summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 


تصویرگر: Sonia MariaLuce Possentini

 خانه ی قبلی ما خیلی قدیمی بود. خیلی خیلی بیشتر از سن من و مامان و بابا و مادربزرگ و پدربزرگی که تا به حال ندیدمش. خانه ی قدیمی ای که سقف های بلندی داشت و چارچوب درش کوتاه بود. دایی جان که می آمد، باید از چارچوب در خم می شد و دستش هیچ وقت به سقف نمی رسید. تمیز کردن لوسترها هم مکافاتی داشت.  عیدها، نردبان ها  از این اتاق به آن اتاق می دویدند.

سن خانه یمان را می‌شد از روی دستشویی اش تخمین زد. دستشویی نه از این دستشویی های معمولی، از آنهایی که شبیه قیف پایین می روند و ته چاهش آدم فکر می کند جن های ریز زندگی می کنند، بود. به ته حیاط رسیدن مجموعه ای از ترس و لرزها داشت، چه برسد به اینکه بروی توی دستشویی و به چاه عمیقش نگاه کنی. هیچ کس دلش نمی خواست تا ته حیاط برود و این دستشویی را با یک دستشویی سفید سنگی معمولی عوض کند. کسی حوصله اش نمی شد.  آن سنگ سیاه و قدیمی و هراسناک انتهای حیاط،‌ جزئی از تاریخ خانه بود که انگار مثل ترک آجرهای دیوار، فراموش شده و دیگر کسی به فکرش نبود.

دو تا دستشویی دیگر هم داشتیم که باب طبع ما بود و دیگر کسی کار به کار آن مستراح سیاه و پیر نداشت. فقط من بودم که ظهر ها در چوبی قدیمی اش را باز می کردم و توی چاه عمیقش خرده سنگ می انداختم. نمی دانم چرا. اما دلم می خواست بسته شود آن چاه دراز.آن مستراح،‌با در قیژ قاژ دارش بخشی از ترس های خانه شده بود. خانه یمان با ترس هایش پر ابهت به نظر می آمد.

یک تخت قدیمی چوبی هم همیشه کنار حیاط بود. و یک عالمه گربه هایی که زیر این تخت می خوابیدند و گاهی با ریشه های رو انداز کهنه ی روی تخت بازی می کردند. گربه ها دو تا بودند؛ زن و شوهر. یک جا بند نبودند. از درخت ها بالا می رفتند. وسط باغچه می خوابیدند و من مبهوت می ماندم که چرا گل ها زیر بدن آنها له نمی شوند. واقعا له نمی شدند. گربه ها هر چقدر توی باغچه راه می رفتند نه گل های عروس خراب می شدند و نه بنفشه ها خم. چه برسد به زنبق ها و گلایل ها و گل های زشت میمون که سری بلند کرده بودند و قدی کشیده بودند. مامان هم کاری به کار گربه ها نداشت. دوستشان هم داشت. گاهی فکر می کنم گربه ها را از من هم بیشتر دوست داشت. نمی دانم چرا یک روز از زبانش در رفت که من و این زن گربه شبیه هم هستیم. همین حرف کار را خراب کرد. از روزی که مامان نشست روی تخت و با حسرت به زن گربه نگاه کرد همه چیز خراب شد.

 

مامان گریه می کرد. سرش را تکیه می داد به دستش؛ و روی تخت چوبی کنار حیاط دراز می کشید. حوصله ی باغچه را نداشت. وقتی می ایستادم کنارش و تند تند حرف می زدم، سرش گیج می رفت و می خواست بالا بیاورد. من از مامان ترسم گرفته بود. این بی حوصلگی مامان، این مرخصی های بدون مسافرت، این بی تفاوتی بابا که وقتی مامان کنار باغچه عق می زد، روزنامه اش را باز می کرد و می خواند‌،‌ من را چسبانده بود به کمد اتاقم. جای دنجی که بی سر و صدا بود. مثل خانه در این چند روز. نه از صدای دعوا خبری بود نه از صدای خنده.
تندتند سنگ جمع می کردم برای انداختن توی چاه مستراح. دلم می خواست زودتر پر شود.
هرچه سنگهای بیشتری جمع می کردم، مامان هم بیشتر دور حیاط راه می رفت. هر چه روز ها می گذشت و چاه پر تر می شد،‌ مامان با گربه ها بیشتر دوست می شد و ادامه ی دوستی این بود که بعد از چند وقت شکم زن گربه بالا آمد و شکم مامان هم. مامان دستم را می گذاشت روی شکمش و می گفت: اینجا یک پای کوچولو... بعد دستم را می برد بالاتر: اینجا یک دست... بعد گریه می کرد.

