summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

بهار

tree1.jpg - 22.39 کیلو بایت

خوشحال بود. صدای توپ سال نو را شنید. برای لحظه‌ای همه ساکت شدند و بعد شادی کردند. کوچکترها عیدی می‌گرفتند؛ اما او خوشحال نبود. گنجشک به سمتش آمد و به او گفت: «کاش می‌شد این جا توی دلت لانه کنم.» خوشحال شد و فکر کرد چه هدیه‌ی خوبی! از آن روز به بعد بهار را دوست داشت. باران می‌بارید و نسیم می‌وزید و شاخه‌هایش را خنک می‌کرد. بوی خوب می‌داد و حس کرد زندگی خوبی دارد.

تابستان

tree3.jpg - 30.42 کیلو بایت

هوا گرمتر شده بود. گنجشک چند تخم گذاشته بود. درخت با خوشحالی منتظر بود تا جوجه گنجشک‌ها را ببیند. خورشید تندتر می‌تابید و قلب درخت پر از گرما بود. گاهی وقت‌ها بچه ها از شاخه‌هایش بالا می‌رفتند. درخت شاد می‌شد اما گاهی شاخه‌هایش می‌شکست. همیشه می‌ترسید آن شاخه‌ها که رویش لانه‌ی گنجشک بود، بشکند. همزمان با به دنیا آمدن گنجشک‌ها او هم میوه داد. تابستان خوبی بود و درخت خوشحال بود.

پاییز

tree2.jpg - 29.85 کیلو بایت

هوا خنک شده بود. در همه‌ی اوقات صبح نسیم می‌آمد. موهایش نارنجی روشن شده بود. درخت هر روز صبح از مِه صبحگاهی لذت می‌برد. هر روز چند تا برگ از شاخه‌هایش می‌‍ریخت. بچه گنجشک‌ها باید پرواز یاد می‌گرفتند تا در فصل سرما از آنجا بروند. هرچند دل درخت برای آنها تنگ می‌شد ولی خیلی دوست داشت پروازشان را ببیند. پاییز همه‌ی برگ‌های درخت را از او گرفته بود، اما درخت خوشحال بود.

زمستان

tree4.jpg - 24.36 کیلو بایت

هوا سرد شده بود. ابرها از آسمان به زمین می‌آمدند و گاهی روی شاخه‌های درخت می‌نشستند. چقدر هم سرد بودند! درخت سردش شده بود. او هیچ لباس گرمی نداشت. خوابش می‌آمد، مثل عروس سفید شده بود؛ اما از صدای بچه‌ها و صحبت‌های آدم برفی خوشش می‌آمد. او تنها نبود. کم کم چشمانش را بست و خوابید. خواب بچه گنجشک‌ها را می‌دید.