summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

arzehgar_2.jpg - 98.77 کیلو بایت

تصویرگری: نازنین ارزه‌گر

 ازاین که یکی بهم زُل بزنه بدم می‌اومد. چایی رو نمی‌خواستم؛ داغ بود. وقتی نباتو انداختم توش شوک زده شد. علیرضا نیم متر جلوتر از من بود. کنار پرچم؛ همونی که خودم دوخته بودم. دوستش نداشتم. سیاه بود.سیاه و سفید. وسطش با خط سبز شعر نوشته بودم. همون شعری که بابا از تو رادیو یادداشت کرده بود و همیشه زیر لب می‌خوند. پایین پرچم چند تا پرنده دوخته بودم. دلم نمی‌خواست زخمی باشن ولی بابا گفت: «باید تیر خورده باشن.» دلم برای زبون بسته‌ها می‌سوخت. مثل یک تیکه پارچۀ مچاله شده بودن. اگه آزاد بودن بهتر می‌دوختمشون.

پرچم دوختن رو خیلی دوست نداشتم. سخت بود. انگار دستامو از پشت بسته باشن. آزاد هی روی پاهام می‌پرید و بالاشو باز و بسته می‌کرد. طفلکی هنوز فکر پرواز بود. به علیرضا گفتم: «بالاشو نکش.» ولی کشید. صدای جیرینگ جیرینگِ عَلَم ها...صدای بلند طبلا... صدای سینه زدن...صدای...

همش مثل یک موسیقی بود که مدام می‌گفت : «بازم بدوز... بازم بدوز... بازم بدوز...»

بدوزم که چی؟

چه قدر اون شعر تکراری، چه قدر پرنده‌های زخمی، چه قدرتیر، چه قدرخون، چه قدر پارچۀ سیاه؟!

این تنها مدل پرچمی بود که بلد بودم. صدای طبل‌ها تند شده بود و دوباره همون صدا...

یاد حرف بابا افتادم که بهم می‌گفت: «با همین دستای ریزه پیزت معجزه می‌کنی دختر.»

شاید فقط به خاطر بابا بود که پرچم می‌دوختم. هوا سرد بود. باد چادر مشکیم روکنار می‌زد. از این که یکی بهم زل بزنه بدم می‌اومد.

علیرضا هنوز کنار پرچم بود. دستاشو می‌کشید روی پرنده ها. احساس می‌کردم می‌خواد آزادشون کنه. آزادشون کنه تا دوباره پرواز کنن. این‌جا پر از صداست. صدای جیرینگ جیرینگِ عَلَم‌ها...صدای بلند طبلا... صدای سینه زدن... همش مثل یک موسیقیه که مدام بهم می‌گه: «بازم بدوز...بازم بدوز...بازم بدوز...»