summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

Romantic_man.jpg - 63.04 کیلو بایت

 تصویرگری: jenny meilihove 

بعد از جیغ مامان همه‌مان برای چند لحظه به آن چاه نگاه کردیم. اگر صدای آن گربه‌ی مسخره را فراموش کنیم در آن لحظه گنجشک هم جیک نزد. نمی دانم چه شکلی برگشتیم ولی وقتی عمه با یک قوری پر از گل گاو زبان مدام ازمان می‌پرسید: «چتون شده؟» شروع کردم به بد و بیراه گفتن به آن چاه مسخره‌ی لعنتی و خانواده خراب کن که در عرض چند دقیقه خانواده‌ی ما را بدبخت کرد.

همه چیز از یک خواب شروع شد. از آن خواب‌های اعصاب خردکنی که دوست داری هر چه زودتر بیدار شوی. منم یکی از آن خواب‌ها را دیده بودم. خواب دیدم که دارد از آسمان سکه طلا می ریزد... ولی دستان من در یک چاه گیر کرده است. داشتم توی خواب به حال خودم گریه می‌کردم. که مامان آمد و بیدارم کرد. اول فکر کردم ادامه‌ی خوابم است ولی وقتی سردی سرامیک را روی لپ‌هایم احساس کردم فهمیدم باید بلند شوم و به زندگی نسبتا تکراری‌ام ادامه دهم. وقتی سر میز نشستم اولین جمله‌ای که از دهان بابا خارج شد این بود: «امروز می‌رویم و سکه‌ها را می‌فروشیم.» مامان رنگش پرید. سکه‌ها را از زمان تولد من روی هم جمع کرده بود برای جهیزیه‌ام. توی همه‌ی این سیزده سال هر وقت بابا از اداره به یک بهانه‌ای سکه می‌گرفت یا همین سکه‌های ناقابل پارسیان و یک گرمی و نیم گرمی که فامیل به خاطر خانه نو برایمان آورده بودند؛ همه را با هزار امید و آرزو توی هفت سوراخ قایم کرده بود که برای من یخچال و گاز و آبمیوه گیری بخرد و حالا امروز بابا گرز رستم را برداشته بود و جدا تصمیم گرفته بود سکه‌ها را بفروشد. تا ما را از دوران فلاکت بار بی‌پولی در بیاورد.البته فکر نکنید ما بی پول هستیم ها... ولی وقتی خانه خریدیم بعد هم فرش و مبل و تخت و پرده ... خوب روی بابا فشار آمد و ما وارد یک دوره ی جدید از زندگی شدیم به نام بی پولی. که یکی از بدترین دوران زندگی هر فردی می‌تواند باشد.

آستین کاپشنم را از دستم کشیدم بالا و بلند گفتم: «با پژو می ریم؟»

که به جای بابا صدای مامان آمد که گفت: «مگه غیر از اون درب و داغون ماشین دیگه‌ای هم داریم؟»

بابا که داشت سوییچ را بر می‌داشت سعی کرد متلک مامان را نشنیده بگیرد. دلم برایش می‌سوخت . این روزها از در و دیوار بد و بیراه می‌شنید.

کلاهم را روی سرم کشیدم. مامان داشت زیر لب غر می‌زد و به باران بی‌موقع بد و بیراه می‌گفت. بی‌پولی راستی راستی همه چیز را تغییر داده بود. مامان احساساتی من که عاشق باران و رنگین کمان و این حرف‌ها بود حالا دارد همه‌ی بدبختی‌هایش را سر باران خالی می‌کند.

توی ماشین تقریبا هیچ کس حرفی نمی‌زد. همه در رویای دنیای بعد از فروش سکه‌ها بودیم که یک دفعه صدای خرخر ماشین در آمد. می خواستم بگم «این چشه؟!» که ماشین ته جونش رو زد و یک دفعه ایستاد. بابا همچین شوک زده پرسید: «چی شد؟» که انگار دفعه‌ی اول بود که ازین اتفاق‌ها می‌افتاد. از ماشین پیاده شدیم.چشمم افتاد به ساختمان نیمه کاره‌ای که کارگرهاش به جای کار داشتند چای می‌خوردند... ساختمان سر راه مدرسه‌ام بود و من هر روز آن را تماشا می‌کردم. با خودم گفتم «چرا خونه‌ی این بدبخت رو نمی‌سازن؟» که یک دفعه چشمم به تابلوی آشنای بیشتر ساختمان‌های نیمه کاره افتاد.... پلمپ!

رشته افکار کارشناسانه‌ام را صدای فریاد بابا که مثل خش خش برفک تلویزیون در ساعت سه نصف شب بود به هم ریخت. به چاهی که تقریبا در ده قدمی‌ام بود نگاه کردم. یاد خواب وحشتناکم افتادم. بابا را دیدم که دارد با همه ی زورش به لاستیک‌های ماشین لگد می‌زد. این بار نه مشکل از موتور پژو بود و نه از کلاژ شکسته. لاستیک پوسیده‌ی چرخ عقب پنچر شده بود. به مامان نگاه کردم که ابروهای قهوه‌ای اش هشت شده بود و داشت با کیفش یگ گربه سیاه را پیشت می کرد. ولی انگار گربه مامان را به جای جوجه اشتباه گرفته. چون خیره شده بود به مامان و نمی‌رفت. مامان در کیفش را باز کرد و کیک من را با دست نصف کرد و انداخت جلوی گربه. توی دلم ازینکه بی پولی خیلی هم مامان احساساتی و رقیق القلبم را تغییر نداده بود خوشحال شدم اما آن کیک مال من بود و من در آن لحظه از شدت گشنگی داشتم می‌مردم. فریاد زدم: «مامان! مگه گربه کیک می خوره؟ اون کیک مال من بود.»

مامان با لحجه‌ی اصفهانی اش نگاهم کرد و گفت: «عین بابات سنگ دلی...»

در همین لحظه گربه‌ی سیاه میویی کرد که حرصم را بیشتر در آورد. بابا داشت با جک پژوی پیر را بالا می‌داد که من با سرعت به سمت مامان رفتم و کیفش را از او گرفتم و گفتم این کار را بسپار به دختر گلت.

فقط یادتان باشد که به حیوانات مخصوصا گربه های سیاه هیچ وقت صدمه نزنید. چون خدا خوب می‌گذارد توی کاسه‌تان. آنروز هم خوب گذاشت توی کاسه من...

اولین ضربه را که به گربه زدم. تمام وسایل توی کیف مامان ریخت بیرون و لازم نیست که بگویم سکه‌ها هم در کیف مامان بود و با پرت شدن وسایل، سکه‌ها پرواز کردند و افتادند در چاهی که دیگر با ما غریبه نبود و حالا شده بود صندوق امانات سکه‌های خانواده ما.

بعد از جیغ مامان همه مان برای چند لحظه به آن چاه نگاه کردیم. اگر صدای آن گربه‌ی مسخره را فراموش کنیم در آن لحظه گنجشک هم جیک نزد.

blackCat.jpg - 36.89 کیلو بایت