summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 yadban_firoozeh_kaveh3.jpg - 830.38 کیلو بایت

تصویرگری: فیروزه کاوه

یك صبحِ آفتابی اردیبهشت كه مامان‌چلچله‌ها در لانه‌های چوبی‌ برای جوجه‌هاشان آواز می‌خواندند، آقای 29 روی چمن‌های باغچه‌اش دراز كشیده بود و دایره‌المعارفِ كهكشان‌ها را می‌خواند. دایناسور پشمالوی سبزش هم لای علف‌های بلند دنبال زنبورك‌ها و مگس‌های‌ وزوزو می‌گشت. یك صبحِ طلایی بود مثل همه‌ی صبح‌های اردیبهشت، تا اینكه رنگین‌كمانی از پروانه‌ها آسمان را پوشاند. سایه‌های بازیگوش‌شان روی علف‌ها بال‌بال می‌زدند و نزدیك می‌شدند.

آقای 29 تلسكوپِ جیبی‌اش را بیرون آورد و به گله‌ی رنگارنگ پروانه نگاه كرد. پروانه‌ها تورِ عروس سفیدی را به دندان گرفته بودند و پرواز می‌كردند. دایناسور پشمالو كه موهای گردنش از ترس سیخ شده بود، فرار كرد و پیش بامبیل‌های تپه رفت.

رنگین‌كمانِ پروانه‌ها بال‌هایشان را بستند و روی زمین فرود آمدند. تور عروس نرم نرم باز شد و دخترخانم باریكی از دلش بیرون آمد. لباسش لیمویی بود با یقه‌ی تورِ پسته‌ای. كفش‌های پاشنه‌داری پوشیده بود رنگ آسمان ابری و لبه‌ی جوراب‌هاش تور‌های سورمه‌ای داشت. رنگ پریده و لاغر بود و آبشارِ سیاه موهاش روی كمرش جاری بود. دانشمندِ سیاره‌ی شگفت‌انگیز - آقای 29- مات و مبهوت از این همه زیبایی با دهان باز نگاهش می‌كرد.

دختر پروانه‌ها و تورها گفت:«چیه؟ پری‌زاد ندیدید؟»

آقای 29 یكباره به خودش آمد. سیبیل‌هاش را جوید و گفت:«هان؟ امممم... پری‌زاد؟ آره. نه. یعنی ندیدم. ببخشید كه ندیده بودم. واقعا معذرت می‌خوام. باید می‌دیدم. كوتاهی من رو ببخشید.»

طفلك دست و پاش را گم كرده بود و نمی‌دانست چه می‌گوید. پری‌زاده اخم شیرینی به ابروهاش انداخت و گفت:«می‌بخشمتون. یه جورهایی هم تقصیری ندارید. ما پری‌زاده كم پیش میاد كه در سیاره‌ای دیده بشیم. می‌دونید كه، جای ما توی ستاره‌هاست. همون كوچولوهای ریز كه توی آسمون شب چشمك می‌زنند. ستاره كه می‌دونید چیه آقا؟»

آقای 29 گفت:«بله بله خانم. دقیقا می‌دونم ستاره‌ها چی هستن. از چی ساخته شدن؟ فاصله‌شون از سیاره‌ی خودمون چند سالِ نوریه. دقیقا كجای كهكشانِ راه شیری قرار دارند و همه‌ی چیزهای دیگه. آخه من دانشمندم و باید از همه‌چیز خبر داشته باشم.»

پریزاده شانه‌ی كوچكِ مهتابی‌اش را از لای موهاش بیرون كشید و گفت:«آهان! دانشمند! شنیدم آدمیزادهای بی‌خودی هستند. آدم رو كسل می‌كنن. سرشون همه‌ش توی حساب و كتابه و چیزی جز عدد و رقم نمی‌فهمن.»

آقای 29 لپ‌هاش از خجالت گُل انداخت. سرش را پایین انداخت و همان‌طور كه با انگشتِ شصتِ پایش، یك گلِ چهارپرِ آبی را قلقلك می‌داد، گفت:«البته همه‌ش هم این نیست. فكر نكنید می‌خوام از خودم تعریف كنم، اما دانشمندها هیجان‌انگیزترین، شگفت‌انگیزترین، قوی‌ترین، زیباترین، خوش‌فكرترین، پولدارترین، مشهورترین، بامزه‌ترین و بازیگوش‌ترین آدمیزادهای همه‌ی كهكشان‌ها هستند. من سال‌هاست روی دانشمندها تحقیق كردم پریزاده خانم و البته می‌خوام نتایج تحقیقات و آزمایشاتم روی دانشمندها رو در یك كتاب چاپ كنم.»

پریزاده روی تاب خانه‌ی آقای دانشمند نشست و همان‌طور كه نرم و آهسته بالا و پایین می‌رفت، سرش را كج كرد و به زنجیر تاب چسباند و گفت:«چی صداتون كنم؟»

آقای 29 گفت:«29. 29 هستم.»

پریزاده اخمی كرد و گفت:«29؟ آخه 29 هم شد اسم؟ انگاری راست می‌گفتند كه سر و ته دانشمندها رو بزنی چیزی جز عدد گیرت نمیاد.»

