summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

"باشه" به "نه" گفت: قبوله؟

نه گفت: چی چی قبوله؟ اصلن قبول نیست. نه نه نه...

باشه زیر لب گفت: باشه

و رفت.

یه کم که گذشت نه دید باشه هم مثل "خب" و "بله" و "اوهوم" رفته است.

"نه" تنها موند و ایستاد کنار یک درخت که نه تنه ی محکمی داشت، نه سایه ای، نه برگی. آخه پاییز بود و کدوم درخت عاقلی برگ داشت. عصر هم بود. "نه" سایه می خواست چه کار؟ او خیلی لاغر مردنی بود و تنه ی محکم لازم نداشت. برای همین از جاش تکون نخورد که نخورد. هرکی از کنارش رد می شد، می گفت: طفلکی" نه"... چه تنهاس. هربار که یکی می گفت، هوا سرده...از اینجا برو. "نه" بیشتر دلش می خواست اونجا بایسته و با پا به زمین بزنه.

"نه" دلش گرفته بود. با خودش گفت: کاش امشب عید بود تا خوش می گذشت. اما نه! اونوقت همه ی خیابونا خالی می شد و کوچه ها دلگیرتر. کاش امشب... یه کمی فکر کرد و دلش خواست که امشب پنجشنبه باشه. به افتخار پنجشنبه اش یک لبخند بزرگ نارنجی زد.  و  به هرکسی که از خیابون رد می شد می گفت: آهای خانوم! آهای آقا! پنجشنبه یتان مبارک باد.

"نه" همانجا ایستاد و به همه پنجشنبه یشان را تبریک گفت.  آنقدر همانجا ایستاد تا زیر پاهایش یک گودال بزرگ درست شد و ماه در آمد و "نه" دید که ماه هم شبیه خودش است اما نقطه ندارد. ماه که "نه" رو دید به او گفت: آخ جون یه دوست خوب! کمی اینجا بمون. من خیلی تنهام.

"نه" دلش برای ماه یه ذره شد. یه نقطه شد. آخه ماه رو خیلی دوست داشت. شبیه خودش بود که نقطه نداشت. نه گفت:  اینجا شبه، اینجا تاریکه. اینجا بمونم؟ نه نه نه ...

و رفت. مثل همیشه که یک گودال درست می کرد و می رفت و نمی دونست برای چی و چرا و به کجا.

ماه مثل ابروی  اخمویی شده بود که چشم نداشت. ماه رفت بالای یک پشت بوم نشست و رفتن "نه" رو نگاه کرد که می رفت واسه خودش.

"نه" از نه خسته بود.

"نه" دوست داشت برود.

"نه" دوستی نداشت.

"نه" توی راه دخترکی را دید که کبریت می فروخت.

دخترک کبریت فروش هم او را دید. دخترک آشنا بود و "نه" نمی دانست برای چه. او همانجا ایستاد.

دخترک گفت: چه شده آقا؟ شما هم نمی خواهید از من کبریت بخرید؟

"نه" که سردش بود گفت: نه! می خرم می خرم. هر چند تا کبریت که داری می خرم.

دخترک توی چشمهایش جرقه ای روشن شد: همه ی کبریت هایم مال شما. بفرمایید.

"نه" گفت: چه کبریت های خوبی... راستی! پنجشنبه ات مبارک.

دخترک سرخ شد: آقا! پنجشنبه ها روزهای خوبی ست. حتی اگر کسی کبریت نخرد.

"نه" گفت: چند تا کبریت داری؟

دخترک کبریت فروش کبریت ها را به او داد و گفت: خیلی زیاد. امروز پنجشنبه است؟

"نه" گفت: نه... نمی دونم.

"نه" همه ی کبریت ها را خرید با پولی که از عیدی هایش جمع شده بود. همه را گذاشت توی جیبش و از دخترک خداحافظی کرد.

دخترک داد زد: پنجشنبه یتان مبارک! ..... حتی اگر امروز پنجشنبه نباشد.

"نه" رفت.

 نه شبیه هیچ کدام از رفتن ها.

دخترک هم رفت.

ماه اما بود هنوز.

ماه همیشه هست.

"نه" یک کبریت آتش زد، به ماه نشانش داد و گفت: پنجشنبه ات مبارک.