summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

یک جنگل سبز بود که وقتی گریه می کرد به جای اشک از چشم هایش ماهی می آمد.

این جنگل سبز های های گریه می کرد.

شب می شد از تاریکی گریه می کرد.

روز می شد از گرمای آفتاب گریه می کرد.

چپ می رفت، راست می آمد ، گریه می کرد.

یک روز تمام پرنده ها و شیرها و پلنگ ها و کرگردن ها و خلاصه همه حیوانات جنگل دورش جمع شدند و گفتند :" تو چقدر لوسی! همه اش گریه می کنی. خسته شدیم از بس باران آمد و ما خیس شدیم. اصلا ما می رویم " و چمدان هایشان را برداشتند و رفتند که یک جنگل دیگر پیدا کنند.

پرنده ها هم از تمام شاخه ها پریدند و گفتند:" خدافس ما رفتیم!" و رفتند.

جنگل که دید تنها شده است، باز نشست گریه کرد و هی از چشم هایش ماهی آمد.

جنگل از صبح تا شب گریه کرد.

شب که شد، باز هم گریه هایش بند نیامد.

از شب تا صبح هم گریه کرد و هی از چشم هایش ماهی امد.

صبح که شد. جنگل نبود. غیب شده بود. از بس گریه کرده بود، یک دریا پر از ماهی های ریز و درشت شده بود.