summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

از آسمان یک راست آمد سمت من و مامان داشت دستم را می کشید. دستم را شل کردم و مامان ناخن هاش را فرو کرد در گوشت دست من. دست دیگرم را دراز کرد و مامان داد زد چی کار می کنی؟ وسط خیابونه ها! خیال کردم دست هایم را از دست مامان می کشم بیرون، ماشین ها را با کف دست می زنم کنار و می گیرم اش. وانت بزرگ آبی رنگی بوق زد. بوق اش بلند و ترسناک بود. او هم ترسید. پایین تر آمد، نزدیک دست های من. حتی فکر کردم دستم یک لحظه خورده به او، ولی رفت. بالا تر. مامان من را کشید و روی بلوار ایستادیم. مامان دست هاش شل شد و من دویدم. مامان جیغ کشید. من ایستادم رو لبه ی بلوار و نوک پاهایم را به زمین فشار دادم. دستم به آسمان می رسید. نخش آمد به دستم. بین دو تا انگشت هایم گرفتم اش و مامان مرا می کشید. من بادکنک را کشیدم و آخرش آمد میان دست هایم. مامان داد زد: چه غلطی می کنی، ها؟ و بادکنک را ندید. دستم را گرفت کشید، میان ماشین ها. مدام برمی گشتم عقب، مطمئن شوم هنوز آن جا است. آن جا بود، سفید، گرد، می درخشید. مامان، آن سر خیابان بود که دیدش. دستم را گرفت و گفت ولش کن. گفتم نمی کنم و او محکم زد توی صورتم. گریه نکردم. دستم را گرفت و خواست انگشت های چفت شده ام را باز کند. جیغ زدم، خواستم فرار کنم. مامان مچ ام را گرفت و چرخاند و گفت ولش می کنی یا ولت می کنم وسط همین خیابون. چند تا دختر با شلوارک، بستنی به دست، از آن بستنی های سفید، قهوه ای که پیچ می خورند می روند بالا، داشتند رد می شدند. مامان داد زد: ولش کن! و زد توی صورتم. دخترها، با آن پاهای باریک و سفید، با بستنی های پیچ پیچی شان ایستاده بودند بالا سرم. با دهان باز نگاهم می کردند و بستنی روی انگشت های شان آب می شد. مامان دست ام را محکم فشار داد، انگشت هایم کبود شده بود. خواستم به دخترها بگویم برید گم شید، بستنی تان آب می شود، لعنتی ها! اما چیزی در گلویم مانده بود. پلک هایم را به هم زدم و چند قطره ی گرم ریخت پایین. مامان شکمم را گرفت و گفت تنت می خارد. سرت داغ است. کله شقی. کاری که می خواهی بکنی محال است دیگر ول کنی. تخم سگ، به بابای پدر سگت رفته ای و مرا از شکم بلند کرد، سه بار زد به گردنم و چهار بار به پشتم. نخ بادبادک میان انگشت هایم عرق کرده بود. مامان توی گوشم گفت همین جا می خوابانم ات زمین، آن قدر می زنم تا ... و با انگشت هایش قفل انگشت های مرا باز کرد. نخ بادبادک چسبیده بود. مامان گذاشتم روی زمین. با دو دست انگشت هایم را از هم باز کرد و بادبادک، رها شد در آسمان، سفید، گرد، درخشان. از بین مژه های به هم چسبیده ام دیدم اش، از سایبان چرک گرفته ی مغازه ای گذشت، از تابلوی رنگارنگ فروشگاهی، از آخرین طبقه ی برج هزار طبقه ای رد شد و به ابری رسید شبیه پشمک، به ابری رسید شبیه خرس پشمالو، به ابری رسید شبیه خرگوشی که یکی از گوش هایش را کنده باشند، به ابری رسید شبیه اژدهای چهارسر و هرچه چشم هایم را ریز کردم، نفهمیدم کدام یک از سرها بود که او را بلعید.

