summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 

یک خاطره: دست های بزرگ کسی مرا گرفته، می خندد. خنده اش شبیه موج های ریز دریا در گوش هایم است. دستهای بزرگ، مرا در هوا معلق نگه می دارند. بعد پایین می آیند، انگشتان پایم را در آب فرو می کنند بعد زانوهایم را، ناف ام را، شانه هایم را، دماغ ام را. نفسم را می گیرم. ته دریا جلوی چشم هایم تاب برمی دارد. سرم را این طرف و آن طرف تکان می دهم، ته دریا سبز است. جلبک ها می رقصند، صخره ها تیزند، پاهای آدم ها شن ها را بلند می کنند ودر میان آب می چرخانند. پاها تکان می خورند، مثل یک رقص دست جمعی. رقص پاها. نفسم را آزاد می کنم. حباب ها اطراف صورتم بالا می روند.

یک روز معمولی: ناتالی! ناتالی! اسم من ناتالی است. تاها است. آذر است. زهرا است. اسم من محمد است، سهراب است، امیر است، اسم من جاناتان است. من تمام آدم ها هستم. من تمام دخترکان و پسرکان ساحل ام. تمام زن هایی ام که پوست شان را به دست تند آفتاب می سپارند، تمام مردانی که روی ماسه ها می دوند و کودکان شان را در هوا بلند می کنند. اسم من دریاست.

صدایم می زنند. باید بدوم. پسری در آب دست و پا می زند. صدایم می زنند. آب به هوا می پاشد. صدایم می زنند. باید بدوم. پایم در ماسه ها فرو می رود. ریگ میان انگشتانم پیچ و تاب می خورد. باید بدوم. ماسه ها دارند مرا درون خود می کشند. پسرک دور نیست. سرش لحظه ای از آب بیرون می ماند. فرو می رود. بیرون نمی آید. باید بدوم. دست های دریا می خورد به نوک انگشت هایم. مرا می خواند: بیا، بیا! شیرجه می زنم. دریا، انگار که مدت ها انتظارم را کشیده باشد، مرا به دورن می کشد. لحظه ای بعد در آغوشم گرفته، بالا و پایین می برد. دست های پسر را می بینم، بعد پاهایش را، بعد تن اش را که میان آب معلق مانده مثل کودکی که در دست های مادرش. دارد برای او لالایی می خوند. پسرک ذره ذره به خواب می رود. قبل از این که لالایی دریا گوش هایش را پر کند، دو بازوی معلق را می گیرم، روی شانه ام می گذارم. شنا می کنم، سخت تر است. دریا نمی خواهد دو کودکش را از دست بدهد. ما را به دورن می کشد، می کشد، می کشد، رها نمی کند. دست های دریا دور گردن های مان حلقه شده، با پا او را از خودم دور می کنم، دست های پسرک را محکم تر فشار می دهم، می گویم: زنده بمان. حباب ها از دهانم پرواز می کنند. می آیم بالا، مردی به طرف مان می دود. پسر را از من می گیرد. روی ماسه ها رها می شوم. صدای مرد می آید. صدای زن. دو دست روی سینه پسر حلقه می شوند. به دریا می گویم: پس اش بده، روحش را پس بده، خواهش می کنم! آب از دهان پسر بیرون می پاشد. مرد مرا در آغوش می گیرد. زن موهایم را می بوسد.

یک خاطره: روی تخت خوابیده ام. تخت بزرگ. تخت مواج. تخت زیر پاهایم تکان می خورد. بالا و پایین می رود. انگار که در دریا باشم. لب های کسی روی لاله ی گوشم مانده. بوسه ی کوچکی بر پیشانی ام می گذارد، سه بار می گوید: دوستت دارم. شب است. دریا خشمگین شده. بالا می رود، به آسمان می رسد. پایین می آید، زمین را تکان می دهد. تمام شب همین طور است. دنیا می لرزد. فردا صبح، آرام می شود، دنیا نفس راحتی می کشد و ما مادر را پیدا نمی کنیم. هیچ جا نیست. نه در خانه است، نه در ساحل. صدای او به یادم می آید. شب قبل، لب هایش که در گوش هایم زمزمه کرده بود: دوستت دارم. رو به دریا می ایستم، فریاد می زنم: دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم!

 لباس قرمز مادر را که در دست های دریا مانده، چند روز بعد پیدا می کنیم.

یک روز عجیب: رو به دریا می ایستم. چشم هایم را ریز می کنم. دریا خالی است. دهانم شور شده، رو به دریا فریاد می زنم: مادرم را گرفته ای، برای تو. پسران و دختران ساحل را گرفته ای، برای تو! ماهیان کوچک ات برای تو! تمام رودها و رودخانه ها برای تو! اما پدرم را بده، او را به من بده. او را برایم بگذار. او را برایم باقی بگذار.

دریا غرشی می کند. بالا و پاین می تپد. کف هایش را روی پاهایم می ریزد و سرانجام: یک نقطه است. یک نقطه ی کوچک. بزرگ می شود. نزدیک می شود. قایق می شود. بعد کشتی کوچک سفیدی، بعد دکل ها و بادبان پاره اش بلند می شود. فریاد می زنم. دست هایم را باز می کنم و به دریا می روم. فرو می روم، فرو می روم. دست بزرگی مرا بالا می کشد. دستی بزرگ تر از تمام دریا، تمام آسمان. پدر است. با موهای خیس، ریش بلندی که به صورتش چسبیده است. می خندم، گریه می کنم، می خندم. مرا به صورتش می چسباند و در گوش هایم می گوید: تو دریای منی.