 دفعه ی قبل که گربه زاییده بود، ما خانه نبودیم. در چوبی باز مانده و گربه رفته بود پشت مبل ها بچه اش را به دنیا آورده. من خودم را، بدون اینکه بدانم یک بچه گربه اینجا به دنیا آمده، انداختم روی مبل و مامان همانطور که لباسهایش را عوض می کرد به اظهار نظرهای من درباره ی لباس جدید ملیحه گوش می داد تا چشمم افتاد به آن گلوله ی سیاه افتاده پشت مبل و  جیغ زدم: "آآآآآآآآآآآی گربه."  گربه فخی کرد و بیرون پرید و ما بچه اش را دیدیم. بچه اش شبیه موش بود. یک تکه گوشت خیس و خواب آلود. او و بچه اش را گذاشتیم دم در تا خدا روزی اش را جای دیگری حواله کند. بعد نشستیم حرف زدن درباره ی اینکه چطور گربه که زیاد بچه می آورد، یک بچه آورده است فقط و مامان غر زد که تمام زندگی من را کثیف کرده و من خوابم می آمد رفتم بخوابم. اما از هیجان دیدن تن خیس بچه گربه خیلی دیر خوابم برد. تا روزها بعد با مامان خاطرات آن روز تولد بچه گربه را تعریف می کردیم و حالا درها را قبل از رفتن محکم می بندیم. هرچقدر می خواهد باد خودش را به پنجره های سپید خانه بکوبد.


آن شب بابا خیلی دیر آمد. وقتی صدای درِ آمدنِ بابا توی خانه پیچید، ‌من سرم را بردم زیر پتو. صدای گرفته ی مامان و  سکوت سرد بابا مثل یک سایه ی سنگین از در اتاقم آمد تو و پیچید دور تختم. تا صبح خواب گربه ها را می دیدم. توی خوابم گربه ها بچه می زاییدند.‌بچه هایشان دست داشتند، ‌مثل من. پا داشتند، مثل من. چشم هایشان شبیه چشم های من بود. دماغشان... دماغم را یادم هست،‌ توی آینه هم نگاه کردم، دماغ گربه ها شبیه دماغ من بود. انگار گربه ها من را به تعداد زیاد زاییده بودند. من مثل تکه گوشتی خیس و خواب آلود افتاده بودم پشت مبل. صبح خیلی زود آمد،‌با صدای تقِ رفتن بابا و سکوتی که نه قل قل سماور داشت و نه گرمای صبحانه. خودم را دوباره بخواب زدم، دیگر ‌هیچ خوابی ندیدم.


خورشید می رسد به وسط اتاق. مثل گربه ها می خزم به راهرو. مامان نشسته است روی راه پله هایی که می رود به حیاط. پاهایش را باز کرده و شکمش از پشت لباس بلند و بزرگش مثل یک توپ گنده افتاده است بین پاهایش. مامان به گربه ها نگاه می کند. حالا شکم گربه بزرگ شده. ما خیلی دیر فهمیدیم شکم مامان هم بزرگ شده. مامان دو تابچه گربه داشت توی شکمش و گربه چهار تا. هر دو تا تکه های خسته ی خانه شده بودند. گربه به زیر سایه ی آجرهای دیوار پناه می برد و مامان به آن آجرهای پر ترک تکیه می کرد.


این بار منتظر بودیم تا از گربه و بچه هایش خوب پذیرایی کنیم. مامان می گفت درد این را من می فهمم. بعد بلند می شود زنگ می زند به بابا برای خرید گوشت و حبوبات سفارش می کند. بین حرف هاش پر از مکث است. و بدون خداحافظ گوشی را زمین می گذارد. این طور موقع ها دلم می خواهد یک جای عمیق بروم. مامان از پای تلفن بلند می شود و برای مادر گربه توی یک ظرف پلاستیکی شیر می ریزد.


