summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

 گفته بود آنجا پر از درخت است. درخت ها تا آسمان می رسند و تو می توانی دست هایت را باز کنی و پابرهنه میان شان بدوی. می توانی روی زمین دراز بکشی و از میان شاخه های ریزه میزه درخت ها، آسمان را که آبی ِ آبی است دید بزنی.

پسرک مبهوت ماند. پلکی زد و خیره پرسید: درخت؟ آسمان؟

کسی جوابی نداد. به جایش همه به شیشه های مات خیره شدند و آرام آرام پلک زدند. انگار که می ترسیدند با بسته شدن چشم ها چیزی را از دست بدهند، برای همیشه. معجزه ای که فقط یک بار اتفاق می افتاد.

پسربچه لبخند کشداری را که از صبح روی صورتش ماسیده بود، جمع کرد و با صدای بی تفاوتی گفت: دنیا همین است. شیشه های مات و بسته. حالا هر چه قدر که دلتان می خواهد بهشان زل بزنید.  و اضافه کرد:مثل احمق ها. 

همهمه بلند شد. نه همهمه ای که از حرف زدن ناشی شود، همهمه ی بیدار شدن و به خود آمدن. همهمه ی از بین رفتن معجزه.

کسی گفت: یک شب خواب دیدم ...

پسربچه پرید وسط حرفش: خودت که می گویی خواب!

یکی دیگر گفت: بگذار حرفش را بزند. می دانی که، ما هم دلمان به همین خواب ها خوش است.

دختربچه ای با موهای دمب اسبی و دست های باز، وسط ایستاده بود. با صدای زیر کودکانه اش تعریف کرد: یک شب خواب شاپرک دیدم. دو تا بال بزرگ و آبی رنگ داشت.درست مثل آسمان. آنقدر هم بزرگ بود که نگو. روی بال هایش نشستم و رفتم یک جای دور، خیلی دور.

دوباره تمام نگاه ها سر خورد طرف شیشه های مات. انگار که آنها مقصر بودند. شاید هم واقعاً بودند. پسربچه ای که کلاه ورزشی اش را کج بر سر گذاشته بود، دست هایش را مشت کرد و گفت: می دانید؟ یک روز تمام اینها را خرد می کنم.

همه ساکت شدند. بعد، مثل اینکه انبار هیزمی را آتش زده باشی کم کم صداها بلند شد و شعله کشید.

_ آخ که چقدر دوست دارم این صدا را بشنوم. صدای خرد شدن شیشه ها را.   

_ لحظه ی باشکوهی باید باشد. می ایستیم بالا سر شیشه های خرد شده و هورا می کشیم. هورا! هورا!

_ می خواهم با پا خردشان کنم. با کف همین کفش های مسخره.    

_ آخ گفتی! تمام این لباس ها را در می آورم و می ریزم سطل آشغالی. حالم از تمام پیراهن های اجق وجق به هم می خورد.

حرف های خشمگین مثل گلوله های کوچک آتش به این طرف و آن طرف پرت می شدند. تا اینکه صدایی آرام و آهنگین، مثل نسیم ملایمی وزید میان حرف های بچه ها:  پشت شیشه ها درخت هم هست؟ آسمان چطور؟

آتش خاموش شد. چشم ها مثل قبل مبهوت و دهان ها بسته شد. شیشه های خرد شده به هم متصل شدند و برگشتند سر جای اول شان.

داشت صبح می شد. بچه ها شیشه ها را می دیدند  که کم کم رنگ عوض می کنند و صداهای مبهمی از پشت شان شنیده می شود. مثل این بود که شیشه ها دارند زیر لبی حرف می زنند. بچه ها ساکت بودند، انگار گوش تیز کرده باشند صداها را بشنوند.

دختر بلند قدی که گوشه ایستاده بود گفت: خب، این هم از این. وقت خواب است. لبخندها کشیده، کلاه ها و پیراهن ها صاف. نبینم لباس کسی از شلوارش بیرون زده باشد ها!

پسر بچه ای گفت: چشم چشم خانم رئیس. این هم لبخند!

و لبخند کشداری زد وبی حرکت سر جایش ایستاد. بچه ها یکی یکی، آرام و خسته رفتند سر جای شان و آماده ی خواب شدند.

_ شب به خیر همگی!

_خواب های رنگی ببینید.

_شب خوش!

_ خواب خوب ببینید!

و صدای آرام و آهنگین پسرکی اضافه کرد: خواب درخت و آسمان . 

***

 صبح بود. کرکره ها را بالا زدند، با دستمال کهنه ای افتادند به جان شیشه های ویترین، لباس های مد روز را بیرون آوردند و لباس های قدیمی را چپاندند توی قفسه ها. پدر و مادرها یکی یکی دست در دست بچه های شان وارد شدند یا بیرون ماندند و بچه های کوچک و خوش لباس پشت ویترین را تماشا کردند.

این وسط اما هیچ کس پسرک پشت ویترین را با لبخندی ملایم، با مردمک های پلاستیکی ای که پر شده بودند از درخت و آسمان ندید.