summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

Parastoo_Jamshidi2.jpg - 34.23 کیلو بایت

عکاس: پرستو جمشیدی

دور ریشه‌هاش مچاله شده بودُ غمبرک زده بود... حسرت می‌خورد به حال چنارهای خیابون انقلاب که بارون تنشونو می‌شُست و اون مجبور بود پشت پنجره بشینه... تمامِ تصورش از بارون، صدای خوردن قطره‌های آب روی شیشه بود...تنها کاری که از ساقه‌هاش برمی‌اومد این بود که روی ریشه‌هاش واسته تا یه کم قدش بلندتر شه و بتونه عابرای پیاده رو نگاه کنه که چه جوری دست توی دست و هم‌چتر با همدیگه سنگ فرش‌هارو می‌شمردن...

رفتم با دستام به گلبرگ‌ها و برگاش آب پاشیدم بلکه سرحال بیاد... ولی نه، هنوزم بی حس‌ و حال یه گوشه نشسته بود... خاکش حکم باتلاقو براش پیدا کرده بود، داشت ذره ذره توش فرو میرفت... دیگه انتظارِ نشستن گنجشک‌ها رو لبه‌ی پنجره رو نمیکشید؛ از اونا هم آبی گرم نمیشد... نه می‌شد به حرفاشون که می‌گفتن می‌رن کمک بیارن که از پشت پنجره نجاتش بدن اعتماد کرد، نه اصلن اونا با اون یه ذره جثه می‌تونستن گلیم خودشونو از آب بیرون بکشن... خیال خام برش داشته بود... 

درخت‌ها هم سر درد دلشون واشده بود: «خوش به حالش که نازش خریدار داره، تور سفید پاپیون کردن دور گلدونش، هم آبش معلومه هم دونه‌ش... ما چی؟ اینجا باید بید بید بلرزیمو آخر سر هم مگه اینکه کلاغی، یاکریمی چیزی هم صحبتمون شه، اونام که موندگار نیستن میرن پی زندگیشون... »