summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

Anna_Maria_Passaro.jpg - 71.36 کیلو بایت

تصویرگر: Anna Maria Passaro

باران می‌بارد. زیر باران احساس بهتری دارم. قدم‌هایم را کوتاه و سبک بر می‌دارم تا دیرتر برسم. باران همراه با من است و در ذهن قصه‌ها دارم. او، من، خیابان‌ها و زمانی که تِکان نمی‌خورد. من فکر می‌کنم. خط روی خط. خطوط ذهنم مشغول می‌شوند. با دستان باز به آسمان نگاه می‌کنم.چشمانم به ستاره‌ها گره می‌خورند. می‌خندم، از ته دل. قهقهه می‌زنم. باران به گلویم می‌ریزد. هر چه دارم به تنم می‌چسبد. چشمانم به خطوط عابر پیاده گره می‌خورند. لی لی کنان، روی خطوط، زیر باران.

من و اویی که دیگر نیست... می‌ایستم. می‌چرخم. دور خودم می‌چرخم و می‌چرخم و خیابانی که دورمن می‌چرخد و می‌چرخد. می‌ایستم. دیگر نمی‌چرخم. ولی انگار خیابان دست بردار نیست. و باز می‌چرخد و باز...چرا خسته نمی‌شود؟! می‌چرخد. دور سرم می‌چرخد.

 بس است دیگر. بایست. می‌خواهم پیاده شوم. به دور و برت نگاه کن. می‌بینی؟ دوباره من ماندم و این خیابان! هیچ کس نیست. همه رفتنه‌اند. بس کن، دیگر نچرخ.

می‌نشینم روی زمین، زانو‌هایم را بغل می‌کنم، تا آرنج خیس می‌شوم. خیابان ایستاده است. خیلی وقت است که ایستاده است. قبل از اینکه من بنشینم ایستاده است. این سر من بوده که گیج می‌رفته، و حالا من، خیابان، آسمان و یک دنیا تنهایی. بلند می‌شوم. لباس‌هایم را می‌تکانم. فرمان آتش. با تمام نیرو می‌دوم و آسمان با تمام ستاره‌هایش مرا همراهی می‌کند. هنوز چراغ آن خانه از دور خودنمایی می‌کند...