وقتی شکم گربه ی مادر بالا آمد، گربه ی نر نبود، رفته بود. مامان گفت: "گذاشت رفت." گفتم: "کجا؟" گقت:" گربه های نر این موقع ها می گذارند می روند." گفتم: "کدام موقع ها؟" مامان حاضر شد برود سر کار، سرش گیج رفت، گوشه ی حیاط، خورد زمین. بابا گفت: "دیگه نمی خواد بری."

مامان می ماند خانه و از گربه ها خبر می گرفت.

مامان بچه هایش را زودتر از گربه به دنیا آورد.  مامان در زیر زمین را باز گذاشت. کاسه ای شیر گوشه ی زیرزمین گذاشت و هر شب سر میزد. تا یک روز گفت: " بیا ببین چقدر نازند..."

چهار تا بچه گربه توی جعبه های خالی وول می خوردند و از مادرشان صدای ناله می آمد. میویی که ناله باشد می شود مـــیووی که باید با صدای خفیف و گرفته بخوانید.  مامان دیگر تنها نبود. آخرهای زمستان بود؛ ولی هوا نه چندان سرد. همان تخت را برای بچه گربه ها و مادرشان گذاشتیم. یک پتوی خاکستری سربازی هم رویش انداختیم. با یک ظرف فلزی که مال شیرخشک بود و تویش شیر می ریختیم برای بچه گربه ها. مدتی خبری از گربه ی پدر نبود. تا اینکه یک روز آمد و مادر گربه شروع کرد به فخ و فوخ کردن و جیغ و داد زدن. اگر مادر گربه چشم چپ می کرد، پدر گربه بچه ها را می خورد. این طبیعتشان بود که مادر گربه حامله شود و پدر گربه برود و مادر گربه بزاید و پدر گربه بیاید سراغ بچه ها برای خوردنشان. همه ی این ها را مامان برایم تعریف می کرد. آنقدر با اطمینان و واضح که انگار خودش زمانی گربه بوده است.

مادر گربه مدام کشیک می داد و مواظبشان بود. مامان هم. هر دوتا مادر می نشستند توی حیاط و بچه هایشان را نگه می داشتند. مامان نشسته بود روی صندلی راحتی ای که رو به آفتاب بود برای ویتامین د گرفتن بچه ها و مادر گربه، روی تخت قدیمی گوشه ی حیاط لم داده بود. بچه ها بزرگ می شدند. نه به آن اندازه ای که بتوانند از پس پدرشان بر بیایند. مامان می گفت:" مادر گربه با من حرف می زنه." من باور نمی کردم. تا یک شب که ناله ی مادر گربه بلند شد و مامان رفت توی حیاط تا ببیند چه می گوید. و همینطور بود. مادر گربه با مامان حرف زد و بچه هایش را سپرد تا برود غذا پیدا کند. مامان هم یک چوب دستش گرفت و نشست کنار در تا پدر گربه نیاید بخورد بچه ها را. ساعت از دو گذشته بود که مادر گربه آمد. یکی از بچه های مامان گریه می کرد. مادر گربه تشکری کرد و مادرها هر کدام رفتند پیش بچه هایشان.

من خوابم نبرد از احترامی که مادر گربه گذاشته بود به مامان، وقتی که بچه هایش را صحیح و سالم تحویل گرفت. آن موقع چشم های هردویشان شباهت زیادی داشت به هم.


 

بابا نبود. بابا رفته بود ماموریت و یک روز در میان زنگ می زد. مامان گوشی را کنار دهان بچه ها می گذاشت و تا یک صدای گنگ و نا مفهوم از دهان یکی از دو قلو ها خارج می شد،‌ بزرگ می خندید و به تلفن می گفت: "شنیدی؟" نمی دانم تلفن به مامان چه می گفت. پشت تلفن خوشحال بود و از بچه ها و واکسن و شیرخشک و آستامینوفن حرف می زد. تلفن که تمام می شد، ‌آه می کشید و روی تخت دراز رو به بچه می خوابید و سعی می کرد بچه سینه اش را قبول کند. شیرها چکه چکه می ریختند و او بلند می شد و شیشه ی شیرخشک را تکان می داد و بچه قورت قورت شیشه می خورد.

مامان آه می کشید. پشت تلفن آه هایش را می گذاشت کنار. اما چهره اش بعد از حرف های تلفن، ‌زرد می شد و بخیه هایش شروع می کردند به تیر کشیدن. چند روزی بود که سیم تلفن افتاده بود کنار پریز.


