summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

1c9542f1cdbee230ff9d7e9748672cec.jpg - 17.37 کیلو بایت

آخرین ترکه‌ها را کنار بقیۀ چوب‌ها انداخت. در یک چشم به هم زدن، کبریت را آتش زد و نفت به دست، با لبخند تلخی به چوب‌ها نگاه ‌کرد. چوب‌ها می‌سوختند و عکس‌های در آغوش گرفته را مچاله می‌کردند. پتو را دورش کشید و لیوان دسته‌دار پر از چای را از روی سینه‌اش برداشت و دستانش را دور آن گره داد. چای را آرام می‌نوشید ولی آتش با سرعت زبانه می‌کشید و عکس پشت عکس می‌بلعید. نور آتش توی چشمانش می‌پاشید. نگاهی به در و دیوار کلبه انداخت. گل‌های رز سرخی که خشک شده بودند کنار گل‌های سفید خودنمایی می‌کردند. ساعت روی دیوار که دیگر از تیک و تاک افتاده بود، ثانیه‌هایش را دقیقه‌ای می‌گذراند. پرده‌های سیاه رنگی روی پنجره‌ها را پوشانده بودند و نمی‌گذاشتند چشم آسمان به داخل کلبه بیفتد؛ فقط قاب عکس بود و قاب... فقط قاب بود و خلأ... فقط خلأ بود و خلأ...

رویش را از دیوار بر‌گرداند و دوباره به آتش خیره شد. چای که به نصفه‌های لیوان ‌رسید، دیگر حوصله نوشیده شدن نداشت. پس به روی آتش سرازیر شد. آب بود و آتش. آتش بود و آب. گل سفید دستی به روی گل سرخِ خشکیده کشید و گل سرخ جان دوباره‌ای گرفت. گل سفید لبخندزنان آرام آرام روی گلبرگ‌های رز جان داد. ساعت تیک تاکی می‌کرد که بیا و ببین. ثانیه‌ها و دقیقه‌ها می‌گذشت که پرده کنار رفت و آسمان آبی چشم تیز کرد. پارچ آبی روی آتش فرود آمد. تنها دود بود و تکه‌های سوخته عکس. تنها تکه نسوخته، صورتی بود که لبخندی روی آن آرام گرفته بود...

تنها صورت بود و لبخند...