summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نویسنده،روژان سری

بالاخره وقت‌هایی هم هست که من از حباب دورم بیرون می‌آیم و زندگی‌ام هیجان‌انگیز می‌شود.

هیجان‌انگیز شدن زندگی من بر خلاف چیزی که ممکن است به نظر برسد ساده و بی‌زحمت است.

وقت‌هایی که کنارم هستی، زندگی چیزی غیر از آن می‌شود که بقیه وقت‌ها هست، وقت‌های عادی، آدم می‌ترسد، گریه می‌کند و از دنیا متنفر می‌شود، اما تو که هستی، دنیا همان رنگی می‌شود که همیشه دوست‌ دارم باشد، نارنجی و زرد و قرمز؛ رنگ تابستان.

یا آن وقت‌هایی که با بهترین دوست، توی راه برگشتن از کلاسی جایی، پیاده خیابان‌ها را متر کنیم، یا به هر بهانه‌ای با هم از خانه بزنیم بیرون، حباب با صدای خنده‌ی ما می‌ترکد و انگار می‌پاشد روی بقیه. چون همه چپ‌چپ نگاهمان می‌کنند.

من و بهترین دوست، با اعتماد به نفس بالا بزرگ‌ترین غذای منو را سفارش می‌دهیم و وقتی چیزبرگر‌هایی را که هرکدام‌شان پنج برابر اندازه دهانمان است گرفتیم، هیچ‌کدام نمی‌گوییم که اشتها نداریم.

برای ما مهم نیست اگر چند تا دختر میز بغلی، با چشم‌های گشاد شده، من را که کاهو از گوشه‌ی لبم آویزان است یا بهترین دوست را که مایونز روی پیشانی‌اش چسبیده، نگاه کنند و در گوش هم پچ‌پچ کنند.

وقتی که بهترین دوست می‌زند پشتم و می‌گوید: «خوشم میاد یکی‌مون که بگه ف، دوتامون میریم فرحزاد!» من توی آسمانم…

دیروز صبح سر صف هم دوباره حبابم شکست، وقتی نگین بدو بدو آمد و گفت که توی کوچه کناری‌ مدرسه، پیچکی پیدا کرده عین پیچک تو. بعد ادای دست‌های تو را که پشت سرت گذاشته‌ای درآورد، غش‌غش خندید و گفت حتما باید برویم آن‌جا عکس بگیریم.

وقت‌هایی که نور خورشید را روی بهار نارنج‌ها می‌بینم و تماشایش می‌کنم که مانتوی تیره‌رنگ مدرسه را خط‌خطی می‌کند، آن‌قدر بالا می‌روم که یادم می‌رود حبابی هم دارم، اما بالاخره چیزی پیدا می‌شود که بکشدم...

پایین، صدای زنگ‌دار معاون که توی عمرش یک بار هم با من کنار نیامد، یا سُر خوردن پایم روی کاشی‌های راهرو که کار هر روزم شده، یا کاغذ A4 روی دیوار اتاقم که رویش نوشته:

یک شنبه 2.11 زیست فصل 4 و10

سه شنبه فیزیک مغناطیس

کاش کسی مایع خوراکی ضد حباب درست می‌کرد!