند که در مسابقات روبات‌های فوتبالیست سه سال در سطح جهانی، یعنی مسابقات برزیل و هلند و مکزیک مقام آورده‌اند. روبات‌های فوتبالست به صورت دو به دو رقابت می‌کنند و روبات‌های تیم خرد هم بعد از برگزیدگی در مسابقات شریف‌کاپ توانستند جواز حضور در این همایش را بگیرند.»


 

 می‌پرسم: «سه تا رتبه‌ی جهانی؟ این که معرکه است» و همان موقع یکی از دخترهای تیم خرد یعنی نیایش موسی‌خانی، به جمع‌مان اضافه می‌شود و پاسخ می‌دهد: «بله. ما سه بار دوم شدیم. در رشته‌های بهترین ارائه، طراحی روبات و بازی‌های گروهی سه بار در سطح جهانی مقام آوردیم.» و بعد برایم تعریف می‌کند که شانزده ساله و دانش‌آموز رشته‌ی ریاضی است و از 12-13 سالگی و توسط مدرسه به روباتیک علاقه‌مند شده است. «وقتی دیدیم دخترها هم در کنار پسرها در مسابقات داخلی و خارجی مقام می‌آورند، ما هم دست به کار شدیم و در زمینه‌ی مورد علاقه‌مان که همین روبوتیک است، تلاش کردیم»

 

بعد از حرف زدن با نیایش و دیدن مسابقه‌‌ی جذاب فوتبال از نوع روباتی، حواسم به آن طرف سالن جلب می‌شود. جایی که یک عالمه نخبه‌ی جوان و میانسال دور چند میز جمع شده‌اند و دارند چیزی یاد می‌گیرند. جلوتر که می‌روم شاخ در می‌آورم. معلم‌ها چند پسر نوجوان‌اند که همگی همراه با مکعب‌های روبیک‌شان به همایش آمده‌اند تا نخبگان را با این ورزش فکری جالب آشنا کنند. محمدرضا کریمی یکی از همین نوجوان‌هاست. او هفده ساله است و از 14 سالگی کار با مکعب روبیک را شروع کرده. «سه سال است روبیک را زیر نظر آقای مصلحت‌جو کار می‌کنم. با تشویق پدر و مادرم این کار را شروع کردم اما حالا روبیک همه‌چیزم شده. شاید بتوانم بگویم تنها تفریح و همراهم.»


محمدرضا در ادامه‌ی حرف‌هایش چیزی می‌گوید که حسابی شگفت‌زده‌ام می‌کند. من که تا حالا فکر می‌کردم روبیک فقط یک بازی فکری و سرگرمی شخصی است تازه می‌فهمم در سطح جهانی مسابقات مختلفی دارد و بازیکنانش درجه‌بندی می‌شوند. محمدرضا می‌گوید: «من نفر سوم آسیا و نفر دوازدهم جهان هستم. این دوستانم هم همگی رتبه‌دارند» و در آخر با چنان سرعتی مکعب روبیک داخل دست‌هایش را خراب و سپس درست می‌کند که من جدی جدی وسوسه می‌شوم از این حرکتش فیلم بگیرم و آن را ضمیمه‌ی نشریه کنم!

بعد از شنیدن حرف‌های محمدرضا کریمی، می‌خواهم بروم کمی استراحت کنم اما یک چیز نمی‌گذارد. دیدن چند پسر نوجوان که انگار نخبه بودن و نشاط نوجوانی هم‌زمان از سر و روی‌شان می‌ریزد. بلند می‌شوم و به طرف‌شان می‌روم و می‌پرسم: «ببخشید. شما چه جور نخبه‌ای هستید؟» که دسته‌جمعی جواب می‌دهند: «مدال آوران المپیاد جهانی نجوم». از یکی‌شان می‌پرسم: «نخبه بودن بیش‌تر کیف می‌دهد یا مدال گرفتن یا هردو؟» او که اسمش سعید حجتی‌نژاد است و دانش‌آموز پیش‌دانشگاهی رشته‌ی ریاضی، جواب می‌دهد: «هیچ‌کدام! خوشحال شدن پدر و مادرم از همه چیز برایم مهم‌تر است.» دوباره از او می‌پرسم: «اگر هیچ‌کدامشبرایت مهم نیست پس چرا برایش تلاش می‌کنی؟ نجوم چه چیزی دارد که بخواهی برایش زحمت بکشی؟» و او خیلی محکم و با اطمینان می‌گوید: «نجوم یک تجربه‌ی خوب است که فقط نصیب بعضی‌ها می‌شود. یعنی با نجوم می‌شود یک حس و نگرشی نسبت به آینده پیدا کرد، اما کسی که هیچ گرایشی به این موضوعات ندارد، مسلما این حس و نگرش را هم ندارد.»


 

وقتی از حرف‌های سعید متوجه می‌شوم که در مقطع کارشناسی رشته‌ای به نام نجوم نداریم، غصه‌ام می‌گیرد و از او می‌پرسم: «غیر از این مشکل، مشکل دیگری هم دارید؟». سعید این بار با دلخوری اما با همان لبخند قبلی‌اش جواب می‌دهد: « ما حمایت نمی‌شویم. اگر تهران باشیم فقط از طریق مدرسه اقدام می‌کنیم. اما بچه‌های روستاها یا شهرهای دیگر همین را هم ندارند. هیچ‌جا ما را حمایت نمی‌کند» و من تازه معنی لبخند نیمه‌تلخش را می‌فهمم.

آن طرف، بیرون از سالن کارگاه‌های هنری برپاست اما وقتی به طرف نخبه‌های هنرمند می‌روم همه‌شان سخت مشغول نگارگری و قالی‌بافی و خوش‌نویسی‌اند. کم کم وقت همایش هم تمام می‌شود. من می‌مانم و قول گفت‌گوهایی که از نخبه‌های نوجوان گرفته‌ام و یک سال انتظار برای دوباره دیدن این مغزهای بزرگ...