summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

school.jpg - 55.08 کیلو بایت

حرکت نمی‌کنم؛ پس الان تمام نیروهای وارد بر متن متوازن هستند. ولی نه! نیرویی که به مغز بیچاره و پر چین و چروکم وارد می‌شود متوازن نیست. خنثی نمی‌شود. برآیندی هم ندارد. پس نمی‌توانم درس را یاد بگیرم. بخش کوچکی از مغزم در زیر لایه‌های خاکستری به نیوتون و گیسوانش لعنت می‌فرستد. معلم حرف می‌زند و باز هم حرف می‌زند. کلاس غرق در سکوت است و همه‌ی همکلاسی‌های احمقم مشغول یادداشت‌برداری هستند. فرمول تندی متوسط... فرمول شتاب... صدایش مثل چرخ نخریسی در ذهنم گم می‌شود. یاد حنا دختری در مزرعه می‌افتم. بعد یاد فیلم دیشب شبکه‌ی سه. ناگهان بدون اینکه خودم بخواهم لبخند می‌زنم. ولی رویاهای شیرین من با فریاد خانم رسول‌زاده دود می‌شود و می‌رود هوا

-حمید! چرا لبخند می زنی؟

: من!؟ من لبخند می‌زنم؟! نه خانم به خدا اشتباه می‌کنید.

 فرمول شتاب رو بگو.

:اممم... راستش شما همین الان درسش دادین. من که وقت نداشتم حفظش کنم.

معلممان از حالت توازن خارج می شود و فریاد می‌زند: «حمید! محض رضای خدا، محض رضای خدا یک مدادی، دفتری چیزی دستت بگیر!»

سریع جامدادی و دفترم را از توی کیفم در می‌آورم و روی میز می‌گذارم.

-بلدی بنویسی که ان شالله؟

سرم را به علامت تایید تکان می‌دهم.

-پس لطف کن و بنویس. به خاطر خدا بنویس.

:خانم من که این جزوه‌ها رو نمی‌خونم. این روزا خودکار و کاغذ گرون شده...

-حرف نزن. با من مخالفت نکن. بنویس. از دستت دیوانه شدم. یا چُرت می زنی یا خیال‌پردازی می‌کنی. تا حالا تو کل عمرم یک همچین شاگردی نداشتم. حمید درس بخون. درس.

:چشـــــــم

-بیا پای تخته

:خانم غلط کردم. این کلاس سی و یک نفر داره، نمی‌شه یکی دیگه بیاد.

-نه، چون هر کلاسی باید سی نفر داشته باشه و نفر اضافه فعلاً تویی. یا آدمت می‌کنم یا این کلاس سی نفره می‌شه. بیا پای تخته.

در حالی که پاهایم مثل ژله می‌لرزد و رنگ صورتم مثل گوجه فرنگی شده، بلند می‌شوم. معده‌ام در حال توازن نیست. تویش صد تا مار وول می‌خورند.

-بنویس جسمی بر مدار سه متر بر مجذور ثانیه...

دانه‌های ریز عرق کل صورتم را پوشانده است. نیوتونِ فلان فلان شده. خدا به زمین گرم بزندت. با هزار سختی و بدبختی مسئله را حل می‌کنم.

خانم رسول‌زاده با شتاب بیست و پنج صدمِ متر بر مجذور ثانیه به طرفم می‌آید و می‌گوید: « نه خانم حمید، همچین بی بخار هم نیستی»

آب دهانی که ندارم قورت می‌دهم و می‌گویم: « ممنون، حالا می‌شه بشینم؟»

-نه! درس بده. تو گوش نمی‌دی، یعنی بلدی. زود باش. شروع کن.

من‌من‌کنان می‌گویم: «خانم، تو رو خدا...»

-حمید درس بده. سریع. وقت نداریم.

:باشه! باشه! درس می دم.

آرام به بچه‌ها نگاه می‌کنم. همه با چشم‌هایی از حدقه در آمده نگاهم می‌کنند.

:خب، کی می‌تونه بهم بگه قانون سوم نیوتون چی می‌گه؟

همه با هم گفتند: «چنانچه به جسمی...»

نفس عمیقی می‌کشم و می‌گویم: «لازم نیست این همه چرت و پرت بگین. فقط کافیه بدونین اگه روزی معلمتان به شما کشیده زد به انتقام فکر نکنید؛ چون به هر اندازه که اون کشیده رو محکم زده باشه دست خودش هم درد می‌گیره. البته این قانون یک استثنا هم داره.»

همه جذب شنیدن این استثنا شدند. حتی خانم رسول‌زاده!

خانم رسول‌زاده طاقت نیاورد و پرسید: «خوب این استثنا چی هست؟»

:نیوتون دیگه خانم. فشاری که این همه سال با این فرمولاش به مغز ما وارد کرده، حتی یک صدم هم عکس‌العمل نداشته. به خاطر همین در تمامی دعاهایم از خداوند می‌خواهم در آن دنیا موهایش را از ریشه بکند تا کچل بشود و انتقاممان را از او بگیرد.