summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

هستی؟

نیستی؟

هست ‌ای؟

نیست ای؟

من هستم.

اما نیست‌ام.

همیشه هم با دیوار حرف می‌زنم.

حالا تو هم دیوار باش.

بعد اونوخ می‌تونم بگم:

او یک دیوار است.

یک دیوار سفید

خیلی سفید.

آفتاب که می‌افته روش، آدم که روبروش واسته چشمش درد می‌گیره.

او دیوار است

من با او حرف می زنم.

برای او از امروز می‌گویم

رفته بودم پیاده

پیاده روی

اسمش را گذاشتم پیاده روی چند روز مانده به بهار

یه میدون بود، فالوده فروشی داشت، مغازه‌ی لوازم ورزشی هم داشت.

چند تا مغازه‌ی دیگه هم بودند.

اما نبودند.

همشون شده بودند ماهی فروشی

یه عالمه تنگ ماهی، یه عالمه آکواریم که ماهیا جمع شده بودن روی سر هم. حسابی شلوغ بودن ، قرمز و سیاه با هم بودن

حتما مردم بهتر ماهی می‌خرن تا فالوده و کفش و لباس ورزشی

حتما وقت ماهی خریدنه

حتما اتفاقایی داره میفته که باید تغییر کرد

راستی، از این تنگ گردالوها هم بود که توش علف سبز کرده بودن

شبیه کوه سبز بود.

بهار که می‌شه کوه‌ها سبز می‌شه؟

باید سبز بشه دیگه، وگرنه به چه دردی می‌خوره

نزدیک عیده

نزدیک عید که می‌شه بعضی مغازه‌ها می‌شن ماهی فروشی

تخم مرغ رنگی و هفت سین آماده و سبزه هم می‌فروشن

من اگه بچه داشتم می‌گفتم بیا بشینیم خودمون تخم مرغا رو رنگ کنیم، هفت سین بچینیم، سبزه بندازیم

این مغازه‌ها واسه آدمای تنهاس که غصه‌هاشون نمی‌ذاره رنگی بشن

چرا مامانای زیادی بودن که واسه بچه‌هاشون تخم مرغ رنگی می‌خریدن؟

من با دیدن مغازه‌های فالوده فروشی و لوازم ورزشی غمگین شدم

با خودم حرف می‌زدم

یعنی من چه مغازه‌ای دارم؟ نزدیک عید که بشه چکار کنم؟

هوم

خب من یک مغازه‌ی آهنی دارم. ازینا که یه مرد خسته با صورت سرخ و پیشبند سیاه داره

هی با چکش می‌کوبونه تو سر آهنا

هی از مغازه‌م صدای تق تق میاد.

بچه‌ها می‌ترسن از صداش

بوی بهار که بیاد، کوها که سبز بشه، اونوخ پیشبندم رو در میارم؛ آهنا رو می‌ذارم یه گوشه

با تنور آهنا نون می‌پزم

آره، نزدیک عید، وقت بهار، می‌شم نونوا

نونای گرم می‌دم دست مردم. سیبیل‌هام هم کوتاه می‌کنم بچه‌ها نترسن

روی پیشبند سفید هم عکس نون می‌کشم

با همه سلام احوال پرسی می‌کنم و بهارو تبریک می‌گم که لبخند بیاد رو لبشون

به خدا قسم اگه پول بگیرم واسه نونا، اصلا و ابدا

اما یه جعبه آهنی گذاشتم اون گوشه؛ هرکی خواس یه سکه بندازه توش

بریم واسه بچه‌آیی که پول ندارن، شادی بخریم

ساز هم برداریم

براشون ساز بزنیم

یه کم هم برقصیم.

اما بهار که رفت، باز می‌شم آدم آهنی. می‌کوبم رو سرآهنا

اما یه روز، یه روز، یه روز

یه ماهی آهنی می‌سازم

یه ماهی با دم، چشم، باله

یه پرنده هم می‌سازم

یه پرنده با دم، چشم، بال

ماهی رو می‌ذارم رو دوش پرنده

اما... چه حرفا، ماهی آهنی که شنا نمی‌کنه.

پرنده آهنی که پرواز نمی‌کنه.

اصن بی‌خیال

میرم پیاده

پیاده روی

بعد یه بچه رو دیدم، یه دختر بچه، 4 ساله شایدم 3، شایدم 5 ساله‌شه

دست باباشو گرفته و تو خیابون راه می‌رفت

دختره کلاه شالگردن سفید سرش بود

با پالتو سفید، ساق صورتی، چکمه سفید

یه کوله پشتی هم به پشتش

می‌دونی رو کوله چی کشیده بود؟

یه پرنده‌ی آبی

یه پرنده‌ی خیلی آبی

بعد من همینطور رفتم، رفتم، رفتم

تا پرنده‌هه یه ذره شد، یه نقطه

توی یه جای شلوغ

رفتم، رفتم، رفتم

تا رسیدم به هیچ جا

فکر کنم یه جدول بود، گوشه‌ی یه خیابون

روش نشستم

آدما پیاده بودن

پیاده می‌رفتن

با پاهاشون

با کفشاشون

با رفتناشون

اونجا یه خیابون یه طرفه بود.

اسمش را گذاشتم، خیابانی که یک طرفه به بهار می‌رود.