summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

illustrated by : Fariba Dindar

بهار نبود. زمستان هم. پاییز بود. یک پاییز جادویی.

توی اتاقم نبودم. پشت پنجره هم. زیر یک درخت توی یک باغ تنها نشسته بودم و داشتم به موهایم فکر می‌کردم. به موهایم که قد یک بند انگشت بودند.

درخت ِخرمالو نبود. درخت گلابی هم. نمی‌دانم درخت چه میوه‌ای بود. اصلا چه فرقی می‌کرد؟! درخت، درخت کلاغ‌ها بود لابد.

کلاغ‌ها کم نبودند. ده‌تا نبودند. صدتا هم. هزار تا بودند. بله. شرط می‌بندم آن روز کلاغ‌های روی درخت بیشتر از هزار تا بودند.

شاعر نبودم. نویسنده هم. اما شعر های زیادی از بر بودم. بلد بودم برای کلاغ‌ها شعر بخوانم. بلد بودم پاییز و درخت‌ها و کلاغ‌ها را دوست داشته باشم.

شب نبود. صبح هم. عصر بود. یک عصر پاییزی که یکی از کلاغ‌ها آمد کنارم. قبل از آن همه کلاغ‌ها از من می‌ترسیدند. باور کن راست می‌گویم. هیچ وقت هیچ کلاغی نزدیک به من راه نرفته بود. هیچ وقت. هیچ کلاغی. اما آن کلاغ... آن کلاغ جادوگر بود. باور کن. می‌گویی کلاغ‌ها که جادوگر نمی‌شوند. تو راست می‌گویی. کلاغ‌ها که جادوگر نیستند. اما من می‌گویم کلاغی که من دیدم جادوگر بود.دور و برم راه می‌رفت. بی‌آن‌که قار قار کند یا بال‌هایش را باز و بسته کند. به من هم نگاه نمی‌کرد. نمی‌دانم به کجا نگاه می کرد.

کلاغ یک ساعت کنارم راه رفت. حتی بیشتر از یک ساعت. دو ساعت. شاید هم بیشتر. به هر حال من ساعت به دستم نبسته بودم که زمان دقیق را بگویم. اولین لحظه‌ای که کلاغ نگاهم کرد شروع کردم به عطسه کردن و با هر عطسه موهایم بلند شد و سیاه‌تر. آب دماغم بند آمد. گفتم که کلاغه جادوگر بود. اما عطسه‌هایم بند نمی‌آمد. با هر عطسه یک کلاغ از درخت کم می‌شد و یک کلاغ روی زمین بیشتر.

سرما نخوره بودم. مطئنم. به پاییز هم حساسیت نداشتم. اما عطسه‌هایم هیچ جوری بند نمی‌آمد. دروغ نم‌ گویم. تا به حال شده ده تا عطسه پشت سر هم کنی؟! من آن عصر پاییزی ده تا عطسه نکردم. بیست تا هم. آن عصر بیشتر از صد تا عطسه کردم تا این که کلاغ‌های روی درختان تمام شد و روی زمین پر از کلاغ شد.

نمی‌ترسیدم. کلاغ‌ها که ترس ندارند. کلاغ‌ها که مارمولک نیستند از آن‌ها بترسم. تمساح هم نیستند. کلاغ‌ها فقط کلاغ‌اند و ترس ندارند. تازه من عاشق کلاغ‌ها هستم. عاشق آوازشان که بی‌مقدمه می‌خوانند، عاشق صدای گرفته شان که قار قار می کنند.

