summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

yadban_firoozeh_kaveh2.jpg - 904.21 کیلو بایت

 تصویرگر: فیروزه کاوه

 

اولین بارانِ پاییز که بارید، صبح بود. درختِ چنار هوا را بو کشید و روی نُکِ یکی از ریشه‌هایش چرخید. برگ‌هاش را بالای سرش گوجه‌فرنگی جمع کرد و صورتش را به آسمان گرفت، تا پوست چوبی‌اش خیس شود. زبانش را بیرون آورد و چند قطره باران تازه نوشید و نرم‌نرمک و خوش‌خوشان راهیِ دریاچه شد.

دریاچه هنوز خواب بود. درخت چنار کنار دریاچه نشست، ریشه‌هاش را یواشکی و آرام توی آب گذاشت تا خنک شود. همین که اولین برگش که هنوز هنوزها همه جاش قرمز نشده بود و رگه‌های سبز داشت توی دریاچه افتاد، دریاچه خمیازه‌ای کشید و از خواب پرید.

درخت چنار گفت: «می‌بخشی دریاچه که بیدارت کردم، پاییزه شده دیگه. برگ‌ریزون گرفتم.»

و گونه‌های چوبی‌اش سرخ شد.

دریاچه موج کوتاهی برداشت و آب‌هاش را کشید روی خاک تا خستگیِ خواب از تنش در بیاد. گفت: «اووووی. آآآآآی. نه دیگه، باید بیدار می‌شدم. این قورباغه‌ها هم همه کارشون بر عکسه. شبا تا گرگ و میشِ آسمون آواز می‌خونن، اون وقت می‌گیرن تا لنگِ ظهر می‌خوابن. هیچم فکرِ من نیستن.»

دانه‌های باران توی دریاچه می‌افتادند، دایره‌ی کوچکی روی پوست دریاچه می‌کشیدند و لای آبها پنهان می‌شدند.

دریاچه خندید و گفت: «چه بارونی گرفته امروز، پا شم برم چاله‌هام رو که تو تابستون خالی شدند پرِ آب کنم. آدم کفِ دستش رو که بو نکرده، اومدیم و پاییز دیگه بارون نبارید.»

درخت چنار گفت: «دلت شور نزنه انقدر. هنوز اولِ پاییزه. گمونم سه روز از آبان رفته باشه، نیست؟»

همان وقت دسته‌ی بزرگی مرغابی وحشی آسمان را پُر کردند. عکسشان لحظه‌ی کوتاهی توی دریاچه نشست و دایره‌های باران را رنگی کرد.

دریاچه آهی کشید و گفت: «خوش به حالشون. اگه منم بالم داشتم، پر می‌کشیدم زمستونا یه جای گرم. دیگه اون وقت نمی‌خواست همه‌ی زمستون رو زیر یخ بخوابم.»

درخت چنار، روی علف‌های کنار دریاچه دراز کشید و به کوچِ مرغابی‌های وحشی نگاه کرد. چشم‌هاش پر از خواب شد. پلک‌های چوبی‌اش رو بست و خوابید.

نزدیکی‌های غروب صدایی از خواب بیدارش کرد: «می‌بخشین خانومِ چنار! می‌تونم شب رو روی شاخه‌های شما سَر کنم.»

درخت چنار چشم باز کرد. یک مرغابی وحشی، کنار دریاچه، زُل زُل نگاهش می‌کرد.

درخت چنار دست‌پاچه بلند شد و گفت: «خب... خب... البته که... بله... خواهش می‌کنم. خوشحال می‌شم اگه بتونم کمکی کنم.»

مرغابی وحشی بال زد و روی شاخه‌های درخت چنار نشست.

درخت چنار گفت: «باید خیلی خسته باشین. از راه دوری پرواز کردین. نیست؟»

مرغابی وحشی گفت: «همین‌طوره. از دوست‌هام عقب افتادم. توی مِه گم‌شون کردم. دریاچه می‌گفت صبح آسمونِ اینجا بودن»

درخت چنار گفت: «بله. یه دسته‌ی بزرگ بودن. خیلی تند کوچ کردن از آسمون اینجا و رفتن.»

مرغابی وحشی گفت: «شبتون بخیر. می‌بخشین که این همه زود می‌خوابم. باید صبح، آفتاب نزده راه بیافتم.»

درخت چنار گفت: «اوهوم. شبتون بخیر. خوابای خوب ببینین.»

...

درخت چنار، تا خودِ صبح چشم روی هم نگذاشت، آخر سابقه نداشت که هیچ پرنده‌ای روی شاخه‌اش بنشیند. می‌ترسید، توی خواب قلت بخورد و مرغابی از رو شاخه‌اش بیافتد، یا که زیر تنه‌اش له شود. دم‌دمه‌های صبح که ابرها تا روی زمین پایین آمده بودند، درخت چنار گفت:

«یعنی حتما باید کوچ کنین. کاش زمستون رو همین‌جا می‌موندین.»

مرغابی وحشی گفت: «نمی‌تونم که. یخ می‌بنده بال‌هام...»

درخت چنار گفت: «می‌تونین توی تنه‌ی من باشین. اونجا برف و بارون نمیاد که. شنیدم سنجاب‌ها همه‌ی زمستون رو توی تنه‌ی درخت‌ها می‌مونن. یخ هم نمی‌بندن هیچ.»

مرغابی وحشی گفت: «اون وقت چی بخورم زمستون رو؟ سنجابا همه‌ی زمستون رو می‌خوابن. شما درخت‌ها هم. من اما خوابم نمی‌بره سه ماه.»

درخت چنار گفت: «دریاچه‌ی ما ماهی داره. پر از جلبک و خزه و قورباغه‌س. هر چی که بخواین برای خوردن پیدا می‌شه.»

مرغابی وحشی گفت: «چی می‌گین خانوم چنار؟ دریاچه همه‌ی زمستون یخ می‌بنده. از تنهایی دِق می‌کنم. اینجا همه می‌خوابن. شما درختا هم.»

درخت چنار گفت: «بیدار می‌مونم برای شما. هر چی هم که برف بمونه بیدار می‌مونم برای شما.»

مرغابی وحشی گفت: «من اگه کوچ نکنم مرغابی وحشی نیستم دیگه...»

و بال کشید و لای ابرهای آسمان و زمین گم شد. درخت چنار روزها و روزها بی‌آنکه حرفی بزند، یا آفتابی، آبی بنوشد، شبیه به یک مجسمه همان‌جا ماند. همه‌ی پاییز برگ‌های قرمزش نریخت. همه‌ی زمستان هم. باهار هم که شد برگ سبز در نیاورد. برگ‌های سرخش را گوجه‌فرنگی جمع می‌کرد بالای سرش و به اسمان چشم می‌دوخت. انگار برای همیشه قرار بود توی پاییز بماند درخت چنار. و برای همیشه توی پاییز ماند. چشم به راه مرغابی وحشی که شد و باز نیامد.