summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

illustrated by: Kinga Rofusz

پشت پنجره‌ی اتاقم نشسته‌ام و به برف‌هایی که عجله دارند نگاه می‌کنم. تند و تند از آسمان پایین می‌آیند و برای اینکه بیشتر بهشان خوش بگذرد سوار تاب شده‌اند و باد آن‌ها را محکم از این طرف به آن طرف تکان می‌دهد. برف‌ها دست و پا ندارند. چشم و گوش هم همینطور اما لبخند دارند. لبخندشان هم رنگ خودشان است یعنی سپید. آن‌ها با اینکه اینقدر با عجله می بارند اما لبخندشان را اصلا فراموش نمی‌کنند. من پشت پنجره نشسته ام و دماغم را به شیشه فشار می‌دهم. دوست دارم برف‌ها مرا ببینند و بهشان لبخند بزنم درست مثل خودشان. اما برف‌ها اینقدر عجله دارند که حواسشان به این همه پنجره نیست تا مرا پیدا کنند. آن‌ها فقط لبخند می‌زنند و تاب بازی می‌کنند و توی آسمان برای خودشان خوش می‌گذارنند. از نفس کشیدن‌های من پنجره بخار کرده و دیگر نمی توانم برف‌ها را تماشا کنم. انگشتم را گرد روی پنجره می‌کشم و یک لبخند بزرگ برای برف‌ها درست می کنم. فکر کنم این یکی را ببینند. دوست دارم بلند شوم دست کش‌هایم را بپوشم و کلاه و شالگردنم را بردارم و پالتوی آبی‌ام را تنم کنم و بروم توی خیابان زیر برف‌ها. حالا که باهاشان دوست شده‌ام حتما مرا هم سوار تاب می‌کنند و آن وقت همه با هم در آسمان چرخ می‌زنیم و بهمان خوش می‌گذرد.

 به مامان می‌گویم: «می‌خواهم بروم با برف‌ها بازی کنم».

مامان می‌گوید: «کدام برف؟».

می‌گویم: «همان ها که پشت پنجره دارند از آسمان می‌آیند پایین».

مامان می‌گوید: «این‌ها که برف نیستند. پنبه‌ های لحاف ننه سرما هستند».

چشم‌هایم از تعجب گرد می‌شود و می‌گویم: «چی؟؟؟؟؟؟»

 مامان می‌گوید: «تعجب ندارد. ننه سرما هرسال موقع زمستان برای اینکه خانه تکانی عید نوروز کند لحاف و بالشتش را بر می‌دارد و می‌تکاند. این‌ها هم پنبه های آن‌ها هستند که ما بهشان می‌گوییم برف های پنبه ای.»

مامان که می‌بیند من هنوز دارم با تعجب نگاهش می‌کنم پلقی می‌زند زیر خنده و می‌گوید: «شوخی کردم. برف ها هرچیزی که باشند قشنگ اند, این فقط داستان قدیمی‌هاست. حالا من هم با تو می‌آیم بیرون تا ببینیم کی بیشتر برف بازی بلد است؟»

از خوشحالی می‌پرم هوا و بدو بدو یک هویج از یخچال برمی‌دارم برای دماغ دوست برفی‌ام, آدم برفی جان.