summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

باد، ابرهای توی آسمان را جا به جا کرد.

توی کوچه دوید و تمام درها و پنجره ها را بست.

از شاخه ی درخت ها آویزان شد و تاب بازی کرد.

بعد هم پرید روی برگ های خشک شده و لپ هایش را پر از باد کرد و با یک نفس عمیق برگ ها را جا به جا کرد.

سرش را گرفت رو به آسمان و نگاه کرد.

توی آسمان دو تا بادبادک زرد و آبی پرواز می کردند.

باد تا به حال هیچ بادبادکی نداشت که برای خود ِ خودش باشد.

وقتی به بادبادک های زرد و آبی نگاه کرد، چرخی زد و رفت دست بادبادک ها را گرفت و کمک شان کرد بالا  و بالاتر بروند.

بعد، از آن بالا روی پشت بام خانه ها را نگاه کرد.

باد عاشق بند رخت بود.

عاشق لباس های خیسی که با یک فوت محکم خشک شان کند.

عاشق لباس هایی که به باد می خندیدند و همراهش پرواز می کردند.

باد روی یک پشت بام مربعی پرید و با یک فوت محکم لباس ها را تاب داد.

باد از فوت کردن و تاب دادن خوشش می آمد.

مثل فوت کردن پرده ها.

فوت کردن فرفره ها.

فوت کردن شاخ و برگ درخت ها.

فوت کردن لباس های روی بند رخت.

باد بعد از این که لباس های بند رخت را روی پشت بام پخش و پلا کرد، دوید و لای گل های سرخ یک باغچه دوید.

باد از دویدن میان گل ها هم خوشش می آمد.

وقتی میان گل های سرخ می دوید، موهایش سرخ می شد.

وقتی روی شاخه درخت ها می نشست، موهایش سبز می شد.

باد که از این همه دویدن و شیطنت خسته شده بود، یک گوشه توی آفتاب نشست و زانوهایش را بغل کرد.

انگشت های پایش را توی هوا تکان داد و گفت :" حوصله ام سر رفت!"

کسی نبود که بهش بگوید:" وا ! الان این همه دویدی و بازی کردی."

یا مثلا ابروهایش را بدهد بالا و بهش بگوید:" خودت رو لوس نکن باد!"

یا مثلا دستش را بزند به کمرش و بگوید:" پاشو برو سر درس و مشقت باد!"

باد دلش می خواست خودش را لوس کند. دوست داشت یک نفر گوشش را بگیرد و بگوید:" یه کم درس بخون!" اما بادها که درس نمی خواندند. بادها فقط این طرف و آن طرف می دویدند و همه جا را خنک می کردند.

باد موهای قرمزش را که بوی گل های سرخ می داد، خاراند و گفت :" چیکار کنم چیکار نکنم."

و یک دفعه یک نفس عمیق کشید که مورچه ای را از روی دیوار انداخت پایین. بعد بلند بلند با خودش گفت:" کاش کاغذ داشتم موشک درست می کردم. اون وقت از صب تا شب می نشستم موشک هام رو فوت می کردم تا هوا برن!" و زل زد به آسمان و بادبادک های زرد و آبی که حالا حسابی بالا رفته بودند.

باد از این که هیچ بادبادک و موشکی نداشت دلش گرفت و های های گریه کرد. باد زود گریه اش می گرفت و وقتی گریه می کرد آدم ها در و پنجره ها را می بستند و لباس ها را از روی بند رخت جمع می کردند تا نکند باد آن ها را با خودش ببرد. باد گریه کرد و طوفان شد و این جوری ها بود که تمام روزنامه های روزنامه فروشی ها و کتاب های کتاب فروشی و دفتر مشق بچه ها و کاغذ های رییس ها پرنده شد و به پرواز در آمد.

باد های های گریه کرد و آسمان پر شد از پرنده های کاغذی .

کاغذ ها این طرف و آن طرف پرواز می کردند تا این که باد آب دماغش را بالا کشید و به این همه کاغذ توی آسمان نگاه کرد.

بعد بلند شد لباس هایش را تکاند و دست انداخت به کاغذ هایی که این طرف و آن طرف پرواز می کردند.

باد با تمام کاغذهای تو آسمان موشک کاغذی درست کرد.

یک موشک کاغذی. دوتا موشک کاغذی. سه تا . چهار تا. صد تا. هزار تا.

باد یک عالم موشک کاغذی درست کرد و وقتی کارش تمام شد یک نفس عمیق کشید و همه شان را فوت کرد هوا تا به پرواز در بیایند.

باد که تا به حال این همه موشک کاغذی نداشته بود، از خوشحالی فوت می کرد و موشک ها بالا و بالاتر می رفتند.

آسمان پر بود از موشک های و زمین پر بود از بچه هایی که همگی ایستاده بودند و به مشق هایشان نگاه می کردند که حالا شده بود موشک های کاغذی باد.