summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

شبیه تمام دخترهایی که باران موهای سیاهشان را یک وری چسبانده به پیشانی و با ژاکت پاره ی سبز دماغشان را پاک می کنند نشسته بودم گوشه ی خیابان. ژاکت پاره ی سبز مال مادربزرگ بود، و مادربزرگ هم دقیقاً همین را می گفت: ژاکت پاره ی سبز مال مادربزرگ بود. نمی دانم ژاکت بر بازوهای چند مادربزرگ و چند نوه گشته بود تا رسیده بود اینجا، گوشه ی خیابان. دماغم را بالا کشیدم و با ژاکتی که رنگش پیدا نبود پاکش کردم. جرقه های آتش منظره ی روبرویم را نارنجی کرده بودند. نازنجی و آبی. نارنجی و سیاه. نارنجی و سورمه ای. ماشین ها با سرعت نمی دانم چند کیلومتر بر ساعت از بیخ گوش مان رد می شدند. بادشان می خورد به جرقه های آتش و هر لحظه ممکن بود من و ژاکت مادربزرگ دود شویم، برویم هوا. سوز سردی هم بود که از لای جرقه ها رد می شد و می رسید به لاله ی گوش من. خوش به حال ژاکت سبز که لاله ی گوش نداشت و سوز سرد را حس نمی کرد. فکر می کردم با آن ژاکت سبز ِ دورم  وضع رقت انگیزی پیدا کرده ام. رقت انگیز. رقت انگیز انگار کلمه نبود. رقت انگیز انگار شبح خسته ای بود که همین جا کنارم نشسته بود و ناامیدانه سعی می کرد موج رادیویش را درآن سرما تنظیم کند. چه رقت انگیز! خسته دماغم را بالا کشیدم و حتی نا نداشتم پاکش کنم. شبح خسته بلند شده و ایستاده بود. مطمئن نبودم این همان شبح باشد. شاید شبح دیگری بود که اصلاً از سر تقدیر شبح شده بود و باد به اینجا آورده بودش. شبح نزدیک شد و فهمیدم که شبح نیست. روح نبود، عزراییل هم. یک جفت پا داشت و با هر دوتا پایش داشت به من نزدیک می شد.  لرزیدم و به جرقه های آتش خیالی خیره شدم. کلمات در دهانم تبدیل به بخار سفیدی می شدند که دست و پا زنان سعی داشتند میان تارهای سیاه شب خودشان را زنده نگه دارند.  رو به آن جفت کفش چرمی گفتم: سلام آقا. کبریت می خرید؟ برف نمی آمد و من هم دمپایی های مادرم را نپوشیده بودم که پسربچه ی شیطانی بخواهد بعدها از آن به عنوان گهواره ی بچه اش استفاده کند. تنها دخترک کبریت فروش برای مدت کوتاهی دیالوگ هایش را به من قرض داده بود تا از بی کلامی یخ نزنم. کفش چرمی خیال بود یا شبح فرقی نداشت. در هر حال جایی دورتر از اینجا بود یا اصلاً نبود.ناامیدانه به آن فضای خالی خیره شدم.  دخترک کبریت فروش هم کلمه هایش را برداشت و رفت. دخترک کبریت فروش کبریت هایش را جا گذاشت اما. بیچاره دخترک. میان صفحه های کتاب قصه ای دور بی کبریت چه کار می کرد؟ سعی کردم داد بزنم و بگویم برگرد اما کلمه نداشتم. فایده نداشت. من و ژاکت سبز به صورت افقی کنار آتش خیالی کف خیابان دراز کشیده بودیم. آتش خیالی بود و کبریت ها واقعی. دماغم قندیل بسته بود و تمام شبح ها دور شده بودند. از مادربزرگ تنها ژاکتی مانده بود و از آسفالت خیالی دور. آقا، آقا کبریت می خرید؟ این من نبودم. کلمه های دخترک کبریت فروش بود که داشت میان صفحه های کتاب قصه ای دور پاشیده می شد. کلمه ها میان خالی ِ مغزم که مثل آسفالت سرد بود تکثیر می شدند و از دخترک تنها چهره ای بی صورت مانده بود. ژاکت را بیشتر به خودم پیچیدم و قندیل ها جیرینگ جیرینگ صدا دادند. ماشینی با سرعت رد شد، ناگهان صدای جیغی شنیدم. همه چیز سفید شد. تارهای سیاه شب کنار رفتند و تمام آنچه ماند سفیدی بود. مادربزرگی نداشتم و ژاکت با تمام تارو پودهای سبزش نیست شد. کلمه ها بخار سفیدی شدند و من عمودی میان تمام آن سفیدی مطلق ایستادم. شبحی بودم با موهای سیاه. آوازی که هرگز نشنیده بودم، آوازی بی کلمه، لاله های گوشم را پر کرد. کجا بودند تمام کلمه ها؟ بی آتش یا با آتش، با تمام کبریت هایی که حالا نبودند گرمم شد. دست هایم را باز کردم و با بال هایم که سفید نبودند و اصلاً بال نبودند پرواز کردم. پروار نکردم، بالا رفتم و سفید شدم. سفید شدم و بالا رفتم. مادربزرگی که هرگز نبود نصیحتم کرد به پایین نگاه نکنم. نگاه کردم و آن ژاکت سبز را دیدم که به صورت افقی چسبیده بود به آسفالت. من تبدیل به گل سرخ بزرگی شده بودم که روی ژاکت و آسفالت و آتش خیالی را پر کرده بود. من آن پایین لکه ی سرخی بودم که هر لحظه بزرگ تر می شد، من اما این بالا شبح سفیدی بودم که هر لحظه سفید تر می شد.

***

با کبریت های واقعی آتشی به بزرگی جهنم درست کردم و با موهای سیاهی که مادربزرگ بافته بودشان تمام آسمان نارنجی ام را قدم زدم. دخترک کبریت فروش هنوز داشت روی صفحه های سفید کتاب قصه ها کلمه می پاشید و نمی دانستم بی کبریت به چه کاری مشغول است. شاعر شده بود شاید. من اما با بال های بزرگ سفیدم که به بزرگی بال های خدا بودند از آن بالای بالا برای مادربزرگ دست تکان می دادم و با کاموای سبز تند تند ژاکت می بافتم. گاهی هم اشک می ریختم برای دختر دیگری که با ژاکت سبز دیگری گوشه ی خیابان دیگری می لرزید.