چهارزانو نشستم زمین و مشت هایم را که عرق کرده بودند، و کبود بودند، کوبیدم زمین. صداهای بلندی از دهانم درآوردم و تازه ترین فحش هایی را که یاد گرفته بودم، بلند گفتم، بعد فحش های قدیمی ام را دادم و دست آخر هم چندتایی از خودم ساختم. مامان گردن ام را گرفته بود و می کشید. پیرزنی با روسری شل و ول رد شد و چیزی گفت. مامان گفت خودم درستش می کنم ... و خواباند پشت گردنم. جیغ زدم. دخترهای شلوارک پوش دور شده بودند، شبیه بادکنکم. دهانم خشک شده بود. پشت گوش هایم عرق کرده بود و گردنم می سوخت. نا نداشتم. ابر خرسی و ابر خرگوشی با هم قاطی شده بودند، شده بودند شبیه غولی که از دهانش کف می ریخت بیرون. ابر اژدهایی را دیگر نمی دیدم. شاید رفته بود شاید هم شده بود شبیه لاک پشت پیری که یواش یواش دور می شد از خورشید. مامان رهایم کرد کف پیاده رو و داد زد: تاکسی! ماشین زردی ایستاد، از همان ها که دوست داشتم. خودم را شل گرفتم و مامان بلندم کرد. چپاندم توی تاکسی و خودش کنارم نشست. راننده برگشت عقب و چند لحظه نگاه مان کرد. بعد برگشت و، تو آینه، رو به من چشمکی زد. مامان چشمک را ندید شاید هم دید ولی به روی خودش نیاورد. راننده گاز داد و من سرم را به شیشه چسبانده بودم. درخت ها زود می آمدند و زود می رفتند. منتظر بودم یکی شان بادکنک مرا میان شاخه های اش پنهان کرده باشد، بعد با خودم گفتم، اگر هم کرده بود کاری که از دستم برنمی آمد. من یک ماشین و یک شیشه و یک خیابان با او فاصله داشتم. راننده ترمز کرد و زن دیگری پرید تو. دماغم را گرفتم. بوی تندی می داد انگار که پریده باشد تو استخر عطر. مثل من که می پریدم تو استخر توپ، خوشم می آمد آن همه توپ های رنگی مرا بکشند پایین میان خودشان. فکر می کردم من هم یک توپ ام. گاهی هم خیال می کردم آن پایین، پایین تمام توپ ها، در کوچکی است و من از آن در می گذرم، به دنیایی که می رسم که همه چیز را در آن با توپ های رنگی ساخته اند. اما قبل از این که در را پیدا کنم، هربار، مرد مزاحم می آمد مرا می کشید بیرون، آن قدر فشار می داد که بازوهایم سفید می شد و من فکر می کردم جای انگشت های مرد همیشه روی دست من می ماند.

مرد دیگری سوار شد و مامان مرا گذاشت روی پاهایش. پاهایش گرم بود. گفتم الان است نیشگونم بگیرد اما کاری به کارم نداشت. صدای بالا کشیدن دماغ اش را شنیدم. باورم نمی شد. خجالت می کشیدم برگردم عقب و چشم های قرمزش را ببینم. مامان با نوک انگشت روی بازویم کشید. سه بار. سرم را گذاشتم رو شیشه و زود خوابم برد.

خانه سفید بود انگار رو دیوارها رنگ سفید پاشیده بودند. کارتن ها همه جا بودند. روی راه پله ها و توی اتاق ها، تو چارچوب آشپزخانه و دم در دستشویی. مامان مرا گذاشته بود روی تخت خواب. اما تخت سرد بود و از خواب پریده بودم و گوش هایم تیز بود. صدایی نمی آمد. تنها صدای پاهای مامان بود که این ور و آن ور می رفت و چیزی را با خود روی زمین می کشید. کارتن ها را که دیدم خیال کردم مامان، بابا را هم در یکی از کارتن ها بسته بندی کرده و رویش با ماژیک نوشته: بابا. هرچه گشتم نبود. اسم ها را یکی یکی می خواندم، بلند بلند: شکستنی، کتاب و روزنامه، غذاهای کنسروی، وسایل خیاطی ... هیچ کدام شان بابا نبود و دست آخر مامان گفت خفه شوم، گفت سرش را درد آورده ام. پرسیدم کجا می رویم و مامان جواب داد قبرستان و من گفتم، مگر خانه ی خودمان چه اش است و مامان گفت این جا خانه ی ما نیست.

حالا دیگر صدای پاهای مامان هم نبود و من دوباره پلک هایم روی هم می آمد. خط سفیدی روی پایم افتاده بود. خط سفید از لای پنجره می آمد و به آسمان می رسید. آسمان پر از ستاره هایی بود که چشمک می زدند شبیه مرد راننده، تو آینه ی جلوی ماشین. ابر پشمکی، ابر خرسی و ابر اژدهایی آرام رفتند کنار، ستاره ها ناپدید شدند و همان وقت بود که دیدم اش، پشت تمام ابرها قایم شده بود. همان جا بود، خودش بود: سفید، گرد، درخشان، نورش زمین را روشن کرده بود.