summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

illustrated by : Ofra Amit

سال‌ها

تمام ترمینال‌های شهر را زیرو رو کنی

منتظر همانی باشی که

با یک چمدان پُر از لبخندهای آبنباتی می‌آید

به تمامِ پاییزها و بهارها و زمستان‌ها نامه بنویسی

پس چه شد این بسته‌ی سفارشی ما؟

نکند آمده باشد و زنگ خانه را زده باشد؟!

و نبوده باشی

آخر سر هم رفته باشد

پِی یکی از آن مقصدهای دور دور

که پرستوها می‌روند

و تا بهار سال بعد هم نمی‌آیند

هر روز به امید آمدنش

تمام تمشک‌های باغ را

به گونه‌هایت بمالی

یک شاخه گل بابونه را سنجاق کنی به موهایت

که شاید او هم با دیدن تو

قند توی دلش آب شود

آن‌قدر نیاید

تا کاسه‌ی چشمانت لبریز اشک شوند

و درست

راس طلوع یکی از این مرداد‌های نارنجی

سر و کله‌اش با آلو قرمزهای باغ پیدا شود

آن‌وقت‌ است که

یکی از همان خنده‌های پنبه‌ای تو‌دل‌برواَش را

کادو‌پیچ‌شده برایت سوغاتی می‌آورد

و تو به خاطر حضور مقدسش

تمام سوراخ سمبه‌های قلب خاک خورده‌ات را

پر از ریسه‌های رنگی می‌کنی

می‌دهی سر در قلبت را

یک «وان یکاد» بزرگ حکاکی کنند

لنگر می‌اندازد توی دلت

و یک تکه‌ی بزرگ از قلبت را

پاتوق خودش می‌کند