زمین که از کلاغ‌ها پر شد، موهای من هم به اندازه‌ی تمام باغ رشد کرد و عطسه‌هایم تمام شد. من که از اول گفتم. کلاغه جادوگر بود. عطسه‌هایم که تمام شد چشم چرخاندم بین کلاغ‌ها تا کلاغ جادوگر را پیدا کنم. که بگویم: «این همه موی بلند به چه درد من می‌خورد. هر صبح پنج ساعت تمام باید بنشینم به شانه کردن موهایم!» کلاغه نبود. نه این که نباشد. کلاغ جادوگر میان کلاغ‌های دیگر گم شده بود. نه این که گم شده باشد. خب، پیدا کردن یک کلاغ جادوگر میان هزار کلاغ مشابه سخت‌ترین کار دنیا است. قبول داری؟! کلاغ‌ها همه شبیه به هم‌اند. مثل مورچه‌ها که همیشه شبیه به هم‌اند. مثل عطسه‌های من که همه شبیه به هم‌اند.

نمی‌دانم کلاغ‌ها چه‌طور همدیگر را می‌شناسند. شناسایی یک کلاغ از بین هزار کلاغ دیگر ناممکن است. هزار و یکمین عطسه را که کردم کلاغ‌ها شروع کردن به قارقار کردن. دیوانه شده بودند. بلند بلند قار قار می‌کردند. من که زبان کلاغ‌ها را نمی‌فهمم. فقط گوش‌هایم را گرفته بودم و می‌گفتم: «هی کلاغ‌ها! جان خودتان ساکت.»  کلاغ‌ها گوش‌شان به این حرف‌ها بدهکار نبود. فکر کردم اگر همین طور ادامه بدهند گوش‌هایم کر می‌شود. خیلی وحشتناک است که آدم گوش‌هایش به خاطر قار قار کلاغ‌ها کر شود. این بود که یک فکر به سرم رسید.

این خیلی خوب است که کلاغ‌ها نمی‌توانند فکر آدم‌ها را بخوانند. همان طور که ما نمی‌توانیم فکر کلاغ‌ها را از توی سرشان بخوانیم. کلاغ‌ها ساکت نمی‌شدند و من گوش‌هایم را فشار می‌دادم. بعد... بعد شروع کردم به جمع کردن تارموهای هزار متری‌ام از زیر پای کلاغ‌ها. کلاغ‌ها آرام تر شده بودند.

کلاغ‌ها دیوانه‌اند. این بین خودمان بماند. بعد شروع کردم دانه دانه موهایم را بافتن. با هر دانه‌ای که می‌بافتم یک کلاغ را لای موهای سیاهم پنهان می‌کردم. کلاغ‌ها از پنهان شدن لای موهای سیاهم خوش‌شان می‌ایند. این را وقتی فهمیدم که هر کلاغی که لای موهایم پنهان می‌شد صدایش در نمی‌امد. ساکت می‌نشست و منتظر می‌ماند تا کلاغ بعدی را لای موهایم پنهان کنم.

حالا من هزار کلاغ لای موهای سیاهم پنهان کرده‌ام و موهایم هر روز سیاه و سیاه‌تر می‌شود، بلند و بلندتر. کلاغ‌ها، غروب‌ها را دوست دارند. خودشان گفتند. کلاغ‌ها حرف نمی‌زنند. فقط وقتی خورشید نارنجی می‌شود بال‌هایشان را زیر موهایم تند تند باز و بسته می‌کنند و موهایم تکان می‌خورد. وقت غروب می‌روم روی بلندترین نقطه می‌ایستم و به خورشید نگاه می‌کنم. فرقی نمی‌کند بلندترین نقطه پشت‌بام باشد یا روی یک شاخه‌ی درخت، یا سر دیوار باغ. غروب که می‌شود کلاغ‌ها دسته دسته از موهایم اوج می‌گیرند به سمت آسمان. وقتی شب شد و آسمان سیاه، بر می‌گردند لای موهایم، خودشان قول داده‌اند که هیچ وقت موهایم را ترک نکنند. بعد بچه‌های همسایه را می‌بینم که می‌ایستند به تماشایم و بلند بلند می‌خندد: «این دختر کچله دیوونه است. ببین چه جوری خیره شده به دسته‌ی کلاغ‌ها!»