آقای 29 گفت:«نه نه. یعنی آره. یعنی نه. راستش؟ راستش رو بخواین من 29 اسفند به دنیا اومدم. بابام كف یك دستش نوشت 29، كف اون دستش نوشت اسفند. به مامانم گفت یكی از مشت‌هاش رو انتخاب كنه، اون بشه اسم من. شانسم بود دیگه. اون دستِ 29 باز شد.»

پریزاده همانطور كه كفش‌های پاشنه‌دار آسمانی‌اش را به زمین می‌كوبید تا تاب را بالاتر ببرد، گفت:«حالا میشه یكی از شیرین‌كاری‌های بامزه‌ترین آدمیزادهای دنیا رو نشونم بدین؟ آره آقای دانشمند 29؟»

آقای 29 لبخندی زد و گفت:«البته پریزاده خانم!»

و توی خانه‌ی كوچكش گم شد و با دستگاه عجیب و غریبی برگشت. دستگاهش یك چیزی بود شبیه دوشِ حمام كه ته‌اش یك شلنگ داشت و روی شلنگ پُر از دكمه‌های رنگارنگ بود.

آقای 29 گفت:«این دستگاه رو برای آدمیزادهای خیلی غمگین درست كردم.»

و دكمه‌ی نارنجی را فشار داد. از آن دوش برگ‌های كوچك پاییزی بارید و برگ‌ریزانی سرخ و طلایی آسمانِ جلوی خانه‌اش را پر كرد.

و دكمه سفید را فشار داد. بلورهای برف در آسمان رقصیدند.

و دكمه‌ی قرمز را فشار داد. گل‌های شقایق و قاصدك‌های سفید در باد پیچیدند و شكل یك قلب را ساختند.

پریزاده با دهان باز روی تاب خشكش زده بود. دیگر تاب نمی‌خورد. آبشار سیاه موهاش یك چشمش را پوشانده بود. بعد كف دست‌هاش را آرام به هم زد. صدای كف‌زدن‌هایش در باغچه‌ی آقای 29 پیچید و گله‌ی پروانه بال‌هایشان را به هم كوبیدند و آقای 29 را تشویق كردند.

پریزاده گفت:«شما دانشمند نیستید آقا! شاعرید!»

آقای 29 موهای ژولی پولی‌اش را خاراند و گفت:«شعر؟ بله بله. یعنی راستش یه دستگاه هم اختراع كردم شعر میگه. میشه بپرسم شما توی ستاره‌تون چیكار می‌كنین؟»

پریزاده گفت:«كار مهمی انجام نمی‌دم. نقاشم. بال پروانه رو نقاشی می‌كنم. پروانه‌های ستاره‌های ما همه‌شون سفیدن. مثل یه تیكه كاغذ.»

آقای 29 گفت:«چقدر جالب! راستش من همیشه دوست داشتم با كسی عروسی كنم كه بال پروانه‌ها رو رنگ می‌كنه. می‌دونید؟ یعنی چطور بگم؟ بال پروانه! می‌دونید كه خودتون؟ عروسی؟ چند تا ماشین عروس هم اختراع كردم. دوست دارید ببینید؟»

پریزاده لب‌هاش را گاز گرفت و گفت:«ماشین عروس كه دوست دارم، اما می‌دونید؟ ما پریزاده‌ها با كسی عروسی می‌كنیم كه عاشقش باشیم و اون هم عاشق‌مون باشه. قانونِ همه‌ی پریزاده‌های همه‌ی ستاره‌های همه‌ی كهكشان‌ها همینه.»

آقای 29 گفت:«بله بله. عشق! اتفاقا من یك دارویی اختراع كردم كه هركسی بخوره عاشق میشه. یه فنجون كه كنار هم بنوشیم عاشق هم می‌شیم. می‌خواین اختراعم رو ببینید؟ پیش روباهه؟»

پریزاده شانه‌هاش را بالا انداخت و گفت:«راستش چی بگم؟ هیچ فكر نمی‌كردم بشه این چیزها رو هم اختراع كرد. اما اگه یه فنجونش یك پریزاده رو نكشه، بدم نمیاد. گمون كنم برای من هم بد نباشه.»

آقای 29 یكی از ماشین عروسش را كه اختراع كرده بود از گاراژ كلبه‌اش بیرون آورد. در را برای پریزاده باز كرد. پریزاده روی صندلی نشست. آقای 29 فرمان ماشین را كه شبیه یك ستاره بود، در دست گرفت و راه افتاد. دكمه‌ای را زد و دود اگزوز ماشین عروسش شبیه قلب‌های كوچك سفیدی شد كه در آسمان می‌تپید. انگار كه بالاخره كسی را پیدا كرده بود كه عاشقش باشد. كسی كه بال پروانه‌ها را نقاشی می‌كرد و می‌خواست یك فنجان پُر از داروی عشق را بنوشد. آقای 29 با خودش فكر كرد، شاید پروانه‌های پریزاده‌اش بتوانند روباه قرمز را هم تا ماه بالا ببرند.


 

بیشتر بخوانید:

کوچِ مرغابی وحشی از سید نوید سید علی اکبر