گربه های ما گربه ی خیابانی نبودند. مطمئن بودم. چون مادر گربه بچه هایش را خیلی خوب جمع می کرد و شب به شب دنبال غذا می رفت. چون تشکر بلد بود و هیچ شباهتی به گربه های خیابانی نداشت. کار هر شب مامان این بود بچه های خودش را بخواباند، شیشه هایشان را بالای سرشان بگذارد و بنشیند دم در تا مادر گربه بیاید. پدر گربه هم بود. یعنی مامان الکی دم در نمی نشست. اگر چشم چپ می کرد، پدر گربه دخل همه را در آورده بود.


مادر گربه ما را می شناخت. مهمان هایمان را می شناخت. ساعات ورود و خروجمان را می دانست. موقع ناهار و شاممان را می فهمید. خودش را با زندگی ما وفق داده بود. هیچ شکایتی نداشت از اینکه با بچه هایش بازی می کردیم و گاهی دمشان را هم می کشیدیم. ظهرها مامان و مادر گربه می خوابیدند و ما توی حیاط با بچه گربه ها بازی می کردیم. آن موقع ها هر روز کارتون سیندرلا می دیدم. و از آنجایی که آناستازیا با گربه ی سیاهشان می رقصید خیلی خوشم می آمد. من هم با بچه گربه هایمان توی حیاط می رقصیدم و مادر گربه خواب راحتی می کرد.


بعد از روزها بچه گربه ها بزرگ شدند. این را وقتی فهمیدم که مامان صدا زد بیایم جنگ بین یکی از پسرها و پدرشان راببینم. همینکه بچه گربه به پدرگربه فخی کرد و روی دیوار دنبالش دوید، خیالمان راحت شد که بچه گربه ها بزرگ شدند. مدتی که گذشت و وقتی  با پدرشان دوست شدند، فهمیدیم خیلی بزرگ شدند. بچه های مامان هم بزرگ شدند. آنقدر که می توانستند چهار دست و پا تا دم در بیایند و سعی کنند در را به حیاط باز کنند. مامان با گربه ها لج شده بود. چون می توانستند مریضی بیاورند برای بچه هایش و این خطرناک بود. قرار شد همه یشان را توی کیسه کنیم و جای دوری بیاندازیم. همین کار راه هم کردیم. بردیمشان خارج از شهر و ولشان کردیم. دو روز نشده بود که صدای میومیوشان مامان را کشاند دم در. مامان غمگین شد. چون باید می رفتند. جایشان اینجا نبود. همه می دانستیم. آنها خیلی بزرگ شده بودند. مامان عصبانی بود از بودنشان. ولی باز دوستشان داشت. چون بزرگشان کرده بود.  کار ما این بود که آنقدر اذیت کنیم این گربه ها را و بدرفتاری کنیم که خودشان بروند. اما نشد. گربه ی خیابانی که نبودند. معرفت داشتند. تا روزی که قرار شد ما از آن خانه برویم.


 

مادربزرگ آمده بود و یک عالم دعای زیر لب. پدربزرگ و یک ماشین بزرگ برای وسایلمان. تمام خانه شده بود جعبه های کوچکی که روی هم انبار می شد. مامان به کارگرها گفت: "نمی برمشون. همینجا باشن." پدربزرگ با حرکت سرش افسوس خورد. چند چمدان پر از لباس را برداشت.  سوار ماشین شد.

مامان باغچه را آب داد،‌ پتوی خاکستری سربازی روی تخت را صاف کرد، یک کاسه شیر به نشانه ی خداحافظی پایین تخت گذاشت و کالسکه ی بچه ها را تا کرد تا بگذارد توی ماشین.
 گربه ها نبودند. صبح ها معمولا می رفتند کوچه های اطراف دور بزنند. مامان نگاهی کرد به حیاط و من چشمم افتاد به دستشویی جنی خانه ی قدیمی. آخرین  سنگ را هم من انداختم.

به دم در که رسیدیم شش تاییشان از بالای دیوار پریدند پایین. گربه ی خیابانی که نبودند، خداحافظی و بدرقه می دانستند...


 

بخوانید:

 تا بلندترین کاج را یادم می ماند