summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نویسنده، نرگس قدیرلی

عکس از شیوا خادمی

 

دوباره کلاف‌های کاموا را بیرون آورده‌ام.

سه ردیف کاموای رنگی را چیده‌ام روی میز و کلفت‌ترین‌شان را انتخاب کرده‌ام تا برایش شال‌گردن ببافم.

با دست پهنایش را وجب می‌کنم و عصر که به پیاده‌روی می‌رویم سلام نداده انگشتم را می‌گذارم میان چانه و گردنش تا مبادا وجب‌های من کوچک‌تر از گردن او باشند. انگشت اشاره‌ام را که روی چانه‌اش گذاشته‌ام بی‌هوا گاز می‌گیرد و بعد بلند بلند می‌خندد، زیرلب می‌گوید: «به جای کاموا دست‌هات رو برام بباف.»
حالا به شال‌گردن نیمه‌بافته‌ام نگاه می‌کنم و به پلیوری که سال قبل برای پدر بافتم. بعضی رج‌ها شلخته و ناهماهنگ شده‌اند، دانه‌های بعضی‌شان درشت‌تر است و گره‌خوردگی دارد.
رج‌های نامرتب برای روزهایی‌ست که ناآرامم و دست‌هایم با میل‌ها هماهنگ نیستند.
هربار با دیدن کامواهای گلوله‌شده هوس بافتن به جانم می‌افتد. میان کتاب خواندن از جا بلند می‌شوم و با کامواهایم می‌نشینم کف اتاق،یا گاهی نیم ساعت پیش از  بیرون رفتن از خانه، لباس پوشیده و حاضر و آماده، کامواها را بغل می‌زنم و تند تند می‌بافم.
حواست که نباشد سرهای کاموا به هم گره می‌خورند و برای باز کردن همان یک گره‌ی کوچک جانت بالا می‌آید. در زندگی هم گره‌هایی هست که اگر غافل شوی آن‌قدر محکم می‌شوند که یک روز برای بازکردن‌شان مجبوری تمام دندان‌هایت را ازدست بدهی.