summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 

jenny-meilihove-1.jpg - 207.49 کیلو بایت

تصویرگری: jenny meilihove

نمی‌دانست سایه‌ی خودش بود یا شبحی سرگردان. فقط می‌دانست مدتی است آنجا روی پرده جا خوش کرده است. چشم به آن دوخته بود و نگاهش را از آن برنمی‌داشت. برایش آشنا بود. چیزی شبیه دوست، آن هم دوستی قدیمی. طوری به آن نگاه می‌کرد، انگار دوست داشت آنرا در آغوش بگیرد. اما برق چشمانش آن برق همیشگی نبود و طیفی از موج‌های نگرانی و دلواپسی و یا حتی دلتنگی را می‌شد از آن یافت. چیزی که خیلی وقت بود آن را ندیده بود و لمسش نکرده بود...

باد دست پرده را گرفته بود و عمو زنجیر بافت بازی می‌کرد.ناگهان پرده دست باد را ول کرد و سایه قل خورد و افتاد کف اتاق. دنبال سایه می‌گشت. سایه می‌چرخید و سرگردان بود. چشمش پشت به پشت سایه حرکت می‌کرد که ناگهان سایه زودی رفت توی قاب عکس قدیمی که مدت‌هاست روی میز عسلی اتاقش نشسته بود. سایه قاب را پرکرده بود و قاب دیگر خالی نبود.

توی قاب؛ عکس مادرش بود